تبليغاتX
ننه جون
مي تراود مهتاب



مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

نيست يك دم شكندخواب به چشم كس وليك

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من ايستاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند

دستهاي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در وديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

مانده پاي ابله از راه دور

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در مي گويد با خود

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم ميشكند
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-27-2005, 11:18 AM   #6
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,378
خانه ام ابري است

خانه ام ابري است
يكسره روي زمين ابري است با آن

از فراز گردنه ,خرد وخراب ومست
باد مي پيچد

يكسره دنيا خراب از اوست

وحواس من

آي ني زن ,كه تو را آواي ني برده است دور از ره,كجايي؟

خانه ام ابري است اما

ابر بارانش گرفته است

در خيال روزهاي روشنم كز دست رفتندم

من رو به آفتابم

مي برم در ساحت ذريا نظاره

و همه دنيا خراب وخرد از باد است

و به ره ,ني زن كه دايم مي نوازد ني ,در اين دنياي ابر اندود

راه خود را دارد اندر پيش
Behrooz is offline   Reply With Quote
Old 12-27-2005, 11:20 AM   #7
Trusted Member
Behrooz
مدیر بازنشسته
 
Behrooz's Avatar
 

Join Date: Sep 2004
Location: Tehran
Posts: 14,378
شعر افسانه كه به اعتقاد كارشناسان ادبي بهترين اثر نيما است



افسانه : در شب تيره ، ديوانه اي كاو
دل به رنگي گريزان سپرده
در دره ي سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ي گياهي فسرده
مي كند داستاني غم آور
در ميان بس آشفته مانده
قصه ي دانه اش هست و دامي
وز همه گفته ناگفته مانده
از دلي رفته دارد پيامي
داستان از خيالي پريشان
اي دل من ، دل من ، دل من
بينوا ، مضطرا ، قابل من
با همه خوبي و قدر و دعوي
از تو آخر چه شد حاصل من
جز سر شكي به رخساره ي غم ؟
آخر اي بينوا دل ! چه ديدي
كه ره رستگاري بريدي ؟
مرغ هرزه درايي ، كه بر هر
شاخي و شاخساري پريدي
تا بماندي زبون و فتاده ؟
مي توانستي اي دل ، رهيدن
گر نخوردي فريب زمانه
آنچه ديدي ، ز خود ديدي و بس
هر دمي يك ره و يك بهانه
تا تو اي مست ! با من ستيزي
تا به سرمستي و غمگساري
با فسانه كني دوستاري
عالمي دايم از وي گريزد
با تو او را بود سازگاري
مبتلايي نيابد به از تو
افسانه : مبتلايي كه ماننده ي او
كس در اين راه لغزان نديده
آه! ديري است كاين قصه گويند
از بر شاخه مرغي پريده
مانده بر جاي از او آشيانه
ليك اين آشيان ها سراسر
بر كف بادها اندر آيند
رهروان اندر اين راه هستند
كاندر اين غم ، به غم مي سرايند
او يكي نيز از رهروان بود
در بر اين خرابه مغازه
وين بلند آسمان و ستاره
سالها با هم افسرده بوديد
وز حوادث به دل پاره پاره
او تو را بوسه مي زد ، تو او را
عاشق : سال ها با هم افسرده بوديم
سالها همچو واماندگي
ليك موجي كه آشفته مي رفت
بودش از تو به لب داستاني
مي زدت لب ، در آن موج ، لبخند
افسانه : من بر آن موج آشفته ديدم
يكه تازي سراسيمه
عاشق : اما
من سوي گلعذاري رسيدم
در همش گيسوان چون معما
همچنان گردبادي مشوش
افسانه : من در اين لحظه ، از راه پنهان
نقش مي بستم از او بر آبي
عاشق : آه! من بوسه مي دادم از دور
بر رخ او به خوابي چه خوابي
با چه تصويرهاي فسونگر
اي اسفانه ، فسانه ، فسانه
اي خدنگ تو را من نشانه
اي علاج دل ، اي داروي درد
همره گريه هاي شبانه
با من سوخته در چه كاري ؟
چيستي ! اي نهان از نظرها
اي نشسته سر رهگذرها
از پسرها همه ناله بر لب
ناله ي تو همه از پدرها
تو كه اي ؟ مادرت كه ؟ پدر كه ؟
چون ز گهواره بيرونم آورد
مادرم ، سرگذشت تو مي گفت
بر من از رنگ و روي تو مي زد
ديده از جذبه هاي تو مي خفت
مي شدم بيهوش و محو و مفتون
رفته رفته كه بر ره فتادم
از پي بازي بچگانه
هر زماني كه شب در رسيدي
بر لب چشمه و رودخانه
در نهان ، بانگ تو مي شنيدم
اي فسانه ! مگر تو نبودي
آن زماني كه من در صحاري
مي دويدم چو ديوانه ، تنها
داشتم زاري و اشكباري
تو مرا اشك ها مي ستردي ؟
آن زماني كه من ، مست گشته
زلف ها مي فشاندم بر باد
تو نبودي مگر كه همآهنگ
مي شدي با من زار و ناشاد
مي زدي بر زمين آسمان را ؟
در بر گوسفندان ، شبي تار
بودم افتاده من ، زرد و بيمار
تو نبودي مگر آن هيولا
آن سياه مهيب شرربار
كه كشيدم ز بيم تو فرياد ؟
دم ، كه لبخنده هاي بهاران
بود با سبزه ي جويباران
از بر پرتو ماه تابان
در بن صخره ي كوهساران
هر كجا ، بزم و رزمي تو را بود
بلبل بينوا ناله مي زد
بر رخ سبزه ، شب ژاله مي زد
روي آن ماه ، از گرمي عشق
چون گل نار تبخالع مي زد
مي نوشتي تو هم سرگذشتي
سرگذشت مني اي فسانه
كه پريشاني و غمگساري ؟
يا دل من به تشويش بسته
يا كه دو ديده ي اشكباري ؟
يا كه شيطان رانده ز هر جاي ؟
قلب پر گير و دار مني تو
كه چنين ناشناسي و گمنام ؟
يا سرشت مني ، كه نگشتي
در پي رونق و شهرت و نام ؟
يا تو بختي كه از من گريزي ؟
هر كس از جانب خود تو را راند
بي خبر كه تويي جاودانه
تو كه اي ؟ اي ز هر جاي رانده
با منت بوده ره ، دوستانه ؟
قطره ي اشكي آيا تو ، يا غم ؟
ياد دارم شبي ماهتابي
بر سر كوه نوبن نشسته
ديده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغاي دو ديده رسته
باد سردي دميد از بر كوه
گفت با من كه : اي طفل محزون
از چه از خانه ي خود جدايي ؟
چيست گمگشته ي تو در اين جا ؟
طفل ! گل كرده با دلربايي
كرگويجي در اين دره ي تنگ
چنگ در زلف من زد چو شانه
نرم و آسهته و دوستانه
با من خسته ي بينوا داشت
بازي وشوخي بچگانه
اي فسانه ! تو آن باد سردي ؟
اي بسا خنده ها كه زدي تو
بر خوشي و بدي گل من
اي بسا كامدي اشك ريزان
بر من و بر دل و حاصل من
تو ددي ، يا كه رويي پريوار ؟
ناشناسا ! كه هستي كه هر جا
با من بينوا بوده اي تو ؟
هر زمانم كشيده در آغوش
بيهشي من افزوده اي تو ؟
اي فسانه ! بگو ، پاسخم ده
افسانه : بس كن ازپرسش اي سوخته دل
بس كه گفتي دلم ساختي خون
باورم شد كه از غصه مستي
هر كه را غم فزون ، گفته افزون
عاشقا ! تو مرا مي شناسي
از دل بي هياهو نهفته
من يك آواره ي آسمانم
وز زمان و زمين بازمانده
هر چه هستم ، بر عاشقانم
آنچه گويي منم ، و آنچه خواهي
من وجودي كهن كار هستم
خوانده ي بي كسان گرفتار
بچه ها را به من ، مادر پير
بيم و لرزه دهد ، در شب تار
من يكي قصه ام بي سر و بن
عاشق : تو يكي قصه اي ؟
افسانه : آري ، آري
قصه ي عاشق بيقراري
نا اميدي ، پر از اضطرابي
كه به اندوه و شب زنده داري
سال ها در غم و انزوا زيست
قصه ي عاشقي پر ز بيمم
گر مهيبم چو ديو صحاري
ور مرا پيرزن روستايي
غول خواند ز آدم فراري
زاده ي اضطراب جهانم
يك زمان دختري بوده ام من
نازنين دلبري بوده ام من
چشم ها پر ز آشوب كرده
يكه افسونگري بوده ام من
آمدم بر مزاري نشسته
چنگ سازنده ي من به دستي
دست ديگر يكي جام باده
نغمه اي ساز ناكرده ، سرمست
شد ز چشم سياهم ، گشاده
قطره قطره سرشك پر از خون
در همين لحظه ، تاريك مي شد
در افق ، صورت ابر خونين
در ميان زمين و فلك بود
اختلاط صداهاي سنگين
دود از اين خيمه مي رفت بالا
خواب آمد مرا ديدگان بست
جام و چنگم فتادند از دست
چنگ پاره شد و جام بشكست
من ز دست دل و دل ز من رست
رفتم و ديگرم تو نديدي
اي بسا وحشت انگيز شب ها
كز پس ابرها شد پديدار
قامتي كه ندانستي اش كيست
با صدايي حزين و دل آزار
نام من در بن گوش تو گفت
عاشقا ! من همان ناشناسم
آن صدايم كه از دل بر آيد
صورت مردگان جهانم
يك دمم كه چو برقي سر آيد
قطره ي گرم چشمي ترم من
چه در آن كوهها داشت مي ساخت
دست مردم ، بيالوده در گل ؟
ليك افسوس ! از آن لحظه ديگر
ساكنين را نشد هيچ حاصل
سالها طي شدند از پي هم
يك گوزن فراري در آنجا
شاخه اي را ز برگش تهي كرد
گشت پيدا صداهاي ديگر
شمل مخروطي خانه اي فرد
كله ي چند بز در چراگاه
بعد از آن ، مرد چوپان پيري
اندر آن تنگنا جست خانه
قصه اي گشت پيدا ، كه در آن
بود گم هر سراغ و نشانه
كرد از من درين راه معني
كي ولي با خبر بود از اين راز
كه بر آن جغد هم خواند غمناك ؟
ريخت آن خانه ي شوق از هم
چون نه جز نقش آن ماند بر خاك
هر چه ، بگريست ، جز چشم شيطان
عاشق : اي فسانه ! خسانند آنان
كه فروبسته ره را به گلزار
خس ، به صد سال طوفان ننالد
گل ، ز يك تندباد است بيمار
تو مپوشان سخن ها كه داري
تو بگو با زبان دل خود
هيچكس گوي نپسندد آن را
مي توان حيله ها راند در كار
عيب باشد ولي نكته دان را
نكته پوشي پي حرف مردم
اين ، زبان دل افسردگان است
نه زبان پي نام خيزان
گوي در دل نگيرد كسش هيچ
ما كه در اين جانيم سوزان
حرف خود را بگيريم دنبال
كي در آن كلبه هاي دگر بود ؟
افسانه : هيچكس جز من ، اي عاشق مست
ديدي آن شور و بنشييدي آن بانگ
از بن بام هايي كه بشكست
روي ديوارهايي كه ماندند
در يكي كلبه ي خرد چوبين
طرف ويرانه اي ، ياد داري ؟
كه يكي پيرزن روستايي
پنبه مي رشت و مي كرد زاري
خامشي بود و تاريكي شب
باد سرد از برون نعره مي زد
آتش اندر دل كلبه مي سوخت
دختري ناگه از در درآمد
كه همي گفت و بر سر همي كوفت
اي دل من ، دل من ، دل من
آه از قلب خسته بر آورد
در بر ما درافتاد و شد سرد
اين چنين دختر بيدلي را
هيچ داني چهزار و زبون كرد ؟
عشق فاني كننده ، منم عشق
حاصل زندگاني منم ، من
روشني جهاني منم ، من
من ، فسانه ، دل عاشقانم
گر بود جسم و جاني ، منم ، من
من گل عشقم و زاده ي اشك
ياد مي آوري آن خرابه
آن شب و جنگل آليو را
كه تو از كهنه ها مي شمردي
مي زدي بوسه خوبان نو را ؟
زان زمان ها مرا دوست بودي
عاشق : آن زمان ها كه از آن به ره ماند
همچنان كز سواري غباري ...ـ
افسانه : تند خيزي كه ، ره شد پس از او
جاي خالي نماي سواري
طعمه ي اين بيابان موحش
عاشق : ليك در خنده اش ، آن نگارين
مست مي خواند و سرمست مي رفت
تا شناسد حريفش به مستي
جام هر جاي بر دست مي رفت
چه شبي ! ماه خندان ، چمن نرم
افسانه : آه عاشق ! سحر بود آندم
سينه ي آسمان باز و روشن
شد ز ره كاروان طربناك
جرسش را به جا ماند شيون
آتشش را اجاقي كه شد سرد
عاشق : كوهها راست استاده بودند
دره ها همچو دزدان خميده
افسانه : آري اي عاشق ! افتاده بودند
دل ز كف دادگان ، وارميده
داستانيم از آنجاست در ياد
هر كجا فتنه بود و شب و كين
مردمي ، مردمي كرده نابود
بر سر كوه هاي كباچين
نقطه اي سوخت در پيكر دود
طفل بيتابي آمد به دنيا
تا به هم يار و دمساز باشيم
نكته ها آمد از قصه كوتاه
اندر آن گوشه ، چوپان زني ، زود
ناف از شيرخواري ببريد
عاشق : آه
چه زماني ، چه دلكش زماني
قصه ي شادمان دلي بود
باز آمد سوي خانه ي دل
افسانه : عاشقا ! جغد گو بود ، و بودش
آشنايي به ويرانه ي دل
عاشق : آري افسانه ! يك جغد غمناك
هر دم امشب ، از آنان كه بودند
ياد مي آورد جغد باطل
ايستاده است ، استاده گويي
آن نگارين به ويران ناتل
دست بر دست و با چشم نمناك
افسانه : آمده از مزار مقدس
عاشقا ! راه درمان بجويد
عاشق : آمده با زباني كه دارد
قصه ي رفتگان را بگويد
زندگان را بيابد در اين غم
افسانه : آمده تا به دست آورد باز
عاشق ! آن را كه بر جا نهاده است
ليك چو سود ، كاندر بيابان
هول را باز دندان گشاده است
بايد اين جام گردد شكسته
به كه اي نقشبند فسونكار
نقش ديگر بر آري كه شايد
اندر اين پرده ، در نقشبندي
بيش از اين نز غمت غم فزايد
جلوه گيرد سپيد ، از سياهي
آنچه بگذشت چون چشمه ي نوش
بود روزي بدانگونه كامروز
نكته اينست ، درياب فرصت
گنج در خانه ، دل رنج اندوز
از چه ؟ آيا چمن دلربا نيست ؟
آن زماني كه امرود وحشي
سايه افكنده آرام بر سنگ
كاكلي ها در آن جنگل دور
مي سرايند با هم همآهنگ
گه يكي زان ميان است خوانا
شكوه ها را بنه ، خيز و بنگر
كه چگونه زمستان سر آمد
جنگل و كوه در رستخيز است
عالم از تيره رويي در آمد
چهره بگشاد و چون برق خنديد
توده ي برف از هم شكافيد
قله ي كوه شد يكسر ابلق
مرد چوپان در آمد ز دخمه
خنده زد شادمان و موفق
كه دگر وقت سبزه چراني است
عاشقا ! خيز كامد بهاران
چشمه ي كوچك از كوه جوشيد
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تيره چو توفان خروشيد
دشت از گل شده هفت رنگه
آن پرده پي لانه سازي
بر سر شاخه ها مي سرايد
خار و خاشاك دارد به منقار
شاخه ي سبز هر لحظه زايد
بچگاني همه خرد و زيبا
عاشق : در سريها به راه ورازون
گرگ ، دزديده سر مي نمايد
افسانه : عاشق! اينها چه حرفي است ؟ اكنون
گرگ كاو ديري آنجا نپايد
از بهار است آنگونه رقصان
آفتاب طلايي بتابيد
بر سر ژاله ي صبحگاهي
ژاله ها دانه دانه درخشند
همچو الماس و در آب ، ماهي
بر سر موج ها زد معلق
تو هم اي بينوا ! شاد بخرام
كه ز هر سو نشاط بهار است
كه به هر جا زمانه به رقص است
تا به كي ديده ات اشكبار است ؟
بوسه اي زن كه دوران رونده است
دور گردان گذشته ز خاطر
روي دامان اين كوه ، بنگر
بره هاي سفيد و سيه را
نغمه ي زنگ ها را ، كه يكسر
چون دل عاشق ، آوازه خوان اند
بر سر سبزه ي بيشل اينك
نازنيني است خندان نشسته
از همه رنگ ، گل هاي كوچك
گرد آورده و دسته بسته
تا كند هديه ي عشقبازان
همتي كن كه دزديده ، او را
هر دمي جانب تو نگاهي است
عاشقا ! گر سيه دوست داري
اينك او را دو چشم سياهي است
كه ز غوغاي دل قصه گوي است
عاشق : رو ، فسانه ! كه اينها فريب است
دل ز وصل و خوشي بي نصيب است
ديدن و سوزش و شادماني
چه خيالي و وهمي عجيب است
بيخبر شاد و بينا فسرده است
خنده اي ناشكفت از گل من
كه ز باران زهري نشد تر
من به بازار كالافروشان
داده ام هر چه را ، در برابر
شادي روز گمگشته اي را
اي دريغا ! دريغا ! دريغا
كه همه فصل ها هست تيره
از گشته چو ياد آورم من
چشم بيند ، ولي خيره خيره
پر ز حيراني و ناگواري
ناشناسي دلم برد و گم شد
من پي دل كنون بي قرارم
ليكن از مستي باده ي دوش
مي روم سرگران و خمارم
جرعه اي بايدم تا رهم من
افسانه : كه ز نو قطره اي چند ريزي ؟
بينوا عاشقا
عاشق : گر نريزم
دل چگونه تواند رهيدن ؟
چون توانم كه دلشاد خيزم
بنگرم بر بساط بهاران
افسانه : حاليا تو بيا و رها كن
اول و آخر زندگاني
وز گذشته مياور دگر ياد
كه بدين ها نيرزد جهاني
كه زبون دل خودشوي تو
عاشق : ليك افسوس ! چون مارم اين درد
مي گزد بند هر بند جان را
پيچم از درد بر خود چو ماران
تنگ كرده به ان استخوان را
چون فريبم در اين حال كان هست ؟
قلب من نامه ي آسمان هاست
مدفن آرزوها و جان هاست
ظاهرش خنده هاي زمانه
باطن آن سرشك نهان هاست
چون رها دارمش؟ چون گريزم ؟
همرها ! باز آمد سياهي
مي برندم به خواهي نخواهي
مي درخشد ستاره بدانسان
كه يكي شعله رو در تباهي
مي كشد باد ، محكم غريوي
زير آن تپه ها كه نهان است
حاليا روبه آوازه خوان است
كوه و جنگل بدان ماند اينجا
كه نمايشگه روبهان است
هر پرنده به يك شاخه در خواب
افسانه : هر پرنده به كنجي فسرده
شب دل عاشقي مست خورده
عاشق : خسته اين خاكدان ، اي فسانه
چشم ها بسته ، خوابش ببرده
با خيال دگر رفته از خوش
بگذر از من ، رها كن دلم را
كه بسي خواب آشفته ديده است
عاشق و عشق و معشوق و عالم
آنچه ديده ، همه خفته ديده است
عاشقم ، خفته ام ، غافلم من
گل ، به جامه درون پر ز ناز است
بلبل شيفته چاره ساز است
رخ نتابيده ، ناكام پژمرد
بازگو ! اين چه غوغا ، چه راز است ؟
يك دم و اين همه كشمكش ها
واگذار اي فسانه ! كه پرسم
زين ستاره هزاران حكايت
كه : چگونه شكفت آن گل سرخ ؟
چه شد ؟ اكنون چه دارد شكايت ؟
وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟
آنچه من ديده ام خواب بوده
نقش يا بر رخ آب بوده
عشق ، هذيان بيماري اي بود
يا خمار ميي ناب بود
همرها ! اين چه هنگامه اي بود ؟
بر سر ساحل خلوتي ، ما
مي دويديم و خوشحال بوديم
با نفس هاي صبحي طربناك
نغمه هاي طرب مي سروديم
نه غم روزگار جدايي
كوچ مي كرد با ما قبيله
ما ، شماله به كف ، در بر هم
كوه ها ، پهلوانان خودسر
سر برافراشته روي در هم
گله ي ما ، همه رفته از پيش
تا دم صبح مي سوخت آتش
باد ، فرسوده ، مي رفت و مي خواند
مثل اينكه ، در آن دره ي تنگ
عده اي رفته ، يك عده مي ماند
زير ديوار از سرو و شمشاد
آه ، افسانه ! در من بهشتي است
همچو ويرانه اي در بر من
آبش از چشمه ي چشم غمناك
خاكش ، از مشت خاكستر من
تا نبيني به صورت خموشم
من بسي ديده ام صبح روشن
گل به لبخند و جنگل سترده
بس شبان اندر او ماه غمگين
كاروان را جرس ها فسرده
پاي من خسته ، اندر بيابان
ديده ام روي بيمار ناكان
با چراغي كه خاموش مي شد
چون يكي داغ دل ديده محراب
ناله اي را نهان گوش مي شد
شكل ديوار ، سنگين و خاموش
درههم فتاد دندانه ي كوه
سيل برداشت ناگاه فرياد
فاخته كرد گم آشيانه
ماند توكا به ويرانه آباد
رفت از يادش انديشه ي جفت
كه تواند مرا دوست دارد
وندر آن بهره ي خود نجويد ؟
هركس از بهر خود در تكاپوست
كس نچيند گلي كه نبويد
عشق بي حظ و حاصل خيالي ست
آنكه پشمينه پوشيد ديري
نغمه ها زد همه جاودانه
عاشق زندگاني خود بود
بي خبر ، در لباس فسانه
خويشتن را فريبي همي داد
خنده زد عقل زيرك بر اين حرف
كز پي اين جهان هم جهاني ست
آدمي ، زاده ي خاك ناچيز
بسته ي عشق هاي نهاني ست
عشوه ي زندگاني است اين حرف
بار رنجي به سربار صد رنج
خواهي ار نكته اي بشنوي راست
محو شد جسم رنجور زاري
ماند از او زباني كه گوياست
تا دهد شرح عشق دگرسان
حافظا ! اين چهكيد و دروغيست
كز زبان مي و جام و ساقي ست ؟
نالي ار تا ابد ، باورم نيست
كه بر آن عشق بازي كه باقي ست
من بر آن عاشقم كه رونده است
در شگفتم ! من و تو كه هستيم ؟
وز كدامين خم كهنه مستيم ؟
اي بسا قيد ها كه شكستيم
باز از قيد وهمي نرستيم
بي خبر خنده زن ، بيهده نال
اي فسانه ! رها كن در اشكم
كاتشي شعله زد جان من سوخت
گريه را اختياري نمانده ست
من چه سازم ؟ جز اينم نيامخوت
هرزه گردي دل ، نغمه ي روح
افسانه : عاشق ! اينها سخن هاي تو بود ؟
حرف بسيارها مي توان زد
مي توان چون يكي تكه ي دود
نقش ترديد در آسمان زد
مي توان چون شبي ماند خاموش
مي توان چون غلامان ، به طاعت
شنوا بود و فرمانبر ، اما
عشق هر لحظه پرواز جويد
عقل هر روز بيند معما
و آدميزاده در اين كشاكش
ليك يك نكته هست و نه جز اين
ما شريك هميم اندر اين كار
صد اگر نقش از دل برآيد
سايه آنگونه افتد به ديوار
كه ببينند و جويند مردم
خيزد اينك در اين ره ، كه ما را
خبر از رفتگان نيست در دست
شادي آورده ، با هم توانيم
نقش ديگر براين داستان بست
زشت و زيبا ، نشاني كه از ماست
تو مرا خواهي و من تو را نيز
اين چه كبر و چه شوخي و نازي ست ؟
به دوپا راني ، از دست خواني
با من آيا تو را قصد بازي است ؟
تو مرا سر به سر مي گذاري ؟
اي گل نوشكفته ! اگر چند
زود گشتي زبون و فسرده
از وفور جواني چنيني
هر چه كان زنده تر ، زود مرده
با چنين زنده من كار دارم
مي زدم من در اين كهنه گيتي
بر دل زندگان دائما دست
در از اين باغ اكنون گشادند
كه در از خارزاران بسي بست
شد بهار تو با تو پديدار
نوگل من ! گلي ، گرچه پنهان
در بن شاخه ي خارزاري
عاشق تو ، تو را بازيابد
سازد از عشق تو بي قراري
هر پرنده ، تو را آشنا نيست
بلبل بينوا زي تو آيد
عاشق مبتلا زي تو آيد
طينت تو همه ماجرايي ست
طالب ماجرا زي تو آيد
تو ، تسليده ، عاشقاني
عاشق : اي فسانه ! مرا آرزو نيست
كه بچينندم و دوست دارند
زاده ي كوهم ، آورده ي ابر
به كه بر سبزه ام واگذارند
با بهاري كه هستم در آغوش
كس نخواهم زند بر دلم دست
كه دلم آشيان دلي هست
زاشيانم اگر حاصلي نيست
من بر آنم كز آن حاصلي هست
به فريب و خيالي منم خوش
افسانه : عاشق ! از هر فريبنده كان هست
يك فريب دلاويزتر ، من
كهنه خواهد شدن آن چه خيزد
يك دروغ كهن خيزتر ، من
رانده ي عاقلان ، خوانده ي تو
كرده در خلوت كوه منزل
عاشق : همچو من
افسانه : چون تو از درد خاموش
بگذرانم ز چشم آنچه بينم
عاشق : تا بيابي دلي را همه جوش
افسانه : دردش افتاده اندر رگ و پوست
عاشقا ! با همه اين سخن ها
به محك آمدت تكه ي زر
چه خوشي ؟ چه زياني ، چه مقصود ؟
گردد اين شاخه يك روز بي بر
ليك سيراب از اين چوي اكنون
يك حقيقت فقط هست بر جا
آنچناني كه بايست ، بودن
يك فريب است ره جسته هر جا
چشم ها بسته ، پابست بودن
ماچنانيم ليكن ، كه هستيم
عاشق : آه افسانه ! حرفي است اين راست
گر فريبي ز ما خاست ، ماييم
روزگاري اگر فرصتي ماند
بيش از اين با هم اندر صفاييم
همدل و همزبان و همآهنگ
تو دروغي ، دروغي دلاويز
تو غمي ، يك غم سخت زيبا
بي بها مانده عشق و دل من
مي سپارم به تو ، عشق و دل را
كه تو خود را به من واگذاري
اي دروغ ! اي غم ! اي نيك و بد ، تو
چه كست گفت از اين جاي برخيز ؟
چه كست گفت زين ره به يكسو
همچو گل بر سر شاخه آويز
همچو مهتاب در صحنه ي باغ
اي دل عاشقان ! اي فسانه
اي زده نقش ها بر زمانه
اي كه از چنگ خود باز كردي
نغمه هيا همه جاودانه
بوسه ، بوسه ، لب عاشقان را
در پس ابرهايم نهان دار
تا صداي مرا جز فرشته
نشنوند ايچ در آسمان ها
كس نخواند ز من اين نوشته
جز به دل عاشق بي قراري
اشك من ريز بر گونه ي او
ناله ام در دل وي بياكن
روح گمنامم آنجا فرود آر
كه بر آيد از آنجاي شيون
آتش آشفته خيزد ز دل ها
هان ! به پيش آي از اين دره ي تنگ
كه بهين خوابگاه شبان هاست
كه كسي را نه راهي بر آن است
تا در اينجا كه هر چيز تنهاست
بسراييم دلتنگ با هم
Behrooz is offline  
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:44  توسط   | 

