تبليغاتX
ننه جون


ننه جون

در گذرگاهي چنين باريك
در شبي اين گونه دل افسرده و تاريك
كز هزاران غنچه لب بسته اميد
جز گل يخ، هيچ گل در برف و در سرما نمي رويد
من چه گويم تا پذيراي كسان گردد
من چه آرم تا پسند بلبلان گردد
...
گر بهار آيد
گر بهار آرزو روزی به بار آيد
اين زمين های سراسر لوت
باغ خواهد شد
سينه اين تپه های سنگ
از لهيب لاله ها پر داغ خواهد شد

آه...اکنون دست من خالی است
بر فراز سينه ام جز بته هايی از گل يخ نيست
گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهيد
دور از لبخند گرم چشمه خورشيد
.من به اين نازک نهال زرد گونه بسته ام اميد

هست گل هايی در اين گلشن که از سرما نمي میرد
وندرين تاريك شب تا صبح
عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمي گيرد.

«سياوش کسرايي»
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 9:46 توسط | |

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:32 توسط | |

 

 

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گر بدینسان مرد باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگار جاودانی برتر از این بی بقای پاک

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:25 توسط | |

به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.

*
و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت

*
وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد
وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی، همین

*
ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
برای من این آفرین‌ها که بس نیست!
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟

*
چقدر از "عقابی پرید"
فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان، خط خطی
بال کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا...؟
برای پریدن از این صفحه ها
نیست راهی؟

*
و گنجشک کوچک پرید
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه ای
نه در آخر جمله در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان
میان دو ابروی رنگین کمان

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:10 توسط | |

 

بر سنگ قبرش بنوسید

خسته بود اهل زمین نبود

نمازاش شکسته بود

بر سنگ قبر او بنوسید

شیشه بود

تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

بر سنگ قبر او به زر بنگارید

پاک بود چشمان او که دائماْ از اشک شسته بود

همین!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:3 توسط | |

 

باچشمان تو ٬ مرا به الماس ستارگان نیازی نیست

                                                                           به آسمان بگو!

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:0 توسط | |

آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابر ها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
...
...
...
آبروی ده ما را بردند !

"قیصر امین پور"

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:56 توسط | |


 

بر سنگ مزارم بنویس:

زیر این سنگ جوانی خفته ست

با هزاران ای کاش

و دو چندان افسوس

که به هر لحظه ی عمرش گفته ست

بنویس:

این جوان بر اثر ضربه ی کاری مرده است...

نه بنویس:

این جوان درعطش دیدن یاری مرده ست...

جلوی روز وفاتم بنویس:

روز قربانی شدن عاطفه در چشم نگار

روز پژمردن گل در فصل بهار

روز اعدام جنون بر سر دار

روز خوشبختی یار...

راستی شعر یادت نرود

روی سنگم بنویس:

آی گلهای فراموشی باغ!

مرگ از باغچه کوچکمان می گذرد داس به دست

و گلی چون لبخند می برد از بر ما

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:7 توسط | |

تو رو از خاطرم برده         تب تلخ فراموشی            دارم خو می کنم با این          فراموشی وخاموشی

چرا چشم دلم کوره       عصای رفتنم سسته          کدوم موج پریشونی          تو رو از ذهن من شسته

خدایا فاصله ات تا من    خودت گفتی که کوتاهه      از اینجا که من ایستادم           چقدر تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم          از این لبخند پژمرده            از این احساس یاسی که          تو رو از خاطرم برده

به تاریکی گرفتارم        شبم گم کرده مهتابم         بگیر از چشمای کورم               عذاب کهنه ی خوابو

 چرا گریه ام نمی گیره   مگه قلب من از سنگه       خدایا من کجا می رم               کجای جاده دل تنگه

می خوام عاشق بشم اما   تب دنیا نمی ذاره     سر راه بهشت من                   درخت سیب می کاره

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:52 توسط | |

قاصدک

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما                                     

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب

قاصدک هان ، ولی آخر ايوای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند .

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:24 توسط | |


Design By : Night Skin