كربلا ...
|
بر كبودای زمین , هنگامه ی محشر گذشت |
|
آسمان , در هاله ای از خون و خاکستر, گذشت |
|
|
هفت بند استخوان های مرا خشکاند و سوخت |
|
آن جه در اوج عطش , بر چشمه ی کوثر گذشت |
|
|
سرنوشت آسمان و چرخ را وارونه کرد |
|
آن چه در گودال , بر انگشت و انگشتر گذشت |
|
|
در کنار رود تشنه , در میان نخل ها |
|
من نمی دانم چه بر عباس آب آور گذشت |
|
|
ابرهای تشنگی آن قدر باریدن گرفت |
|
تا که در ناوردگاه عشق , خون از سر گذشت |
|
|
ظهر عاشورا , به روی نیزه ها تاگل کند |
|
آفتاب از مشرق خونین خنجر , برگذشت |
|
|
شام غربت بود و نخلستان و صحرا و عطش |
|
ماه , آن شب از کنار آب , تنها تر گذشت | |
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت
11:44 توسط | |