باز باران

باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

 

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

 

يادم آرد روز باران

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زيبا پرنده

 

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شيشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

 

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

می سرودم :

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 

" اين درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

ای درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

 روی برکه مرغ آبی

از ميانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گيسوی سيمين مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پريشان

 

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا 

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران 

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:42  توسط   | 

غزلک

غزلک ، شکستنت کار کيه؟

به عزا نشستنت کار کيه ؟

عسلک ، نبينم افتادن تو

بگو پرپر شدنت کار کيه؟

نگو ديو قصه تو فنجون فالت افتاد

آسمون لهجه فيروزه رو ياد تو نداد

                                  غزلک گريه نکن ،

                                              گريه به چشمات نمی آد!

سنگ فيروزه ی اين رنگی به قاب کی شکست؟

زورق رهايی تو چه جوری به گل نشست؟

ای نگين از همه ستاره ها ، ستاره تر

راست بگو سنگ سقوط و کی به پرواز تو بست؟

نگو ديو قصه تو فنجون فالت افتاد

آسمون لهجه فيروزه رو ياد تو نداد

                                  غزلک گريه نکن ،

                                              گريه به چشمات نمی آد!

غزلک ، قشون قشون ستاره دنباله ی تو

همه شون عاشق بدبخت هزار ساله ی تو

پس کدوم گردنه بندی حرمت راه و شکست

که نمی رسه کسی به داد شب ناله ی تو

گلکم ، بهار بی تو ، مرگ پاييزی مونه

تن تنهايی مو ، گل زخم های تو می پوشونه

کاری از دست غزل بر نمی آد ، "آينه دار"

که حضورت غزل ها مو خط به خط می سوزونه!

شبدر پرپر از اقاقيا سر ، غزلک!

از غزل گريه ، به بغض من خودی تر ، غزلک !

دلکم ، حريق ابريشم اين رفاقت و

زير بارون غزل نداره باور ، غزلک!

جشن گل سوزان نذار عادت بشه ، عادت بشه

ريشه ی بيشه ، به دست تيشه بی حرمت بشه 

وقتی هم صدايی ، اينجا يعنی "برپايی ی دار"

پس بذار تنهايی ما ، بين ما قسمت بشه !

ناخوشم ، ناخوش ناخوش ، بی خود اما خود تو!

داره من کم می شه از من ، می رسه تا خود تو!

کی برای شونه هات غزل می بافه جای شال ؟

جز من من ، کيه نزديک مث تن با خود تو؟

غزلک شکستنت کار من و ما که نبود

بغض تو ، گريه تو ، کار غزل ها که نبود

غزلک هر چی که هس ، بدجوری خوبی واسه من

هر چی بود شعرای من ، محض تماشا که نبود!

اگه تن پس می زنيم ، حرمت عشق و نشکنيم

اگه چاوش نشديم ، به شب شبيخون نزنيم

اگه من جفت تو نيس ، ترانه اندازه ی توست

تو شبای  " بی کسی " ما همه دنبال " منيم "

غزلک ، يار اگه آوار تو شد ، گريه نکن!

اگه بر حق شدنت دار تو شد ، گريه نکن

اگه هر پنجره ديوار تو شد ، گريه نکن

يا پرستار اگه بيمار تو شد گريه نکن !

غزلک ، هر جا برم ترانه يعنی اسم تو !

خط هر منظره از جنس خط.ط جسم تو

ته هر کوچه ی بن بست غزل ، خونه ی تو

همه کس به اسم تو ،  قصه ی ما  طلسم تو !
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:41  توسط   | 

ساعت عاشق شدن

دوباره ماهی سرخ

دوباره آبی آب

دوباره عيدی من

غزل های ترد ناب

دوباره دست های تو

سفره هفت سين من

وقت تحويل بهار

ساعت عاشق شدن

ما بايد دوباره بچگی کنيم

سبزی بهار و زندگی کنيم

دوباره مادربزرگ

رخت نو ، سوزن زده

تخم رنگی هم

از قفس در اومده

ساز پر ناز تو کو؟

نت به نت از ما بگو

از ترانه چکه کن

در بهار شست و شو

قصه دوباره ها

سکه ای به نام ما

دوباره شهزاده ای

عاشق مرد گدا

دوباره لمس علف

عطر زاييدن گل

دوباره رنگين کمون

روی تنهايی پل

دوباره قايم موشک

سر چهارراه شلوغ

دوباره عيد ديدنی

از غزل های "فروغ"

ما بايد دوباره بچگی کنيم

سبزی بهار و زندگی کنيم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:41  توسط   | 

مهربانی را بياموزيم

مهربانی را بياموزيم

فرصت آيينه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

                     - آشناتر شد

سايبان از بيد مجنون ،

                     - روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

                      می شود در معنی يک گل شناور شد

مهربانی را بياموزيم

موسم نيلوفران در پشت در مانده است

موسم نيلوفران يعنی که باران هست

                      يعنی يک نفر آبی است 

موسم نيلوفران يعنی

                      يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجيب مهربانی

                      می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آيينه ها آميخت

                      با نگاهی

                      با نفس های نگاهی

                      می شود سرشار -

                      - از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پيچيده با حسرت

چشم هايی مانده با ديوار روياروی

                    چشمها را می شود پرسيد

آسمان را می شود پاشيد

می شود از چشمهايش ...

                     چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!


می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجويی داشت

                    در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

                   در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آميخت

می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد

می شود کيفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد

در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد

                   من بهار ديگری را دوست می دارم

جای من خالی است

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشيد

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بيست

                      جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت

اشتياق چشم هايم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

                      جشن رويش را بيفروزيم

دوستی را می شود پرسيد

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

                      مهربانی را بياموزيم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:40  توسط   | 

قصيده آبی ، خاکستری ، سياه

در شبان غم تنهايی خويش

عابد چشم سخنگوی توام

من در اين تاريکی

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوی توام.

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من

گيسوان تو شب بی پايان

جنگل عطرآلود.

شکن گيسوی تو

موج دريای خيال.

کاش با زورق انديشه شبی

از شط گيسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر اين شط مواج سياه

همه عمر سفر می کردم.

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ،

گيسوان تو در انديشه من

گرم رقصی موزون .

 

کاشکی پنجه من

در شب گيسوی پرپيچ تو راهی می جست.

 

چشم من ، چشمه زاينده اشک ،

گونه ام بستر رود .

کاشکی همچو حبابی بر آب ،

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود .

شب تهی از مهتاب ،

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده ،

آسمان را يکسر .

 

ابر خاکستری بی باران دلگير است

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !

سخت دلگير تر است.

 

شوق باز آمدن سوی تو ام هست ،

اما ،

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوينده راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته .

 

وای ، باران

باران

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران ،

باران ،

پر مرغان نگاهم را شست .

 

خواب رويای فراموشی هاست!

خواب را در يابم

که در آن دولت خاموشی هاست.

 

من شکوفايی گلهای اميدم را در رويا ها می بينم ،

و ندايی که به من می گويد :

" گر چه شب تاريک است

دل قوی دار ،

سحر نزديک است"

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چيند

 

آسمان ها آبی،

- پر مرغان صداقت آبی ست-

ديده در آينه صبح تو را می بيند .

از گريبان تو صبح صادق ،

می گشايد پر و بال .

تو گل سرخ منی

تو گل ياسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

                      - نه ،

                             از آن پاک تری .

تو بهاری؟

                     - نه ،

                     - بهاران از توست .

از تو می گيرد وام ،

هر بهار اينهمه زيبايی را .

هوس باغ  و بهارانم نيست

ای بهين باغ و بهارانم تو!

 

سبزی چشم تو -

                  - دريای خيال.

پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز ،

مزرع سبز تمنايم را.

 

ای تو چشمانت سبز

در من اين سبزی هذيان از توست .

سبزی چشم تو تخديرم کرد .

حاصل مزرعه سوخته برگم از توست .

زندگی از تو و

                - مرگم از توست

سيل سيال نگاه سبزت

همه بنيان وجودم را ويرانه کنان می کاود

من به چشمان خيال انگيزت معتادم

و در اين راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم .

 

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟

مرغ آبی اينجاست.

در خود آن گمشده را دريابم

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!

کاروان های فرومانده خواب از چشمت بيرون کن !

باز کن پنجره را !

 

تو اگر باز کنی پنجره را ،

من نشان خواهم داد ،

به تو زيبايی را.

 

بگذر از زيور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

که در آن شوکت پيراستگی

چه صفايی دارد

آری از سادگيش ،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد.

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسک های

کودک خواهر خويش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نيست زدارايی داماد و عروس

صحبت از سادگی و کودکی است

چهره ای نيست عبوس .

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسک هايش می رقصد

کودک خواهر من ،

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز

شوکتی می بخشد

کودک خواهر من نام تورا می داند

نام تو را می خواند !

      - گل قاصد آيا

      با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟!-

 

باز کن پنجرا را

من تورا خواهم برد

به سر رود خروشان حيات

آب اين رود به سرچشمه نمی گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز و

باز کن پنجره را ! -

                       - صبح دميد !

چه شبی بود و چه فرخنده شبی .

آن شب دور که چون خواب خوش از ديده پريد .

کودک قلب من اين قصه شاد

از لبان تو شنيد :

 

" زندگی رويا نيست

زندگی زيبايی است

می توان

بر درختی تهی از بار ، زدن پيوندی

می توان

از ميان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بيزار از اين فاصله هاست . "

قصه شيرينی ست .

کودک چشم من از قصه تو می خوابد .

 

قصه نغز تو از غصه تهی ست .

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم .

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند

رفته ای اينک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می ميرد

رفته ای اينک ، اما آيا

باز بر می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گيرد !

 

چه شبی بود و چه روزی افسوس !

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت .

ما پرستو ها را

از سر شاخه به بانگ هی ، هی

می پرانديم در آغوش فضا .

 ما قناری ها را

از درون قفس سرد رها می کرديم .

 

آرزو می کردم

دشت سرشار زسرسبزی روياها را

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه يخ می زند از سردی دی .

من چه می دانستم

دل هر کس دل نيست

قلبها زآهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند .

 

از دلم رست گياهی سر سبز

سر برآورد ، درختی شد ، نيرو بگرفت .

برگ بر گردون سود .

اين گياه سرسبز

اين برآورده درخت اندوه ،

حاصل مهر تو بود

و چه روياهايی !

که تبه گشت و گذشت.

و چه پيوند صميميت ها ،

که به آسانی يک رشته گسست

چه اميدی ، چه اميد؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد.

 

دل من می سوزد ،

که قناری ها را پربستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

و کبوتر ها را

ــ آه ، کبوتر ها را...

و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد.

 

در ميان من و تو فاصله هاست.

گاه می انديشم

ــ می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!

تو توانايی بخشش داری.

دست های تو توانايی آن را دارد

که مرا  ،

زندگانی بخشد .

چشم های تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زيبا

سطر بر جسته ای از زندگی من هستی.

 

دفتر عمر مرا ،

با وجود تو شکوهی ديگر

رونقی ديگر هست

 

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

يا بگيری از من

آنچه را می بخشی

من به بی سامانی

باد را می مانم.

من به سرگردانی ،

ابر را می مانم.

 

من به آراستگی خنديدم

من ژوليده به آراستگی خنديدم.

ــ سنگ طفلی اما

خواب نوشين کبوترها را در لانه می آشفت.

قصه بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت.

باد با من می گفت :

"چه تهيدستی ، مرد!

ابر  باور می کرد .

من در آيينه رخ خود ديدم

و به تو حق دادم.

 

آه می بينم ، می بينم

تو به اندازه تنهايی من خوشبختی

من به اندازه زيبايی تو غمگينم

چه اميد عبثی

من چه دارم که تورا درخور ؟

                    ــ هيچ.

من چه دارم که سزاوار تو ؟

                    ــ هيچ.

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی .

تو چه داری ؟

                    ــ همه چيز.

تو چه کم داری ؟

                    ــ هيچ.

بی تو در می يابم ،

چون چناران کهن

از درون تلخی واريزم را.

کاهش جان من اين شعر من است .

 

آرزو می کردم

که تو خواننده شعرم باشی.

                         ــ راستی شعر مرا می خوانی ؟ــ

نه ، دريغا ، هرگز،

باورم نيست که خواننده شعرم باشی.

                               ــ کاشکی شعر مرا می خواندی!ــ

 

بی من چيستم ؟ ابر اندوه

بی تو سرگردان تر ، از پژواکم

                                   ــ در کوه

گردبادم در دشت ،

برگ پاييزی ، در پنجه باد.

بی تو سرگردانتر ،

از نسيم سحرم

از نسيم سحر سرگردان

بی سر و بی سامان

بی اشکم ،

       دردم ،

           آهم .

آشيان برده ز ياد

مرغ درمانده به شب گمراهم .

 

بی تو خاکستر سردم ، خاموش ،

نتپد ديگر در سينه من ، دل با شوق ،

نه مرا بر لب ، بانگ شادی ،

                             ــ نه خروش

بی تو ديو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنياد ،

واندر اين دوره بيدادگری ها هر دم

کاستن ،

     کاهيدن ،

         کاهش جانم ،

                     کم

                        کم .

چه کسی خواهد ديد

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم .

گاه می انديشم ،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می ديدم .

 

شانه بالا زدنت را ،

                 ــ بی قيد ــ

و تکان دادن دستت که ،

                 ــ مهم نيست زياد ــ

و تکان دادن سر را که ،

                  ــ عجيب !

                        عاقبت مرد ؟

                                 ــ افسوس !

ــ کاشکی می ديدم !

 

من به خود می گويم :

" چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟ "

باد کولی ، ای باد !

تو چه بی رحمانه ،

شاخ پربرگ درختان را عريان کردی ،

و جهان را به سموم نفست ويران کردی

باد کولی ، تو چرا شيهه کشان

همچنان اسبی بگسسته عنان ،

سم فروکوبان از خاک ، برآوردی گرد؟

آن غباری که برانگيزاندی ،

سخت افزون می کرد

تيرگی را در دشت .

در غروب ، اين شفق شنگرفی ،

بوی خون داشت ، افق خونين بود .

کولی باد پريشاندل آشفته صفت !

تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب

تو به من می گفتی :

              ــ صبح پاييز تو ، نا ميمون بود!

 

من سفر می کردم ،

و در آن تنگ غروب ،

ياد می کردم از آن تلخی گفتارش

                       در صبح صادق .

دل من پرخون بود

در من اينک کوهی ،

سربرافراشته از ايمان است.

من به هنگام شکوفايی گلها در دشت ،

باز بر می گردم

و صدا می زنم :

     ــ " آی!

          باز کن پنجره را ،

          باز کن پنجره را ،

                             ــ در بگشا!

          که بهاران آمد !

          که شکفته گل سرخ

          به گلستان آمد !

          باز کن پنجره را !

         که پرستو پر می شويد در چشمه نور .

         که قناری می خواند ،

                       ــ می خواند آواز سرور ،

که :

     ــ " بهاران آمد

          که شکفته گل سرخ

          به گلستان آمد !

 

سبز بزگان درختان همه دنيا را ،

نشمرديم هنوز.

من صدا می زنم :

     ــ " آی!

          باز کن پنجره باز آمده ام.

          من پس از رفتن ها ، رفتن ها        

          با چه شور و چه شتاب ،

در دلم شوق تو اکنون به نياز آمده ام

 

داستان ها دارم ،

از دياران که سفر کردم و رفتم بی تو .

از دياران که گذر کردم . رفتم بی تو ،

بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها.

و صبوری مرا ،

کوه تحسين می کرد .

 

من اگر سوی تو بر می گردم

دست من نيست تهی

کاروان های محبت با خويش

ارمغان آوردم.

من به هنگام شکوفايی گل ها در دشت ،

باز بر خواهم گشت ،

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

     ــ " آی !

          باز کن پنجره را !

ــ پنجره را می بندی

 

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی ها ،

با تو اکنون چه فراموشی هاست .

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد!
 

من اگر ما نشوم ، تنهايم

تو اگر ما نشوی ،

     ــ خويشتنی

 

از کجا که من و تو

شور يکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنيم

 

از کجا که من و تو

مشت رسوايان را وا نکنيم.

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزی

همه بر می خيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشينی

چه کسی برخيزد ؟

چه کسی با دشمن بستيزد ؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد ؟

دشت ها نام تورا می گويند

کوه ها شعر مرا می خوانند.

 

کوه بايد شد و ماند ،

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند .

در من اين جلوه اندوه ز چيست؟

در تو اين قصه پرهيز  ــ که چه؟

در من اين شعله عصيان نياز ،

در تو دمسردی پاييز ــ که چه؟

 

حرف را بايد زد!

درد را بايد گفت !

 

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشی شدن دوستی است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنايی با شور ؟

و جدايی با درد؟

و نشستن در بهت فراموشی ــــ

                                 ــــ يا غرق غرور ؟!

 

سينه ام آينه ست ،

با غباری از غم .

تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار .

 

آَشيان تهی دست مرا ،

مرغ دستان تو پر می سازد .

آه مگذار که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد .

آه مگذار که مرغان سپيد دستت ،

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.

من چه می گويم ، آه...

با تو اکنون چه فراموشی ها ،

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی هاست .

تو مپندار که خاموشی من ،

هست برهان فراموشی من .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزی

همه بر می خيزند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:40  توسط   | 

اگر تو بازنگردی...

اگرتو بازنگردی

قناريان قفس ،‌ قاريان غمگين را

كه آب خواهد داد؟

كه دانه خواهد داد ؟

 

اگر تو بازنگردی

بهار رفته ،

     - در اين دشت برنمی گردد

به روی شاخه گل ، غنچه ای نمی خندد

و آن درخت خزان ديده تور سبزش را

                                     به سر نمی بندد

 

اگر تو بازنگردی

كبوتران محبت ، كبوتران جوان را

شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد

شكوفه های درختان باغ حيران را

تگرگ خواهد زد

 

اگر تو بازنگردی

به طفل ساده خواهر

     كه نام خوب ترا

زنام مادر خود بيشتر صدا زده است

چگونه با چه زبانی به او توانم گفت

كه برنمی گردی

و او كه روی تو هرگز نديده در عمرش ،

و نام خوب تو در ذهن كودك معصوم

تصوری است هميشه ،

     - هميشه بی تصوير

     - هميشه بی تعبير

 

اگر تو بازنگردی

نهال های جوان اسير گلدان را

كدام دست نوازشگر آب خواهد داد

چه كس به جای تو آن پرده های توری را

به پشت پنجره ها پيچ و تاب خواهد داد

 

اگر تو بازنگردی

اميد آمدنت را به گور خواهم برد

و كس نمی داند

كه در فراق تو ديگر

چگونه خواهم زيست

چگونه خواهم مرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:39  توسط   | 

دلم برای کسی تنگ است...

دلم برای كسی تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهمانی گل های باغ می آورد

وگيسوان بلندش را

     - به بادها می داد

و دست های سپيدش را

     - به آب می بخشيد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه آن دونرگس جادو را

به عمق آبی دريای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای كسی تنگ است

كه همچو كودك معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

     - نثار من می كرد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

     - درهمه حال

هميشه در همه جا

     - آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

     - پيوسته نيز بی من بود

و كار من زفراقش فغان و شيون بود

كسی كه بی من ماند

كسی كه با من نيست

كسی ...

      - دگر كافی ست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:39  توسط   | 

آينه درآينه

مژده بده ، مژده بده ، يار پسنديد مرا

سايه او گشتم و او برد به خورشيد مرا

 

جان دل و ديده منم ، گريه خنديده منم

يار پسنديده منم ، يار پسنديد مرا

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آريد نماز

کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا

 

پرتو ديدار خوشش تافته در ديده من

آينه در آينه شد : ديدمش و ديد مرا

آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او

تاب نظر خواه و ببين کاينه تابيد مرا

 

گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک

گوهری خوب نظر آمد و سنجيد مرا

نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند

رشک سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا

 

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم

بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او

باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا

 

پرتو بی پيرهنم ، جان رها کرده تنم

تا نشوم سايه خود باز نبينيد مرا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:38  توسط   | 

نگاهی يک جهان فرياد

نگاهی ، يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم

قلب آسمان را سخت می کاويد،

می کاويد ، می کاويد .

زمين لرزيده بود اما

نگاهی از شرنگ درد مالامال

به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد ،

می گرديد ، می گرديد .

زمين لرزيده بود اما ،

نگاهی آتشين ، چون خنجری خونبار ،

چيزی از خدا انگار ،

می پرسيد ، می پرسيد ، می پرسيد...

زمين ، همتای مادر ، قرن ها آن سادگان را

با همه توش و توان خويش می پرورد .

زگندم زار و شاليزار ،- پاس رنجهاشان - ،

سفره می گسترد ،

آب از چشمه می آورد!

همه شب ،

سر به دامانش ، کنار يکدگر ، افسانه می گفتند .

زمين ،

همتای مادر ،

بر سر بالينشان بيدار ،

تا آسوده می خفتند !

در آن دوران تاريک و تباه و تلخ بمباران ،

- تگرگ مرگ -

خزيده کنج پستوها

به زير بال هم ، همچون پرستوها

اگر خشت و گل آن بام ها - باری - نه چندان مرد ميدان بود

زمين ،

در زير پاشان ،

تکيه گاهی کوه بنيان بود !

چه نيرويی به جان او شبيخون زد ؟

که اين سرگشته ناگاه از مدار خويش بيرون زد!

زمين ، آن شب ، چه بدهنگام و بی آرام ، می لرزيد ،

می لرزيد ، می لرزيد...

زمين ، آن تکيه گاه ،

آن جان پناه ،

آن کوه ، آن نستوه ،

از بنياد می لرزيد ، می لرزيد .... می لرزيد !

می لرزاند ،

           می لرزيد

می پيچاند ،

           می لرزيد

می تاراند ،

           می لرزيد

می چرخاند ،

           می لرزيد

زمين آن شب ، چه وحشتناک ، ناهنجار ،

می کوبيد ، می پاچيد ، می پيچيد ،

می لرزيد ، می لرزيد...

صدای مهربان لای لايت کو ؟

لبت کو ؟ بوسه ات کو ؟ گونه هايت کو؟

نوازش های با جان آشنايت کو؟

بيا ، نور نگاهت را چراغ شامگاهم کن !

بيا آن دست های گرم را پشت و پناهم کن !

 بيا

در اين سياهی ها ،

           نگاهم کن ! نگاهم کن !...

صدا با گريه می آميخت

صدا در گريه می آويخت

نه تنها بام و ديوار و در و ايوان ،

که گفتی تکيه گاهی آهنين بنيان فرو می ريخت .

 

زمين لرزيده بود اما

نگاهی يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم

نگاهی از شرنگ درد مالامال

نگاهی غوطه ور در اشک

نگاهی - همچنان تا جاودان نوميد -

به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد

                                                 می گرديد

                                                           می گرديد....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:38  توسط   | 

نگاهی يک جهان فرياد

نگاهی ، يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم

قلب آسمان را سخت می کاويد،

می کاويد ، می کاويد .

زمين لرزيده بود اما

نگاهی از شرنگ درد مالامال

به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد ،

می گرديد ، می گرديد .

زمين لرزيده بود اما ،

نگاهی آتشين ، چون خنجری خونبار ،

چيزی از خدا انگار ،

می پرسيد ، می پرسيد ، می پرسيد...

زمين ، همتای مادر ، قرن ها آن سادگان را

با همه توش و توان خويش می پرورد .

زگندم زار و شاليزار ،- پاس رنجهاشان - ،

سفره می گسترد ،

آب از چشمه می آورد!

همه شب ،

سر به دامانش ، کنار يکدگر ، افسانه می گفتند .

زمين ،

همتای مادر ،

بر سر بالينشان بيدار ،

تا آسوده می خفتند !

در آن دوران تاريک و تباه و تلخ بمباران ،

- تگرگ مرگ -

خزيده کنج پستوها

به زير بال هم ، همچون پرستوها

اگر خشت و گل آن بام ها - باری - نه چندان مرد ميدان بود

زمين ،

در زير پاشان ،

تکيه گاهی کوه بنيان بود !

چه نيرويی به جان او شبيخون زد ؟

که اين سرگشته ناگاه از مدار خويش بيرون زد!

زمين ، آن شب ، چه بدهنگام و بی آرام ، می لرزيد ،

می لرزيد ، می لرزيد...

زمين ، آن تکيه گاه ،

آن جان پناه ،

آن کوه ، آن نستوه ،

از بنياد می لرزيد ، می لرزيد .... می لرزيد !

می لرزاند ،

           می لرزيد

می پيچاند ،

           می لرزيد

می تاراند ،

           می لرزيد

می چرخاند ،

           می لرزيد

زمين آن شب ، چه وحشتناک ، ناهنجار ،

می کوبيد ، می پاچيد ، می پيچيد ،

می لرزيد ، می لرزيد...

صدای مهربان لای لايت کو ؟

لبت کو ؟ بوسه ات کو ؟ گونه هايت کو؟

نوازش های با جان آشنايت کو؟

بيا ، نور نگاهت را چراغ شامگاهم کن !

بيا آن دست های گرم را پشت و پناهم کن !

 بيا

در اين سياهی ها ،

           نگاهم کن ! نگاهم کن !...

صدا با گريه می آميخت

صدا در گريه می آويخت

نه تنها بام و ديوار و در و ايوان ،

که گفتی تکيه گاهی آهنين بنيان فرو می ريخت .

 

زمين لرزيده بود اما

نگاهی يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم

نگاهی از شرنگ درد مالامال

نگاهی غوطه ور در اشک

نگاهی - همچنان تا جاودان نوميد -

به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد

                                                 می گرديد

                                                           می گرديد....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:36  توسط   | 

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسيم

روز ميلاد اقاقی ها را جشن می گيرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فرياد زدند

کوچه يکپارچه آواز شدست

و درخت گيلاس

هديه جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است

باز کن پنجره ها را ايدوست

هيچ يادت هست

که زمين را عطشی وحشی سوخت؟

برگها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟

توی تاريکی شبهای بلند ،

سيلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سينه گلهای سپيد

نيمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟

حاليا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم

که در اين کوچه تنگ

با همين دست تهی

روز ميلاد اقاقی ها را

جشن می گيرد !

خاک جان يافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا اينهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ...

                    و بهاران را باور کن !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:35  توسط   | 

نوروز و نرگس

بوی گل نرگس ؟

- نه،

      که بوی خوش عيد است!

شو پنجره بگشا ،

     که نسيم است و نويد است.

 

رو خار غم از دل بکن ، ای دوست ، که نوروز

هنگام درخشيدن گلهای اميد است .

 

بر لاله از برف برون آمده بنگر ،

چون روی تو ، کز بوسه من سرخ و سپيد است .

 

با نقل و نبيدم نبود کار ، که امروز

روی تو مرا عيد و لبت نقل و نبيد است .

 

گر با دل خونين ، لب خندان بپسندی

با من بزن اين جام ، که ايام ، سعيد است !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:34  توسط   | 

دوستی

دل من دير زمانی است که می پندارد:

"دوستی" نيز گلی است،

مثل نيلوفر و ناز،

ساقه ترد و ظريفی دارد.

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان اين ساقه نازک را

           - دانسته -

                   بيازارد!

 

در زمينی که ضمير من و توست،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است که می افشانيم.

برگ و باری است که می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .

گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

بی نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس .

زندگی ، گرمی دلهای به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو کاشت!

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد کرد .

رنج می بايد برد ،

دوست می بايد داشت !

با نلاهی که در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست يکديگر را

بفشاريم به مهر

جام دلهامان را

     مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

     ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

     عطرافشان

          گلباران باد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:34  توسط   | 

قصه شيرين

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خويش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" يی

بر نيايد دگر آواز از "من"!

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست،

بپذيريم به جان،

هر چه جز ميل دل او ،

          بسپاريم به باد!

آه !

          باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد " شيرين" ،

تيشه می زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بيدردی "شيرين" فرياد .

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسی ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيرينی اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بی نهايت زيباست :

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

جان چراغان کنی از عشق کسی

به اميدش ببری رنج بسی .

تب و تابی بودت هر نفسی .

به وصالی برسی يا نرسی!

سينه بی عشق مباد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:33  توسط   | 

چه کسی کشت مرا ؟ همه با آينه گفتم ، آری همه با آينه گفتم ، که خموشانه مرا می پاييد ، گفتم ای آينه با من تو بگو چه کسی بال خيالم را چيد ؟ چه کسی صندوق جادويی انديشه من غارت کرد؟ چه کسی خرمن رويايی گل های مرا داد به باد؟ سر انگشت بر آيينه نهادم پرسان : چه کس آخر چه کسی کشت مرا که نه دستی به مدد از سوی ياری برخاست نه کسی را خبری شد نه هياهويی در شهر افتاد ؟! آينه اشک بر ديده به تاريکی آغاز غروب بی صدا بر دلم انگشت نهاد

چه کسی کشت مرا ؟

همه با آينه گفتم ، آری

همه با آينه گفتم ، که خموشانه مرا می پاييد ،

گفتم ای آينه با من تو بگو

چه کسی بال خيالم را چيد ؟

چه کسی صندوق جادويی انديشه من غارت کرد؟

چه کسی خرمن رويايی گل های مرا داد به باد؟

سر انگشت بر آيينه نهادم پرسان :

چه کس آخر چه کسی کشت مرا

که نه دستی به مدد از سوی ياری برخاست

نه کسی را خبری شد نه هياهويی در شهر افتاد ؟!

آينه

اشک بر ديده به تاريکی آغاز غروب

بی صدا بر دلم انگشت نهاد.

.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:33  توسط   | 

آرزوی بهار

در گذرگاهی چنين باريک

در شبی اين گونه دل افسرده و تاريک

کز هزاران غنچه لب بسته اميد

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

من چه گويم تا پذيرای کسان گردد

من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

من در اين سرمای يخبندان چه گويم با دل سردت

من چه گويم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قيام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه ها از سنگ

با سلام دلپذير صبح

با گريز ابر خشم آهنگ

سينه ام را باز خواهم کرد

همره بال پرستو ها

عطر پنهان مانده انديشه هايم را

باز در پرواز خواهم کرد.

گر بهار آيد

گر بهار آرزو روزی بع بار آيد

اين زمين های سراسر لوت

لاغ خواهد شد

سينه اين تپه های سنگ

از لهيب لاله ها پر داغ خواهد شد.

آه اکنون دست من خالی است

بر فراز سينه ام جز بته هايی از گل يخ نيست

گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهيد

دور از لبخند گرم چشمه خورشيد

من به اين نازک نهال زردگونه بسته ام اميد.

هست گلهايی در اين گلشن که از سرما نمی ميرد

وندر ين تاريک شب تا صبح

عطر صحراگسترش را از مشام ما نمی گيرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:32  توسط   | 

آرزوی بهار

در گذرگاهی چنين باريک

در شبی اين گونه دل افسرده و تاريک

کز هزاران غنچه لب بسته اميد

جز گل يخ ، هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

من چه گويم تا پذيرای کسان گردد

من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

 

من در اين سرمای يخبندان چه گويم با دل سردت

من چه گويم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قيام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه ها از سنگ

با سلام دلپذير صبح

با گريز ابر خشم آهنگ

سينه ام را باز خواهم کرد

همره بال پرستوها

عطر پنهان مانده انديشه هايم را

باز در پرواز خواهم کرد

گر بهار آيد

گر بهار آرزو روزی به بار آيد

اين زمينهای سراسر لوت

باغ خواهد شد

سينه اين تپه های سنگ

از لهيب لاله ها پرداغ خواهد شد.

آه.... اکنون دست من خالی ست

بر فراز سينه ام جز بوته هايی از گل يخ نيست

گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهيد

دور از لبخند گرم چشمه خورشيد

من به اين نازک نهال زرد گونه بسته ام اميد.

هست گل هايی در اين گلشن که از سرما نمی ميرد

وندرين تاريک شب تا صبح

عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گيرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:10  توسط   | 

سرود نان

چنگی دوره گرد باز آمد

نغمه زد ساز نغمه پردازش

سوز آوازه خوان دف در دست

شد هماهنگ ناله سازش

پای کوبان رسيد و دست افشان

دلقک جامه سرخ چهره سياه

تا پشيزی ز جمع بستاند

از سر خويش برگرفت کلاه

گرم شد با ادا و شوخی او

سور رامشگران بازاری

چشمکی زد به دختری طناز

خنده ای زد به شيخ دستاری

کودکان را به سوی خويش کشيد

که: بهار است و عيد می آيد

مقدمم فرخ است و فيروز است

شادی از من پديد می آيد

اين منم ، پيک نوبهار منم

که به شادی سرود می خوانم

ليک آهسته نغمه اش می گفت :

که نه از شاديم ... پی نانم!...

چنگی دوره گرد رفت و هنوز

نغمه ای خوش به ياد دارم از او

می دوم سوی ساز کهنه خويش

که همان نغمه را برآرم از او ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:9  توسط   | 

قاصدک

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما                                     

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب

قاصدک هان ، ولی آخر ايوای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:8  توسط   | 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد نتواند

که ره تاريک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس يازی

به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور يا نزديک.

مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم

منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور

منم ، دشنام پست آ فرينش ، نغمه ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نيست ، مرگی نيست

صدايی گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.

حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلی سرد زمستان است.

و قنديل سپهر تلگ ميدان ، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين ،

درختان اسکلتهای بلور آجين ،

زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبارآلوده مهر و ماه ،

زمستان است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:8  توسط   | 

افق روشن

روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.

 

روزی كه كمترين سرود

                      بوسه است

و هر انسان

 برای هر انسان

برادری ست .

روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ايست

و قلب

برای زندگی بس است.

 

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی . 

روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم. 

روزی كه هر حرف ترانه ايست

تا كمترين سرود بوسه باشد .

  

روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی

و مهربانی با زيبايی يكسان شود .

روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...

 

و من آنروز را انتظار می كشم

حتی روزی

كه ديگر

نباشم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:7  توسط   | 

مرغ باران

در تلاش شب که ابر تيره می بارد

روی دريای هراس انگيز

 

وز فراز برج بارانداز خلوت مرغ باران می کشد فرياد

                                                        خشم آميز

و سرود سرد و پر توفان دريای حماسه خوان گرفته اوج

می زند بالای هر بام و سرايی موج

 

و عبوس ظلمت خيس شب مغموم

ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ريزد -

می کشد ديوانه واری

                در چنين هنگامه

                             روی گام های کند و سنگينش

پيکری افسرده را خاموش.

مرغ باران می کشد فرياد دائم :

-عابر ! ای عابر !

جامه ات خيس آمد از باران.

نيستت آهنگ خفتن

يا نشستن در بر ياران؟...

 

ابر می گريد

باد می گردد

و به زير لب چنين می گويد عابر :

 

- آه!

رفته اند از من همه بيگانه خو با من...

من به هذيان تب رويای خود دارم

گفتگو با يار ديگرسان

کاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمی گيرد .

اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب

باد می غلتد درون بستر ظلمت

ابر می غرد وز او هر چيز می ماند به ره منکوب،

مرغ باران می زند فرياد :

 

- عابر! در شبی اينگونه توفانی

  گوشه گرمی نمی جويی ؟

  يا بدين پرسنده دلسوز

  پاسخ سردی نمی گويی ؟

 

ابر می گريد

باد می گردد

و به خود اينگونه در نجوای خاموش است عابر :

- خانه ام ، افسوس !

  بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم ، خموش و سرد و تاريک است.

 

رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکين

وز پس نجوای آرامش

سرد خندی غمزده ، دزدانه ، از او بر لب شب می گريزد

می زند شب با غمش لبخند...

مرغ باران می دهد آواز:

- ای شبگرد!

  از چنين بی نقشه رفتن تن نفرسودت ؟

 

ابر می گريد

باد می گردد

وبه خود اينگونه نجوا می کند عابر :

- با چنين هر در زدن ، هر چوشه گرديدن،

  در شبی که ش وهم از پشتان چونان قير نوشد زهر ،

  رهگزار مقصد فردای خويشم من ...

  ورنه در اينگونه شب اينگونه باران اينچنين توفان

که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسکين ! زندگی زيباست

خورد و خفتی نيست بی مقصود.

می توان هرگونه کشتی راند بر دريا:

می توان مستانه در مهتاب با ياری بلم بر خلوت آرام دريا راند

می توان زير نگاه ماه با آواز قايقران سه تاری زد لبی بوسيد.

ليکن آن شبخيز تن پولاد ماهيگير

که به زير چشم توفان برمی افرازد شراع کشتی خود را

در نشيب پرتگاه مظلم خيزاب های هايل دريا

تا بگيرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ ،

مانده با دندانش آيا طعم ديگرسان

از تلاش بوسه ای خونين

که به گرماگرم وصلی کوته و پر درد

بر لبان زندگی داده است؟

 

مرغ مسکين ! زندگی زيباست...

من در اين گود سياه و سرد توفانی نظر با جستجوی گوهری دارم

تارک زيبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بيارايم.

مرغ مسکين ! زندگی، بی گوهری اينگونه ، نازيباست !

اندر آن سرمای تاريکی

که چراغ مرد قايقچی به پشت پنجره افسرده می ماند

و سياهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس

وز ملالی گنگ

دريا

     در تب هذيانيش

          با خويش می پيچد ،

وز هراسی کور

پنهان می شود

     در بستر شب

                  باد

وز نشاطی مست

رعد

     از خنده می ترکد

وز نهيبی سخت

ابر خسته

     می گريد ، -

زير بام قايقی بر ماسه ها وارون پی تعمير

بين جمعی گفتگوشان گرم

شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.

ابر می گريد

باد می گردد

 

وندرين هنگامه

     روی گام های کند و سنگينش

مرد وا می استد از راهش

     وز گلو می خواند آوازی که

          ماهيخوار می خواند شباهنگام

                                         بر دريا

پس ، بزير قايق وارون

با تلاشش از پی بهزيستن ، اميد می تابد به چشمش رنگ...

می زند باران به انگشت بلورين

                ضرب

                       با وارون شده قايق

می کشد دريا غريو خشم

می خورد شب

     بر تن

          از توفان

               به تسليمی که دارد

                                  مشت

می گزد بندر

با غمی انگشت .

 

تا دل شب از اميد انگيز يک اختر تهی گردد

ابر می گريد

باد می گردد ...  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:7  توسط   | 

مه

بيابان را، سراسر، مه گرفته است .

چراغ قريه پنهان است

موجی گرم در خون بيابان است

بيابان ، خسته

      لب بسته

          نفس بشكسته

               در هذيان گرم مه ، عرق می ريزدش آهسته از هر بند .

? - بيابان را سراسر مه گرفته ست . ( می گويد به خود، عابر)

سگان قريه خاموشند.

در شولای مه پنهان ، به خانه می رسم . گل كو

نمی داند . مرا ناگاه در درگاه می بيند . به چشمش قطره

                        اشكی بر لبش لبخند ، خواهد گفت :

? - بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر می كردم

     كه مه گرهمچنان  تا صبح می پاييد مردان

     جسور از خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز می گشتند.?

 

بيابان را

     سراسر

          مه گرفته ست .

چراغ قريه پنهان است

موجی گرم در خون بيابان است

بيابان ، خسته

      لب بسته

          نفس بشكسته

               در هذيان گرم مه ، عرق می ريزدش آهسته از هر بند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:5  توسط   | 

 
وحشت

کم پیش می‌آید
ترسیده بودم
می‌لرزیدم
گفتم بیا
نیامدی

خیلی ترسیده بودم
خواهش کردم
عجیب بود
نیامدی

ثانیه‌های سختی گذشت
از این پس
کم حرف خواهم زد
کم‌تر هم خواهم ترسید
چیزی نپرس

ثانیه‌هایی در جهان هستند
در کمین سال‌های عمر ما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:5  توسط   | 

میان تاریکی

درخت کوجک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان
کجاست خانه باد ؟
کجاست خانه باد ؟

فروغ فرخزاد

mars 18, 2005 | جمعه، 28 اسفندماه 1383

پرنده

parpar.jpg


پرنده گفت : چه بويی چه آفتابی
آه بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت
پرنده از لب ايوان پريد
مثل پيامی پريد و رفت

پرنده‌ی کوچک
پرنده فکر نمی‌کرد
پرنده روزنامه نمی‌خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی‌شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ‌های خطر
در ارتفاع بی‌خبری می‌پريد
و لحظه‌های آبی را
ديوانه‌وار تجربه می‌کرد

پرنده آه فقط يک پرنده بود

فروغ فرخزاد

mars 03, 2004 | چهارشنبه، 13 اسفندماه 1382

برای صلح

rape2.jpg

صدا،صدا، صدا، تنها صدا
صدای میل طویل گیاه به روییدن
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا،صدا، صدا، تنها صداست که می ماند

در سرزمین قد کوتاهات
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت می کنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست

مرا به زوزه دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چه کار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چه کار
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گل ها، می دانید؟

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:3  توسط   | 

سفر

DSCF13891.jpg

عاشق:
"ای فسانه! مرا آرزو نیست
که بچینندم و دوست دارند
زاده‌ی کوهم، آورده‌ی ابر،
به که بر سبزه ام واگذارند

با بهاری که هستم در آغوش

کس نخواهم زند بر دلم دست،
که دلم آشیان کسی هست
ز آشیانم اگر حاصلی نیست،
من بر آنم کز آن حاصلی هست،

به فریب و خیالی منم خوش"

نیما یوشیج، دی ماه 1301

DSCF13801.jpg


از پس پنجاه و اندی ز عمر
نعره بر می‌آیدم از هر رگی
کاش بودم دور از هر کسی
چادری و گوسفندی و سگی

نیما یوشیج

از کوهستان بر می‌گردم، نیما هنوز شعر می‌‌گفت برای خودش!

آینه جدید روایت خواهد کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:2  توسط   | 

سلمان هراتي

harati.jpg


من هم مي ميرم اما نه مثل ...


من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟


من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟


من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟


من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟


من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟


من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟


كسوف دل
 
سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟


تازه مي شوم!
 
(۱)
شب فرو مي افتد
و من تازه مي شوم
از اشتياق بارش شبنم
نيلوفرانه
به آسمان دهان باز مي كنم
اي آفريننده شبنم و ابر
آيا تشنگي مرا پايان مي دهي؟
تقدير چيست؟
مي خواهم از تو سرشار باشم.
(۲)
جهان، قرآن مصور است
و آيه ها در آن
به جاي آن كه بنشينند، ايستاده اند
درخت يك مفهوم است
دريا يك مفهوم است
جنگل و خاك و ابر
خورشيد و ماه و گياه
با چشم هاي عاشق بيا
تا جهان را تلاوت كنيم.


تقاضاي سبز شدن


عيد، «حول حالنا» است
كه واجب است بفهميم
عيد، شوقي است
كه پدرم را به مزرعه مي خواند
عيد، تن پوش كهنه باباست
كه مادر
آن را به قد من كوك مي زند
و من آن قدر بزرگ مي شوم
كه در پيراهن مي گنجم
عيد، تقاضاي سبز شدن است
يا مقلب القلوب!


 


جريمه
 
من ، مثل عصر روزهاي دبستان
پر از كسالت و ترديدم
و دفترم
از مشق هاي خط خورده سياه است
هراس من اين است
فردا كه زنگ حساب آمد
با اين كمينه چنين خواهد گفت:


بايد هزار بار
در شعله هاي آتش دوزخ فرو روي
اين است جريمه ، بــــــرو!!
 
پيش از تو ...
 
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت
 
يك چمن داغ
 
ديروز اگر سوخت اي دوست غم برگ و بار من و تو
امروز مي آيد از باغ بوي بهار من و تو
آن جا در آن برزخ سرد در كوچه هاي غم و درد
غير از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟
ديروز در غربت باغ من بودم و يك چمن داغ
امروز خورشيد در دشت آيينه دار من و تو
غرق غباريم و غربت با من بيا سمت باران
صد جويبار است اينجا در انتظار من و تو
اين فصل فصل من و توست فصل شكوفايي ما
برخيز با گل بخوانيم اينك بهار من و تو
با اين نسيم سحر خيز برخيز اگر جان سپرديم
در باغ مي ماند اي دوست گل يادگار من و تو
چون رود اميدورام بي تابم و بي قرارم
من مي روم سوي دريا جاي قرار من و تو
 


براي رفتن فكري بكنيم


يك روز وقتي
از زير سايه هاي ملايم خوشبختي
پرسه زنان
به خانه برميگشتيم
از زير سايه هاي مرتب مصنوعي
مردان ارشيتكت را ديدم
در صف كراوات
چرت ميزدند
ماندن چقدر حقارت اور است
وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز
پنجره ها به سمت تاريكي
باز ميشوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن
هميشه فرصت هست
اين دريچه را باز كن
چه همهمه اي مي ايد
گويا
مرغ و متكا توزيع ميكنند
اينها كه در صف ايستاده اند
به خوردن و خوابيدن معتادند
وقتي بهانه اي
براي بودن نداشته باشي
در صف ايستادن
خود بهانه ميشود
و براي زدودن خستگي بعداز صف
ورق زدن
يك كلكسيون تمبر
چقدر به نظرت جالب ميايد
امروز
در روزنامه خواندم
ته سيگارهاي چرچيل را
به قيمت گزافي فروخته اند
اه خدايا
ادم براي سقوط
چه شتابي دارد
ديروز در باغ وحش
شمپانزه اي ديدم
كه به نظريه داروين
فكر ميكرد
چگونه ميتوان
با اين همه تفاوت
بي تفاوت ماند؟
پشت اين حصار
چه سياهي عظيمي خوابيده است
به دلم گفتم:برگرد براي رفتن فكري بكنيم

    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:0  توسط   | 

    سهراب سپهري

    sepehri.jpg


    از کتاب زندگي خواب ها
    خواب تلخ


    مرغ مهتاب
    مي‌خواند.
    ابري در اتاقم مي‌گريد.
    گل‌هاي چشم پشيماني مي‌شكفد.
    در تابوت پنجره‌ام پيكر مشرق مي‌لود.
    مغرب جان مي‌كند،
    مي‌ميرد.
    گياه نارنجي خورشيد
    در مرداب اتاقم مي‌رويد كم كم


    بيدارم
    نپنداريدم در خواب
    سايه شاخه‌اي بشكسته
    آهسته خوابم كرد.
    اكنون دارم مي شنوم
    آهنگ مرغ مهتاب
    و گل‌هاي چشم پشيماني را پرپر مي‌كنم.



     مرز گمشده


    ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.
    و صدا در جاده بي طرح فضا مي‌رفت.
    از مرزي گذشته بود
    در پي مرز گمشده مي‌گشت،
    كوهش سنگين نگاهش را بريد.
    صدا از خود تهي شد
    و به دامن كوه آويخت:
    پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده.
    و كوه از خوابي سنگين پر بود.
    خوابش طرحي رها شده داشت.
    صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،
    برگشت،
    فضا را از خود گذر داد


    و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.
    كوه از خواب سنگين پر بود.
    ديري گذشت،
    خوابش بخار شد.
    طنين گمشده‌اي به رگهايش وزيد
    پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده.
    سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.
    خواب خطاكارش را نفرين فرستاد
    و نگاهش را روانه كرد.
    انتظاري نوسان داشت.
    نگاهي در راه مانده بود
    و صدايي در تنهايي مي گريست.


    جهنم سرگردان


    شب را نوشيده‌ام .
    وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.
    مرا تنها گذار
    اي چشم تبدار سرگردان!
    مرا با رنج بودن تنها گذار.
    مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
    مگذار از بالش تاريك تنهايي سربردارم
    و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.
    سپيدي‌هاي فريب
    روي ستون‌هاي بي سايه رجز مي‌خوانند.
    طلسم شكسته خوابم را بنگر
    بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
    او را بگو
    تپش جهنمي مست!
    او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده‌ام.
    نوشيده‌ام كه پيوسته بي آرامم.
    جهنم سرگردان!
    مرا تنها گذار


    باغي در صدا


    در باغي رها شده بودم .
    نوري بيرنگ و سبك بر من مي‌وزيد .
    آيا من خود بدين باغ آمده بودم
    و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود ؟
    هواي باغ از من مي‌گذشت
    و شاخ و برگش در وجودم مي‌لغزيد.
    آيا اين باغ
    سايه روحي نبود
    كه لحظه‌اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟
    ناگهان صدايي باغ را در خود جا داد ،
    صدايي كه به هيچ شباهت داشت.
    گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي‌كرد .
    هميشه از روزنه‌اي ناپيدا
    اين صدا در تاريكي زندگي‌ام رها شده بود .
    سرچشمه صدا گم بود :
    من ناگاه آمده بودم


    خستگي در من نبود :
    راهي پيموده نشد .
    آيا پيش از اين زندگي‌ام فضايي ديگر داشت ؟
    ناگهان رنگي دميد :
    پيكري روي علفها افتاده بود
    انساني كه شباهت دوري با خود داشت .
    باغ در ته چشمانش بود
    و جا پاي صدا همراه تپش‌هايش.
    زندگي‌اش آهسته بود .
    وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود .
    وزشي برخاست .
    دريچه‌اي بر خيرگي‌ام گشود :
    روشني تندي به باغ آمد ،
    باغ مي‌پژمرد
    و من به درون دريچه رها مي‌شدم.


    بي پاسخ


    در تاريكي بي آغاز و پايان
    دري در روشني انتظارم روييد .
    خودم را در پس در تنها نهادم
    و به دورن رفتم :
    اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد .
    سايه‌اي در من فرود آمد
    و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد .
    پسي من كجا بودم ؟
    شايد زندگي‌ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
    و من انعكاسي بودم
    كه بيخودانه همه خلوت‌ها را بهم مي‌زد
    و در پايان همه رؤساها در سايه بهتي فرو مي‌رفت .
    من در پس در تنها مانده بودم .
    هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده‌ام .
    گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود ،
    در گنگي آن ريشه داشت .
    آيا زندگي‌ام صدايي بي پاسخ نبود ؟
    در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود .
    و من در تاريكي خوابم برده بود .
    در ته خوابم خودم را پيدا كردم
    و اين هشياري خلوت خوابم را آلود .
    آيا اين هشياري خطاي تازه من بود ؟
    در تاريكي بي آغاز و پايان
    فكري در پي در تنها مانده بود .
    پس من كجا بودم ؟
    حس كردم جايي به بيداري مي‌رسم .
    همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم :
    آيا من سايه گمشده خطايي نبودم ؟
    در اتاق بي روزن
    انعكاسي نوسان داشت . پس من كجا بودم ؟
    در تاريكي بي آغاز و پايان
    بهتي در پس در تنها مانده بود


    از کتاب مرگ رنگ


     در قير شب
    ديرگاهي است كه در اين تنهايي
    رنگ خاموشي در طرح لب است
    بانگي از دور مرا مي‌خواند
    ليك پاهايم در قير شب است
    رخنه‌اي نيست در اين تاريكي
    در و ديوار به هم پيوسته
    سايه‌اي لغزد اگر روي زمين
    نقش وهمي است ز بندي رسته
    نفس آدم‌ها
    سر بسر افسرده است
    روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
    هر نشاطي مرده است
    دست جادويي شب
    در به روي من و غم مي‌بندد
    مي‌كنم هر چه تلاش،
    او به من مي خندد .
    نقش‌هايي كه كشيدم در روز،
    شب ز راه آمد و با دود اندود .
    طرح‌هايي كه فكندم در شب،
    روز پيدا شد و با پنبه زدود .
    ديرگاهي است كه چون من همه را
    رنگ خاموشي در طرح لب است .
    جنبشي نيست در اين خاموشي
    دست‌ها پاها در قير شب است


     ديوار
    زخم شب مي‌شد كبود.
    در بياباني كه من بودم
    نه پر مرغي هواي صاف را مي‌سود
    نه صداي پاي من همچون دگر شب‌ها
    ضربه‌اي بر ضربه مي‌افزود.
    تا بسازم گرد خود ديواره‌اي سر سخت و پا برجاي،
    با خود آوردم ز راهي دور
    سنگ‌هاي سخت و سنگين را برهنه پاي.
    ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند.
    از نگاهم هر چه مي‌آيد به چشمان پست
    و بنندد راه را بر حمله غولان
    كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي‌بست.
     روز و شب‌ها رفت.
    من بجا ماندم از اين سو، شسته ديگر دست از كارم.
    نه مرا حسرت به رگها مي‌دوانيد آرزويي خوش
    نه خيال رفته‌ها مي‌داد آزارم.
    ليك پندارم، پس ديوار
    نقش ها تيره مي‌انگيخت
    و به رنگ دود طرح‌ها از اهرمن مي‌ريخت.
    تا شبي مانند شب‌هاي دگر خاموش
    بي صدا از پا درآمد پيكر ديوار:
    حسرتي با حيرتي آميخت


    سپيده
    در دور دست
    قويي پريده بي گاه از خواب
    شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
    لب‌هاي جويبار
    لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
    در هم دويده سايه و روشن.
    لغزان ميان خرمن دوده
    شبتاب مي‌فروزد در آذر سپيد
    همپاي رقص نازك ني‌زار
    مرداب مي‌گشايد چشم تر سپيد.


    خطي ز نور روي سياهي است:
    گويي بر آبنوس درخشد رز سپيد
    ديوار سايه‌ها شده ويران
    دست نگاه در افق دور
    كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد


    مرگ رنگ
    رنگي كنار شب
    بي حرف مرده است.
    مرغي سياه آمد از راه‌هاي دور
    مي‌خواند از بلندي بام شب شكست.
    سرمست فتح آمده از راه
    اين مرغ غم پرست.
    در اين شكست رنگ
    از هم گسسته رشته هر آهنگ
    تنها صداي مرغك بي باك
    گوش سكوت ساده مي‌آرايد
    با گوشواره پژواك.
    مرغ سياه آمد از راه‌هاي دور
    بنشسته روي بام بلند شب شكست چون سنگ، بي تكان.
    لغزانده چشم را
    بر شكل‌هاي درهم پندارش.


    خوابي شگفت مي‌دهد آزارش:
    گل‌هاي رنگ سر زده از خاك شب.
    در جاده‌هاي عطر
    پاي نسيم مانده ز رفتار.
    هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
    نقشي كشد به ياري منقار.
    بندي گسسته است.
    خوابي شكسته است.
    رؤياي سرزمين
    افسانه شكفتن گل‌هاي رنگ را
    از ياد برده است.
    بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
    رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است


    از کتاب آوار آفتاب
    بي تار و پود


    در بيداري لحظه‌ها
    پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.
    مرغي روشن فرود آمد
    و لبخند گيج مرا برچيد و پريد.
    ابري پيدا شد
    و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد .
    نسيني برهنه و بي پايان سر كرد
    و خطوط چهره‌ام را آشفت و گذشت.
    درختي تابان
    پيكرم را در سايه سياهش بلعيد.
    طوفاني سر رسيد.
    و جاپايم را ربود.
    نگاهي به روي نهر خروشان خم شد:
    تصويري شكست.
    خيالي از هم گسيخت.


    كو قطره وهم


    سر برداشتم:
    زنبوري در خيالم پر زد.
    يا جنبش ابري خوابم را شكافت
    در بيداري سهمناك
    آهنگي دريا نوسان شنيدم، به شكوه لب بستگي يك ريگ
    و از كنار زمان برخاستم.
    هنگام بزرگ
    بر لبانم خاموشي نشانده بود.
    در خورشيد چمن ها خزنده‌اي ديده گشود:
    چشمانش بيكراني بركه را نوشيد.
    بازي، سايه پروازش را به زمين كشيد
    و كبوتري در بارش آفتاب به رؤيا بود.
    پهنه چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ!
    در اين جوش شگفت انگيز، كو قطره وهم؟
    بال‌ها سايه پرواز را گم كرده اند.
    گلبرگ سنگيني زنبور را انتظار مي‌كشد.
    به طراوت خاك دست مي‌كشم.
    نمناكي چندشي بر انگشتانم نمي‌نشيند.
    به آب روان نزديك مي‌شوم،
    ناپيدايي دو كرانه را زمزمه مي‌كند.
    رمزها چون انار ترك خورده نيمه شكفته اند.
    جوانه شور مرا درياب، نو رسته زود آشنا!
    درود، اي لحظه شفاف ! در بيكران تو زنبوري پر مي‌زند


    روزنه‌اي به رنگ


    در شب ترديد من، برگ نگاه!
    مي‌روي با موج خاموشي كجا؟
    ريشه‌ام از هوشياري خورده آب:
    من كجا، خاك فراموشي كجا.
    دور بود از سبزه‌زار رنگ‌ها
    زورق بستر فراز موج خراب.
    پرتوي آيينه را لبريز كرد:
    طرح من آلوده شد با آفتاب.
    اندکي خم شد فراز شط نور
    چشم من در آب مي‌بيند مرا.
    سايه ترسي به ره لغزيد و رفت.
    جويباري خواب مي‌بيند مرا.
    در نسيم لغزشي رفتم به راه،
    راه، نقش پاي من از ياد برد.
    سرگذشت من به لب‌ها ره نيافت:
    ريگ باد آورده‌اي را باد برد



    سايبان آرامش ما، ماييم


    در هواي دوگانگي تازگي چهره‌ها پژمرد.
    بياييد از سايه روشن برويم
    بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم.
    و اگر جا پايي ديديم، مسافر كهن را از پي برويم.
    برگرديم، و نهراسيم، در ديوان آن روزگاران نوشابه
    جادو سركشيم.
    شب بوي ترانه ببوييم چهره خود گم كنيم.
    از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشائيم.
    خود روي دلهره پرپر كنيم.
    نياويزيم نه به بند گريز، نه به دامان پناه.
    نشتابيم نه به سوي روشن نزديك، نه به سمت مبهم دور.
    عطش را بنشانيم، پس به چشمه رويم.
    دم صبح، دشمن را بشناسيم ، و به خورشيد اشاره كنيم.
    مانديم در برابر هيچ، خم شديم در برابر هيچ، پس نماز
    مادر را نشكنيم.
    برخيزيم و دعا كنيم:
    لب ما شيار عطر خاموشي باد!
    نزديك ما شب بي درد است، دوري كنيم.
    كناري ما ريشه بي شوري است، بر كنيم.


    و نلرزيم ، پا در لجن نهيم، مرداب را به تپش درآييم.
    آتش را بشويم، ني‌زار همهمه را خاكستر كنيم.
    قطره را بشويم. دريا را در نوسان آييم.
    و اين نسيم، بوزيم، و جاودان بوزيم،
    و اين خزنده، خم شويم، و بينا خم شويم.
    و اين گودال ، فرود آييم، و بي پروا فرود آييم.
    برخود خيمه زنيم، سايبان آرامش ما، ماييم.
    ما وزش صخره‌ايم، ما گام شبانه‌ايم.
    پروازيم، و چشم به راه پرنده‌ايم.
    تراوش آبيم، و در انتظار سبوييم.
    در ميوه چيني بي گاه، رؤيا را نارس چيدند، و ترديد
    از رسيدگي پوسيد.
    بياييد از شوره‌زار خوب و بد برويم.
    چون جويبار آيينه روان باشيم: به درخت، درخت را پاسخ
    دهيم.
    و دو كران خود را در هر لحظه بيافرينيم، و هر لحظه
    رها سازيم.
    برويم، برويم، و بيكراني را زمزمه كنيم


    از کتاب شرق اندوه
    روانه


    چه گذشت؟
    زنبوري پر زد.
    در پهنه...
    وهم، اين سو، جوياي گلي.
    جوياي گلي، آري، بي ساقه گلي در پهنه خواب،
    نوشابه آن ...
    اندوه ، اندوه نگاه: بيداري چشم، بي برگي دست.
    ني. سبدي مي‌كن، سفري در باغ.
    باز آمده‌ام بسيار، ورده آوردم: تيتاب تهي.
    سفري ديگر، اي دوست، و به باغي ديگر.
    بدرود.
    بدرود، و به همراهت نيروي هراس



    نه به سنگ


    در جوي زمان، در خواب تماشاي تو مي‌رويم.
    سيماي روان، با شبنم افشان تو مي‌شويم.
    پرهايم؟ پرپر شده‌ام. چشم نويدم، به نگاهي تر شده‌ام.
    اين سو نه، آن سويم.
    و در آن سوي نگاه، چيزي را مي‌بينم. چيزي را مي‌جويم.
    سنگي مي‌شكنم، رازي با نقش تو مي گويم.
    برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابري رفت،
    من كوهم: مي‌پايم. من بادم: مي‌پويم.
    در دشت دگر، گل افسوسي چو برويد، مي آيم، مي‌بويم



    تا گل هيچ


    مي‌رفتيم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سياه!
    راهي بود از ما تا گل هيچ.
    مرگي در دامنه‌ها، ابري سر كوه، مرغان لب زيست.
    مي‌خوانديم: «بي تو دري بودم به برون، و نگاهي به
    كران، و صدايي به كوير».
    مي‌رفتيم، خاك از ما مي‌ترسيد، و زمان بر سر ما
    مي‌باريد
    خنديديم: ورطه پريد از خواب، و نهان‌ها آوايي
    افشاندند.
    ما خاموش، و بيابان نگران، و افق يك رشته نگاه.
    بنشستيم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهايي، و
    زمين‌ها پر خواب.
    خوابيديم، مي‌گويند: دستي در خوابي گل مي‌چيد


    از کتاب مسافر


    مسافر


    دم غروب، ميان حضور خسته اشيا.
    نگاه منتظري حجم وقت را مي‌ديد.
    و روي ميز،هياهوي چند ميوه نوبر
    به سمت مبهم ادارك مرگ جاري بود.
    و بوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت
    نثار حاشيه صاف زندگي مي‌كرد.
    و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
    گرفته بود به دست
    و باد مي‌زد خود را.
    مسافر از اتوبوس
    پياده شد:
    «چه آسمان تميزي!»
    و امتداد خيابان غربت او را برد.
    غروب بود.
    صداي هوش گياهان به گوش مي‌آمد.
    مسافر آمده بود.
    و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
    نشسته بود:0
    «دلم گرفته،
    دلم عجيب گرفته است.
    تمام راه به يك چيز فكر مي‌كردم
    و رنگ دامنه‌ها هوش از سرم مي‌برد.
    خطوط جاده در اندوه دشت‌ها گم بود.
    چه دره‌هاي عجيبي!
    و اسب، يادت هست،
    سپيده بود
    و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن‌زار را چرا مي‌كرد.
    و بعد، غربت رنگين قريه‌هاي سر راه.
    و بعد تونل‌ها.
    دلم گرفته،
    دلم عجيب گرفته است.
    و هيچ چيز،
    نه اين قايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج مي‌شود خاموش،
    نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل
    شب بوست،
    نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف.
    نمي‌رهاند.
    و فكر مي‌كنم
    كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
    شنيده خواهد شد.»
    نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد:
    «چه سيب‌هاي قشنگي!
    حيات نشئه تنهايي است.»
    و ميزبان پرسيد:
    قشنگ يعني چه؟
    قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
    و عشق، تنها عشق
    ترا به گرمي يك سيب مي‌كند مأنوس.
    و عشق، تنها عشق
    مرا به وسعت اندوه زندگي‌ها برد،
    مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
    و نوشداروي اندوه؟
    صداي خالص اكسير مي‌دهد اين نوش.


    و حال شب شده بود.
    چراغ روشن بود.
    و چاي مي خوردند.


    چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
    چقدر هم تنها!
    خيال مي‌كنم
    دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستي.
    دچار يعني
    عاشق.
    و فكر كن كه چه تنهاست
    اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
    چه فكر نازك غمناكي!
    و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
    و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
    خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
    و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
    نه، وصل ممكن نيست،
    هميشه فاصله‌اي هست.
    اگرچه منحني آب بالش خوبي است سطر بعد 


     براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
    هميشه فاصله‌اي هست.
    دچار بايد بود
    و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
    حرام خواهد شد.
    و عشق
    سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
    و عشق
    صداي فاصله‌هاست.
    صداي فاصله‌هايي كه
     غرق ابهامند.
    نه،
    صداي فاصله‌هايي كه مثل نقره تميزند.
    و با شنيدن يك هيچ مي‌شوند كدر.
    هميشه عاشق تنهاست.
    و دست عاشق در دست ترد ثانيه‌هاست.
    و او ثانيه‌ها مي‌روند آن طرف روز .
    و او ثانيه‌ها روي نور مي‌خوابند.
    و او و ثانيه‌ها بهترين كتاب جهان را.
    به آب مي‌بخشند.
    و خوب مي‌دانند
    كه چي ماهي هرگز.
    هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
    و نيمه شب‌ها، با زورق قديمي اشراق
    در آب‌هاي هدايت روانه مي‌گردند.
    و تا تجلي اعجاب پيش مي‌رانند.
    هواي حرف تو آدم را
    عبور مي‌دهد از كوچه‌ باغ‌هاي حكايات
    و در عروق چنين لحن
    چه خون تازه محزوني!


    حياط روشن بود
    و باد مي‌آمد
    و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.


    «اتاق خلوت پاكي است.
    براي فكر چه ابعاد ساده‌اي دارد!
    دلم عجيب گرفته است.
    خيال خواب ندارم.»
    كنار پنجره رفت
    و روي صندلي نرم پارچه‌اي
    نشست:
    «هنوز در سفرم.
    خيال مي‌كنم
    در آب‌هاي جهان قايقي است
    و من مسافر قايق هزارها سال است
    سرود زنده دريانوردهاي كهن را
    به گوش روزنه‌هاي فصول مي‌خوانم
    و پيش مي‌رانم .
    مرا سفر به كجا مي‌برد؟
    كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند.
    و بند كفش به انگشت‌هاي نرم فراغت
    گشوده خواهد شد؟
    كجاست جان رسيدن، و پهن كردن يك فرش
    و بي خيال نشستن
    و گوش دادن به
    صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟


    و در كدام بهار
    درنگ خواهي كرد.
    و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟


    شراب بايد خورد
    و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
    همين.


    كجاست سمت حيات؟
    من از كدام طرف مي‌رسم به يك هدهد؟
    و گوش كن، كه همين حرف در تمام سفر
    هميشه پنجره خواب را بهم مي‌زد.
    چه چيز در همه راه زير گوش تو مي‌خواند؟


    درست فكر كن
    كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
    چه چيز پلك ترا مي‌فشرد،
    چه وزن گرم دل انگيزي؟
    سفر دراز نبود:
    عبور چلچله از حجم وقت كم مي‌كرد.
    و در مصاحبه باد و شيرواني‌ها
    اشاره‌ها به سرآغاز هوش بر مي‌گشت.
    در آن دقيقه كه از آن ارتفاع تابستان
    به «جاجرود» خروشان نگاه مي‌كردي،
    چه اتفاق افتاد.
    كه خواب سبز ترا سارها درو كردند؟
    و فصل، فصل درو بود.
    و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
    كتاب فصل ورق خورد
    و سطر اول اين بود:
    حيات، غفلت رنگين يك دقيقه «حوا»ست.
    نگاه مي‌كردي:
    ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.


    به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
    نگاه مي‌كردي،
    حضور سبز قبايي ميان شبدرها
    خراش صورت احساس را مرمت كرد.


    ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
    هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،
    به نرمي قدم مرگ مي‌رسد از پشت
    و روي شانه ما دست مي‌گذارد
    و ما حرارت انگشت‌هاي روشن او را
    بسان سم گوارايي
    كنار حادثه سر مي‌كشيم.
    «و نيز» ، يادت هست،
    و روي ترعه آرام؟
    در آن مجادله زنگدار آب و زمين
    كه وقت از پس منشور ديده مي‌شد
    تكان قايق، ذهن ترا تكاني داد:
    غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست.
    هميشه با نفس تازه راه بايد رفت.
    و فوت بايد كرد
    كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.


    كجاست سنگ رنوس؟
    من از مجاورت يك درخت مي‌آيم
    كه روي پوست آن دست‌هاي ساده غربت
    اثر گذاشته بود:
    «به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي».


    شراب را بدهيد.
    شتاب بايد كرد:
    من از سياحت در يك حماسه مي‌آيم
    و مثل آب
    تمام قصه سهراب و نوشدارو را
    روانم.


    سفر مرا به در باغ چند سالگي‌ام برد.
    و ايستادم تا
    دلم قرار بگيرد،
    صداي پرپري آمد
    و در كه باز شد
    من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.


    و بار ديگر در زير آسمان «مزامير»،
    در آن سفر كه لب رودخانه «بابل» ،
    به هوش آمدم،
    نواي بربط خاموش بود
    و خوب گوش كه دادم، صداي گريه مي‌آمد
    و چند بربط بي تاب
    به شاخه‌هاي تر بيد تاب مي‌خوردند.
    و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
    به سمت پرده خاموش «ارمياي نبي» اشاره مي‌كردند.
    و من بلند بلند «كتاب جامعه» مي‌خواندم.
    و چند زارع لبناني
    كه زير سدر كهن سالي
    نشسته بودند
    مركبات درختان خويش را در ذهن
    شماره مي‌كردند.


    كنار راه سفر كودكان كور عراقي
    به خط «لوح حمورابي»
    نگاه مي‌كردند.


    و در مسير سفر روزنامه‌هاي جهان را
    مرور مي‌كردم
    سفر پر از سيلان بود.
    و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
    گرفته بود و سياه
    و بوي روغن مي‌داد.
    و روي خاك سفر شيشه‌هاي خالي مشروب،
    شيار‌هاي غريزه، و سايه‌هاي مجال
    كنار هم بودند.
    ميان راه سفر، از سراي مسلولين
    صداي سرفه مي‌آمد.
    زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
    شيار روشن «جت»ها را
    نگاه مي‌كردند
    و كودكان پي پرپرچه‌ها روان بودند،
    سپورهاي خيابان سرود مي‌خواندند.
    و شاعران بزرگ
    به برگ‌هاي مهاجر نماز مي‌بردند.
    و راه دور سفر، از ميان آدم و آهن
    به سمت جوهر پنهان زندگي مي‌رفت،
    به غربت تر يك جوي آب مي‌پيوست،
    به برق ساكت يك فلس،
    به آشنايي يك لحن،
    به بيكراني يك رنگ،
    سفر مرا به زمين‌هاي استوايي برد.
    و زير سايه آن «بانيان» سبز تنومند
    چه خوب يادم هست
    عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
    وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.
    من از مصاحبت آفتاب مي‌آيم،
    كجاست سايه؟
    ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است.
    و بوي چيدن از دست باد مي‌آيد.
    و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
    به حال بيهوشي است.
    در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي‌داند
    كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
    هنوز جنگل، ابعاد بي شمار خودش را، نمي‌شناسد.
    هنوز برگ ، سوار حرف اول باد است.
    هنوز انسان چيزي به آب مي‌گويد
    و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است.
    و در مدار درخت
    طنين بال كبوتر ، حضور مبهم رفتار آدمي‌زاد است.
    صداي همهمه مي‌آيد.
    و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
    و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
    به من مي‌آموزند،
    فقط به من،
    و من مفسر گنجشك‌هاي دره گنگم
    و گوشواره عرفان نشان تبت را
    براي گوش بي آذين دختران بنارس
    كنار جاده «سرنات» شرح داده‌ام.
    به دوش من بگذار اي سرود صبح «ودا»ها
    تمام وزن طراوت را
    كه من
    دچار گرمي گفتارم.
    و از تمام درختان زيت خاك فلسطين
    وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
    به اين مسافر تنها، كه از سياحت اطراف «طور» مي‌آيد
    و از حرارت «تكليم» در تب و تاب است.
    ولي مكالمه، يك روز، محوخواهد شد
    و شاهراه هوا را
    شكوه شاه‌پرك‌هاي انتشار حواس
    سپيد خواهد كرد.
    براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!
    ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
    ولي هنوز سواري است پشت باره شهر.
    كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
    به دوش پلك‌تر اوست.
    هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول‌ها
    بلند مي‌شود از خلوت مزارع ينجه.
    هنوز تاجر يزدي، كنار «جاده ادويه»
    به بوي امتعه هند مي‌رود از هوش.
    و در كرانه «هامون» هنوز مي‌شنوي:
    بدي تمام زمين را فرا گرفت.
    هزار سال گذشت.
    صداي آب تني كردني به گوش نيامد.
    و عكس پيكر دوشيزه‌اي در آب نيفتاد.
    و نيمه راه سفر، روي ساحل «جمنا»
    نشسته بودم
    و عكس «تاج محل» را در آب
    نگاه مي‌كردم:
    دوام مرمري لحظه‌هاي اكسيري و پيشرفتگي حجم زندگي در
    مرگ.
    ببين، دو بال بزرگ
    به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
    جرقه‌هاي عجيبي است در مجاورت دست.
    بيا و ظلمت ادارك را چراغان كن
    كه يك اشاره بس است:
    حيات ضربه آرامي است
    به تخته سنگ «مگار».
    و در مسير سفر مرغه‌هاي «باغ نشاط» غبار تجربه را از
    نگاه من شستند،
    به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
    و من عبادت احساس را،
    به پاس روشني حال،
    كنار «تال» نشستم، و گرم زمزمه كردم.
    عبور بايد كرد
    و هم نورد افق‌هاي دور بايد شد.
    و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
    عبور بايد كرد
    و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.
    من از كنار تغزل عبور مي‌كردم
    و موسم بركت بود
    و زير پاي من ارقام شن لگو مي‌شد.
    زني شنيد،
    كنار پنجره آمد نگاه كرد به فصل،
    در ابتداي خودش بود.
    و دست بدوي او شبنم دقايق را
    به نرمي از تن احساس مرگ بر مي‌چيد.
    من ايستادم.
    و آفتاب تغزل بلند بود
    و من مواظب تبخير خواب‌ها بودم.
    و ضربه‌هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
    شماره مي‌كردم:
    خيال مي‌كرديم
    بدون حاشيه هستيم.
    خيال مي‌كرديم
    ميسان متن اساطيري تشنج ريباس
    شناوريم
    و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.
    در ابتداي خطير گياه‌ها بوديم.
    كه چشم زن به من افتاد:
    صداي پاي تو آمد: خيال كردم باد
    عبور مي‌كند از روي پرده‌هاي قديمي.
    صداي پاي ترا در حوالي اشيا
    شنيده بودم.
    كجاست جشن خطوط؟
    نگاه من به تموج، به انتشار تن من.
    من از كدام طرف مي‌رسم به سطح بزرگ؟
    و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
    پر از سطوح عطش كن.
    كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
    دقيق خواهد شد
    و راز رشد پنيرك را
    حرارت ذهن اسب ذوب خواهد كرد؟
    و در تراكم زيباي دست‌ها، يك روز،
    صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
    و در كدام زمين بود.
    كه روي هيچ نشستيم.
    و در حرارت يك سيب دست ورو شستيم؟
    جرقه‌هاي محال از وجود بر مي‌خاست.
    كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
    و ناپديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
    و در مكالمه جسم‌ها مسير سپيدار
    چقدر روشن بود!
    كدام راه مرا مي‌برد به باغ فواصل؟
    عبور بايد كرد.
    صداي باد مي‌آيد، عبور بايد كرد
    و من مسافرم، اي بادهاي همواره!
    مرا به وسعت تشكيل برگ‌ها ببريد.
    مرا به كودكي شور آب‌ها برسانيد.
    و كفش‌هاي مرا تا تكامل تن انگور
    پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
    دقيقه‌هاي مرا تا كبوتران مكرر
    در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
    و اتفاق وجود مرا كنار درخت
    بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
    و در تنفس تنهايي
    دريچه‌هاي شعور مرا بهم بزنيد.
    روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
    مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
    حضور «هيچ» ملايم را
    به من نشان بدهيد.»


    از کتاب حجم سبز
    از روي پلك شب


    شب سرشاري بود.
    روز از پاي صنوبرها، تا فراترها مي‌رفت.
    دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود
    در بلندي‌ها، ما،دورها گم، سطح‌ها شسته، و نگاه از همه
    شب نازكتر.
    دست‌هايت، ساقه سبز پيامي را مي‌داد به من
    و سفاليه انس، با نفس‌هايت آهسته ترك مي‌خورد.
    و تپش‌هامان مي‌ريخت به سنگ.
    از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ‌ها
    و لعاب مهتاب، روي رفتارت.
    تو شگرف ، تورها، و برازنده خاك.
    فرصت سبز حيات، به هواي خنك كوهستان مي‌پيوست.
    سايه‌ها بر مي‌گشت.
    و هنوز، در سر راه نسيم،
    پونه‌هايي كه تكان مي‌خورد،
    جذبه‌هايي كه بهم مي‌ريخت.


    روشني ، من، گل، آب


    ابري نيست.
    بادي نيست.
    مي‌نشينم لب حوض:
    گردش ماهي‌ها، روشني، من، گل ، آب.
    پاكي خوشه زيست.
    مادرم ريحان مي‌چيند.
    نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي‌هايي تر.
    رستگاري نزديك: لاي گل‌هاي حياط.
    نور در كاسه مس، چه نوازش‌ها مي‌ريزد!
    نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي‌آرد.
    پشت لبخندي پنهان هر چيز
    روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست.
    چيزهايي هست، كه نمي‌دانم.
    مي‌دانم، سبزه‌اي را بكنم خواهم مرد.
    مي‌روم بالا تا اوج، من پرواز بال و پرم.
    راه مي‌بينم در ظلمت، من پرواز فانوسم.
    من پراز نورم و شن.
    و پر از دارو درخت .
    پرم از راه، از پل، از رود، از موج،
    پرم از سايه برگي در آب:
    چه درونم تنهاست.



     و پيامي در راه


    روزي
    خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.
    در رگ‌ها نور خواهم ريخت.
    و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب
    آوردم، سيب سرخ خورشيد.
    خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.
    زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.
    كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
    دوره گردي خواهم شد، كوچه‌ها را خواهم گشت، جار
    خواهم زد، آي شبنم، شبنم، شبنم.
    رهگذاري خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است،
    كهكشاني خواهم دادش .
    روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او خواهم
    آويخت.
    هر چه دشنام ، از لب‌ها خواهم برچيد.
    هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.
    رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!
    ابر را پاره خواهم كرد.
    من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دل‌هارا با
    عشق سايه‌هاي را با باد.
    و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره‌ها.
    بادبادك‌ها، به هوا خواهم برد.
    گلدان‌ها آب خواهم داد.
    خواهم آمد، پيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم
    ريخت.
    مادياني تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
    خر فرتوتي در راه ، من مگس‌هايش را خواهم زد.
    خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.
    پاي هر پنجره‌اي شعري خواهم خواند،
    هر كلاغي را كاجي خواهم داد.
    ما را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!
    آشتي خواهم داد.
    آشنا خواهم كرد
    راه خواهم رفت.
    نور خواهم خورد.
    دوست خواهم داشت


     از کتاب ما هيچ ما نگاه
    وقت لطيف شن


    باران
    اضلاع فراغت را مي‌شست.
    من با شن‌هاي
    مرطوب عزيمت بازي مي كردم
    و خواب سفرهاي منقش مي‌ديدم.
    من قاتي آزادي شن‌ها بودم.
    من
    دلتنگ
     بودم.
    در باغ
     يك سفره مأنوس
     پهن
     بود
    چيزي وسط سفره، شبيه
     ادراك منور:
    يك خوشه انگور
     روي همه شايبه را پوشيد.
    تعمير سكوت
     گيجم كرد.
    ديدم كه درخت، هست.
    وقتي كه درخت هست
     پيداست كه بايد بود،
    بايد بود
     و رد روايت را
     تا متن سپيد
     دنبال
     كرد.
    اما
    اي يأس ملون!



    اكنون هبوط رنگ


    سال ميان دو پلك را
    پانيه‌هايي شبيه راز تولد
    بدرقه كردند.
    كم كم ، در ارتفاع
    خيس ملاقات
    صومعه نور،
    ساخته مي‌شد.
    حادثه از جنس ترس بود.
    ترس
    وارد تركيب سنگ‌ها مي‌شد.
    حنجره‌اي در ضخامت خنك باد
    غربت يك دوست را
    زمزمه مي‌كرد.
    از سر باران
    تا ته پاييز
    تجربه‌هاي كبوترانه روان بود.
    باران وقتي كه ايستاد
    منظره اوراق بود.
    وسعت مرطوب
    از نفس افتاد.
    قوس قزح در دهان حوصله ما
    آب شد



    تا انتها حضور


    امشب
    در يك خواب عجيب
    رو به سمت كلمات
    باز خواهد شد.
    باد چيزي خواهدگفت.
    سيب خواهد افتاد،
    روي اوصاف زمين خواهد غلتيد،
    تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.
    سقف يك وهم فرو خواهد ريخت.
    چشم
    هوش محزون نباتي را خواهد ديد.
    پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد.
    راز، سر خواهد رفت.
    ريشه زهد زمان خواهد پوسيد
    سر راه ظلمات
    لبه صحبت آب
    برق خواهد زد،
    باطن آينه خواهد فهميد.
    امشب
    ساقه معني را
    وزش دوست تكان خواهد داد،
    بهت پرپر خواهد شد.
    تا ته شب ، يك حشره
    قسمت خرم تنهايي را
    تجربه خواهد كرد.
    داخل واژه صبح
    صبح خواهد شد.



    چشمان يك عبور


    آسمان پر شد از خال پروانه‌هاي تماشا.
    عكس گنجشك افتاد در آب‌هاي رفاقت.
    فصل پرپر شد از روي ديوار در امتداد غريزه
    باد مي‌آمد از سمت زنبيل سبز كرامت.
    شاخه مو به انگور . مبتلا بود.
    كودك آمد.
    جيب‌هايش پر از شور چيدن.
    (اي بهار جسارت!
    امتداد تو در سايه كاج‌هاي تأمل
    پاك شد.)
    كودك از پشت الفاظ
    تا علف‌هاي نرم تمايل دويد،
    رفت تا ماهيان هميشه.
    روي پاشويه حوض
    خون كودك پر از فلس تنهايي زندگي شد.
    بعد، خاري
    پاي او را خراشيد.
    سوزش جسم روي علف‌ها فنا شد.
    (اي مصب سلامت!
    شور تن در تو شيرين فرو مي‌نشيند.)
    جيك جيك پريروز گنجشك‌هاي حياط
    روي پيشاني فكر او ريخت.
    جوي آبي كه از پاي شكشادها تا تخيل روان بود
    جهل مطلوب تن را به همراه مي‌برد.
    كودك ار سهم شاداب خود دور مي‌شد.
    زير باران تعميدي فصل
    حرمت رشد
    از سر شاخه‌هاي هلو روي پيراهنش ريخت.
    در مسير غم صورتي رنگ اشيا
    ريگ‌هاي فراغت هنوز
    برق مي‌زد.
    پشت تبخير تدريجي موهبت‌ها
    شكل پرپرچه‌ها محو مي‌شد.
    كودك ار باطن حزن پرسيد:
    تا غروب عوسك چه اندازه راه است؟
    هجرت برگي از شاخه، او را تكان داد.
    پشت گل‌هاي ديگر
    صورتش كوچ مي كرد.
    (صبحگاهي در آن روزهاي تماشا
    كوچ بازيچه‌ها را
    زير شمشاداي جنوبي شنيدم.
    بعد، در زير گرما
    مشتم از كاهش حجم انگور پر شد.
    بعد، بيماري آب در حوض‌هاي قديمي
    فكرهاي مرا تا ملالت كشانيد.
    بعدها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل‌ها رسيد.
    گرته دلپذير تغافل
    روي شن‌هاي محسوس خاموش مي‌شد.
    من
    روبرو مي‌شدم با عروج درخت،
    با شيوع پر يك كلاغ بهاره،
    با افول وزغ در سجاياي ناروشن آب،
    با صميمت گيج فواره حوض.
    با طلوع تر سطل از پشت ابهام يك چاه.)
    كودك آمد ميان هياهوي ارقام.
    (اي بهشت پريشاني پاك پيش از تناسب!
    خسي حسرت، پي رخت آن روزها مي‌شتابم.)
    كودك از پله‌هاي خطا رفت بالا.
    ارتعاشي به سطح فراغت دويد.
    وزن لبخند ادارك كم شد

      + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:59  توسط   | 

      مهدي اخوان ثالث

      akhavan-(1).jpg


       از کتاب از اين اوستا


      كتيبه
      فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
      و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
       زن و مرد و جوان و پير
       همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
       و با زنجير
       اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
       به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
       تا زنجير
       ندانستيم
      ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
       و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
       چنين مي گفت
       فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
       بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
       چنين مي گفت چندين بار
       صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
       و ما چيزي نمي گفتيم
       و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
       پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
       گروهي شك و پرسش ايستاده بود
       و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
      و حتي در نگه مان نيز خاموشي
       و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
      شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
      و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
       يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
       و نالان گفت : بايد رفت
       و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
      بايد رفت
       و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
       يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
       كسي راز مرا داند
       كه از اينرو به آنرويم بگرداند
       و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
       و شب شط جليلي بود پر مهتاب
       هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
       هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
      عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
       هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
       چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
       و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
       ز شوق و شور مالامال
      يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
       به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
       خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
       و ما بي تاب
      لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
      و ساكت ماند
       نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
      دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
      نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
       بخوان ! او همچنان خاموش
       براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
       پس از لختي
       در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
      فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
      نشانديمش
       بدست ما و دست خويش لعنت كرد
       چه خواندي ، هان ؟
       مكيد آب دهانش را و گفت آرام
      نوشته بود
      همان
      كسي راز مرا داند
      كه از اينرو به آرويم بگرداند
      نشستيم
      و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
      و شب شط عليلي بود
       
      روي جاده ي نمناك
      اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
       ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
       و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
       هنوز از خويش پرسم گاه
       آه
       چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
       زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
       سگي ناگاه ديگر بار
       وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
      چنانچون پاره يا پيرار ؟
       سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
       اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
       به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
       و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
       هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
      چه نجوا داشته با خويش ؟
       پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
       همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
       درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
       ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
       تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
       تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
       چه نقشي مي زده ست آن خوب
       به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
       به شوق و شور يا حسرت ؟
       دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
       دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
       مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
       شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
       وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
       كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
       فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
       هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
       گهي چونان گهي چونين
       كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
       دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
       و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
       ولي من نيك مي دانم
       چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
       كه او هر نقش مي بسته ست ،‌ يا هر جلوه مي ديده ست
       نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك


      قصه شهر سنگستان
      دوتا کفتر،
      نشسته اند روي شاخه سدر کهنسالي ،
      که روييده غريب از همگنان دردامن کوه قوي پيکر.
      دو دلجو مهربان باهم ،
      دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم ،
      خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان باهم .
      دو تنها رهگذر کفتر ،
      نوازشهاي اين ، آن را تسلي بخش ،
      تسليهاي آن ، اين رانوازشگر .
      خطاب ار هست : « خواهرجان»
      جوابش : « جان خواهرجان ،
      بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش . »
      - « نگفتي ، جان خواهر! اينکه خوابيده ست اينجا کيست ؟
      ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را ،
      تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما رانيز کو را دوست
      مي داريم ،
      نگفتي کيست ، باري سرگذ شتش چيست ؟ »
      - « پريشاني غريب و خسته ، ره گم کرده را ماند .
      شباني گله اش را گرگها خورده .
      و گرنه تاجري کالاش رادريا فرو برده .
      و شايد عاشقي سرگشته کوه و بيابانها .
      سپرده با خيالي دل ،
      نه ش از آسودگي آرامشي حاصل ،
      نه ش از پيمودن دريا و کوه و دشت ودامانها .
      اگر گم کرده راهي بي سرانجام ست ،
      مرا به ش پند و پيغام است .
      درين آفاق من گرديده ام بسيار ،
      نماند ستم نپيموده بدستي هيچ سويي را .
      نمايم تا کدامين راه گيرد پيش :
      ازين سو ، سوي خفتنگاه مهر و ماه ، راهي نيست .
      بيابانهاي بي فرياد و کهساران خار و مشک و بي رحم ست .
      وز آن سو ، سوي رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهي نيست .
      يکي درياي هول هايل ست و خشم طوفانها .
      سديگر سوي تفته دوزخي پرتاب .
      و آن ديگر بسيط زمهريرست و زمستانها .
      رهايي را اگر راهي ست ،
      جز از راهي که رويد زان گلي ، خاري ، گياهي ، نيست ..... »
      - « نه ، خواهر جان ! چه جاي شوخي و شنگي ست ؟
      غريبي ، بي نصيبي ، مانده در راهي ،
      پناه آورده سوي سايه سدري ،
      ببينش ، پاي تا سر درد و دلتنگي ست .
      نشانيها که دراو ... »
      - « نشانيها که مي بينيم دراو بهرام را ماند ،
      همان بهرام ورجاوند
      که پيش از روز رستاخيز خواهد خاست ،
      هزاران کار خواهد کرد نام آور
      هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه .
      پس از او گيو بن گودرز ،
      و با وي توس بن نوذر ،
      و گرشاسب دلير، آن شير گند آور ،
      و آن ديگر
      و آن ديگر .
      انيران رافرو کوبند ، وين اهريمني رايات را بر خاک اندازند.
      بسوزند آنچه ناپاکي ست ، ناخوبي ست ،
      پريشان شهر ويران را دگر سازند .
      درفش کاويان را فره درسايه ش ،
       غبار ساليان از چهره بزدايند ،
      بر افرازند ... »
      - « نه ، جانا ! اين چه جاي طعنه و سردي ست ؛
      گرش نتوان گرفتن دست ، بيداد ست اين تيپاي بي غاره .
      ببينش ، روز کور شور بخت ، اين نا جوانمردي ست .»
      « نشانيها که ديدم ، دادمش ، باري
      بگو تا کيست اين گمنام گرد آلود .
      ستان افتاده ، چشمان را فرو پوشيده با دستان ،
      تواند بود کو با ماست گوشش وز خلال پنجه بيندمان .»
      - « نشانيها که گفتي هر کدامش برگي از باغي ست ،
      و از بسيارها تايي .
      به رخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي .
       نه خال ست و نگار آنها که بيني ، هر يکي داغي ست ،
      که گويد داستان از سوختنهايي .
      يکي آواره مردست اين پريشانگرد .
      همان شهزاده از شهر خود رانده ،
      نهاده سر به صحراها ،
      گذشته از جزيره ها و درياها ،
      نبرده ره به جايي ، خسته در کوه و کمر مانده ،
      اگر نفرين ، اگر افسون ، اگر تقدير ، اگر شيطان .... »
      - « به جاي آوردم او را ، هان
      همان شهزاده بيچاره است او که شبي دزدان دريايي
      به شهرش حمله آوردند .»
      - « بلي ، دزدان دريايي و قوم جادوان وخيل غوغايي
      به شهرش حمله آوردند ،
      و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر :
      ,, دليران من ! اي شيران !
      زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پيران ! ،،
      و بسياري دليرانه سخنها گفت ، اما پاسخي نشنفت .
      اگر تقدير نفرين کرد يا شيطان فسون ، هر دست يا دستان ،
      صدايي بر نيامد از سري ، زيرا همه ناگاه سنگ و سرد
      گرديدند ،
      از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان .
      پريشان روز ، مسکين ، تيغ در دستش ، ميان سنگها مي گشت
      و چون ديوانگان فرياد ميزد : ,,آي !،،
      و مي افتاد و بر مي خاست . گريان نعره مي زد باز :
      ,, دليران من ! ،، اما سنگها خاموش .
      همان شهزاده است آري که ديگر سالهاي سال ،
      ز بس دريا و کوه و دشت پيموده ست ؛
      دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست .
      و پندارد که ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست .
      نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد
      چاره و ترفند ،
      نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند ،
      دگربيزار حتي از دريغا گويي و نوحه ،
      چو روح جغد گردان درمزار آجين اين شبهاي بي ساحل ،
      ز سنگستان شومش برگرفته دل ،
      پناه آورده سوي سايه سدري ،
      که رسته درکنار کوه بي حاصل .
      و سنگستان گمنامش
      که روزي روزگاري شب چراغ روزگاران بود ،
      نشيد همگنانش ، آفرين را و نيايش را ،
      سرود آتش و خورشيد و باران بود ،
      اگر تير و اگر دي ، هر کدام و کي ،
      به فر سور و آذينها ، بهاران در بهاران بود ،
      کنون ننگ آشياني نفرت آبادست ، سوگش سور ،
      چنان چون آبخوستي روسپي ، آغوش زي آفاق بگشوده ،
      دراو جاري هزاران جوي پر آب گل آلوده ،
      و صيادان دريا بارهاي دور ،
      و بردنها و بردنها و بردنها ،
      و کشتيها و کشتيها و کشتيها
      و گزمه ها و گشتيها ... »
      - « سخن بسيار يا کم ، وقت بيگاه ست .
      نگه کن ، روز کوتاه ست .
       هنوز از آشيان دوريم و شب نزديک .
      شنيدم قصه اين پير مسکين را
      بگو آيا تواند بود کو را رستگاري روي بنمايد ؟
      کليدي هست آيا که ش طلسم بسته بگشايد ؟ »
      - « تواند بود .
      پس از اين کوه تشنه ، دره اي ژرف است ،
      دراو نزديک غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن .
      از اينجا تا کنار چشمه راهي نيست .
      چنين بايد که شهزاده در آن چشمه بشويد تن ،
      غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد ،
      اهورا و ايزدان و امشاسپندان را
      سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد ،
      پس از آن ، هفت ريگ از ريگهاي چشمه بر دارد ،
      درآن نزديکها چاهي ست ،
      کنارش آذري افروزد و او را نمازي گرم بگزارد ،
      پس آنگه هفت ريگش را ،
      به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد .
      ازو جوشيد خواهد آب ،
      و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان ،
      نشان آن که ديگر خاستش بخت جوان از خواب .
      تواند باز بيند روزگار وصل .
      تواند بود و بايد بود ،
      ز اسب افتاده او ، نز اصل . »
      - « غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار .
      سخن پوشيده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست ،
      غم دل با تو گويم غار!
      کبوترهاي جادوي بشارت گوي ،
      نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند .
      بشارتها به من دادند و سوي آشيان رفتند .
      من آن کالام را دريا فرو برده ،
      گله ام را گرگها خورده ،
      من آن آواره اين دشت بي فرسنگ
      من آن شهر اسيرم ، ساکنانش سنگ .
      ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايد دخمه اي جويد .
      دريغا دخمه اي درخورد اين تنهاي بد فرجام نتوان يافت .
      کجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
      اشارتها درست و راست بود ، اما بشارتها !
      ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار !
      درخشان چشمه پيش چشم من جوشيد .
      فروزان آتشم را باد خاموشيد .
      فکندم ريگها را يک به يک درچاه .
      همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ، ليک
      به جاي آب ، دود از چاه سر بر کرد ، گفتي ديو مي گفت : ,, آه ،، .
      مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟
      مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
      زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان کس نيست ؟
      گسسته است زنجير هزار اهريمنيتر زآنکه دربند
      دماوند است .
      پشوتن مرده است آيا ؟
      و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي کرده
      است آيا ؟ ... »
      سخن مي گفت ، سر در غار کرده ، شهريار شهر سنگستان
      سخن مي گفت با تاريکي خلوت .
      تو پنداري مغي دل مرده در آتشگهي خاموش ،
      ز بيداد انيران شکوه ها مي کرد .
      ستمهاي فرنگ و ترک و تازي را
      شکايت با شکسته بازوان ميترا مي کرد.
      غمان قرنها را زار مي ناليد .
      حزين آواي او درغار مي گشت و صدا مي کرد .
      - « .... غم دل با تو گويم ، غار !
      بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟ »
      صدا نالنده پاسخ داد :
      « ..... آري نيست ! »
           
       
      از کتاب زمستان


      زمستان
      سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
      سرها در گريبان است
      كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
      نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
      كه ره تاريك و لغزان است
      وگر دست محبت سوي كسي يازي
       به اكراه آورد دست از بغل بيرون
       كه سرما سخت سوزان است
      نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
       چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
      نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
      ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
       مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
      هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
      دمت گرم و سرت خوش باد
      سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
      منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
      منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
       منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
      نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
      بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
      حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
       تگرگي نيست ، مرگي نيست
      صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
      من امشب آمدستم وام بگزارم
       حسابت را كنار جام بگذارم
      چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
      فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
      حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
      و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
      به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
      حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
      سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
      هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
      نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
      درختان اسكلتهاي بلور آجين
      زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
      غبار آلوده مهر و ماه
      زمستان است
       
      آواز كرك

       بده ... بدبد ... چه اميدي ؟ چه ايماني ؟
      كرك جان ! خوب مي خواني
      من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد
      چو بوي بالهاي سوخته ت پرواز خواهم داد
      گرت دستي دهد با خويش در دنجي فراهم باش
      بخوان آواز تلخت را ، ولكن دل به غم مسپار
      كرك جان ! بنده ي دم باش
       بده ... بد بد راه هر پيك و پيغام خبر بسته ست
      ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
      قفس تنگ است و در بسته ست
      كرك جان ! راست گفتي ، خوب خواندي ، ناز آوازت
      من اين آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغين بود هم لبخند و هم سوگند
      دروغين است هر سوگند و هر لبخند
      و حتي دلنشين آواز جفت تشنه ي پيوند
      من اين غمگين سرودت را
      هم آواز پرستوهاي آه خويشتن پرواز خواهم داد
      به شهر آواز خواهم داد
      بده ... بدبد ... چه پيوندي ؟ چه پيماني ؟
      كرك جان ! خوب مي خواني
       خوشا با خود نشستن ، نرم نرمك اشكي افشاندن
      زدن پيمانه اي - دور از گرانان - هر شبي كنج شبستاني
       
      پرنده اي در دوزخ
      نگفتندش چو بيرون مي كشاند از زادگاهش سر
       كه آنجا آتش و دود است
      نگفتندش : زبان شعله مي ليسد پر پاك جوانت را
      همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
      نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
      همه رنج است و رنجي غربت آلود است
       پريد از جان پناهش مرغك معصوم
       درين مسموم شهر شوم
      پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
      نشست آنجا كه برجي بود خورده بآسمان پيوند
      در آن مردي ، دو چشمش چون دو كاسه ي زهر
       به دست اندرش رودي بود ، و با رودش سرودي چند
       خوش آمد گفت درد آلود و با گرمي
      به چشمش قطره هاي اشك نيز از درد مي گفتند
      ولي زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزوير
      تفو بر آن لب و لبخند
      پريد ، اما دگر آيا كجا بايد فرود آيد ؟
       نشست آنجا كه مرغي بود غمگين بر درختي لخت
       سري در زير بال و جلوه اي شوريده رنگ ، اما
      چه داند تنگدل مرغك ؟
       عقابي پير شايد بود و در خاطر خيال ديگري مي پخت
       پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه مي گردد
      غبار و آتش و دود است
       نگفتندش كجا بايد فرود آيد
       همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
      دلش مي تركد از شكواي آن گوهر كه دارد چون
      صدف با خويش
       دلش مي تركد از اين تنگناي شوم پر تشويش
       چه گويد با كه گويد ، آه
      كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
      چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
      همه پرهاي پاكش سوخت
      كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟
       
      از کتاب آخر شاهنامه


      كاوه يا اسكندر ؟
      موجها خوابيده اند ، آرام و رام
      طبل توفان از نو افتاده است
      چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
       آبها از آسيا افتاده است
      در مزار آباد شهر بي تپش
       واي جغدي هم نمي آيد به گوش
       دردمندان بي خروش و بي فغان
      خشمناكان بي فغان و بي خروش
       آهها در سينه ها گم كرده راه
      مرغكان سرشان به زير بالها
       در سكوت جاودان مدفون شده ست
       هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
       آبها از آسيا افتاد هاست
       دارها برچيده خونها شسته اند
       جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
       پشكبنهاي پليدي رسته اند
       مشتهاي آسمانكوب قوي
       وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
       يا نهان سيلي زنان يا آشكار
       كاسه ي پست گداييها شده ست
      خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
       و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
       اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
      ليك پشت تپه هم روزي نبود
       باز ما مانديم و شهر بي تپش
       و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
      گاه مي گويم فغاني بر كشم
      باز مي بيتم صدايم كوته ست
      باز مي بينم كه پشت ميله ها
       مادرم استاده ، با چشمان تر
      ناله اش گم گشته در فريادها
       گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر
       آخر انگشتي كند چون خامه اي
      دست ديگر را بسان نامه اي
       گويدم بنويس و راحت شو به رمز
      تو عجب ديوانه و خودكامه اي
      مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
      ازپس نوشيدن هر جرعه آب
      مادرم جنباند از افسوس سر
       هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
      گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
      گويمش اما جوانان مانده اند
      گويدم اينها دروغند و فريب
       گويم آنها بس به گوشم خوانده اند
      گويد اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
      من نهم دندان غفلت بر جگر
       چشم هم اينجا دم از كوري زند
      گوش كز حرف نخستين بود كر
      گاه رفتن گويدم نوميدوار
      و آخرين حرفش كه : اين جهل است و لج
      قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
      و آخرين حرفم ستون است و فرج
       مي شود چشمش پر از اشك و به خويش
      مي دهد اميد ديدار مرا
       من به اشكش خيره از اين سوي و باز
       دزد مسكين برده سيگار مرا
      آبها از آسيا افتاده ، ليك
       باز ما مانديم و خوان اين و آن
       ميهمان باده و افيون و بنگ
      از عطاي دشمنان و دوستان
       آبها از آسيا افتاده ، ليك
       باز ما مانديم و عدل ايزدي
      و آنچه گويي گويدم هر شب زنم
      باز هم مست و تهي دست آمدي ؟
      آن كه در خونش طلا بود و شرف
       شانه اي بالا تكاند و جام زد
      چتر پولادين ناپيدا به دست
       رو به ساحلهاي ديگر گام زد
      در شگفت از اين غبار بي سوار
       خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم
       آبها از آسيا افتاده ، ليك
      باز ما با موج و توفان مانده ايم
       هر كه آمد بار خود را بست و رفت
       ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
       زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
      زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
      باز مي گويند : فرداي دگر
       صبر كن تا ديگري پيدا شود
       كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
      كاشكي اسكندري پيدا شود
       
      قاصدك
      قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
      از كجا وز كه خبر آوردي ؟
       خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
      گرد بام و در من
       بي ثمر مي گردي
      انتظار خبري نيست مرا
       نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
      برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
       برو آنجا كه تو را منتظرند
       قاصدك
      در دل من همه كورند و كرند
       دست بردار ازين در وطن خويش غريب
       قاصد تجربه هاي همه تلخ
       با دلم مي گويد
       كه دروغي تو ، دروغ
       كه فريبي تو. ، فريب
       قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
       راستي آيا رفتي با باد ؟
      با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
      راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
      مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
       در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
       قاصدك
      ابرهاي همه عالم شب و روز
       در دلم مي گريند
       
      شعر منتشر نشده‌اي از مهدي اخوان ثالث (م.اميد)
       
      چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين مي‌آيد؟
      چه بيني؟ آب يا آتش؟
      پريزادي است آتش‌فام و آبي پيرهن شايد؟
      فکنده زورق از گلبرگ‌ها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)
      و او را برده از افسون ساحر خواب؟
      گل‌اندامي‌ست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
      خورد گهواره‌اش از کوهساران تا به دريا تاب؟
      و شايد جلوه‌اي بيدار از زيبايي خفته‌ست؟
      و يا از خفته «زيبا» فکنده بستر رؤيا و گل بر بگر که سيماب؟
      و شايد لاله پيکر اختري مرجاني است و ابر پيراهن
      خرامان در مداري آبگون تا بيکران، تا ساحل ناياب؟
      و شايد نيز تصويري است تر از يک گل آتش
      که بيند خواب آب و خواب خاکستر
      و اينک باد مي‌لرزاند آن تصوير را در قاب؟
      نه اما، هيچ از اين‌ها نيست، اين‌ها نيست...
      پس آيا چيست اين زيباي خوابش برده، کآبش مي‌برد با خويش
      گلي بر آب
      اگر در خواب، يا بيدار
      و گر بيدار، يا در خواب
      گلي بر آب و... ما همراه گل، با آب
      بسوي اين دژ، اين نزديک‌ترين ساحل
      بسوي پل
      روان بر آب
      و بوي گل
      و آب اما... چه آب از آب‌ها؟
      و اما آب...


      کوچه‌هاي تنگ پيچاپيچ
      و در و ديوارهايي پر نگار و نقش ديرينه
      کوبه و آويزه و گل‌ميخ‌ها بر در
      چون رديف نيزه و خنجر
      يادگار قرن‌ها تاريخ
      و رديف تيغه‌ها، آرايش درها
      در کنار گنبد گل‌ميخ‌ها، گويي
      در حصار و برج‌ها و باروهاي آن ديرين دژ دزفول
      پاسدارانند يا سرنيزه‌هاشان در پس سنگر
      کنگره ديوارها و طاق‌ها و شانه‌ي رف‌ها
      و هزاره و هره‌هايي بندباز بازگرنه را معبر
      کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر
      و ببين آن طره...

      + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:57  توسط   | 

      آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست

                                      حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

         ديگر دلم هواي پريدن نميکند

                                        تنها بهانه ي ما در گلو شکست

        سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

                                       آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

        اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد

                                   اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست

          آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود

                                  خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

          تا آمدم که با تو خداحافظي کنم

                                  بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست

      + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:55  توسط   | 

      يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
      وتنها دل ما دل نيست
      يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب
      دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
      يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
      و براي سياهي ها نور بپاشم
      يادم باشد از چشمه
      درسِِ خروش بگيرم
      و از آسمان درسِ پـاك زيستن
      يادم باشد سنگ خيلي تنهاست
      يادم باشد
      بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
      يادم باشد......!
      + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:35  توسط   | 

      یادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد

      نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را .

      يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست .

      يادم باشد سنگ خيلي تنهاست .....

      يادم باشد زندگي را دوست دارم .

      يادم باشد هرگاه ارزش زندگي يادم رفت

      در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود

      زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم .

      يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي

      كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد .

      يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم.

      يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم .

      يادم باشد , يادم باشد ...

      + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:32  توسط   | 

      "تلخ ترین اشک هایی که بر مزار رفتگان ریخته می شود به خاطر حرف های نا گفته و کارهای انجام نشده است."
      بگذریم ای دوست
      از زمینی که پیام فصل فصلش حرف اندوه است
      در زمانی که نبرد نیکی ونیرنگ
      چون مصاف کاه با کوه است
      راستی هیهات واژه تفریق
      آبروی جمع را برده است
      قاری بیگانگی ها بر ضریح سرد هر پیوند فاتحه خوانده است
      بگذریم ای دوست
      فصل فصل مرگ مردان است!!!!
      با عرض تسلیت

      + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:31  توسط   | 

      وجهان حاکمی دارد خدانام...به نام حاکم جهان...
      سلام...

      + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:30  توسط   | 

      اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
      اگر دفتر خاطرات طراوت
      پر از ردپای دقایق نبود
      اگر ذهن آیینه خالی نبود
      اگر عادت عابران بی خیالی نبود
      اگر گوش سنگین این کوچه ها
      فقط یک نفس می توانست
      طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد
      اگر آسمان می توانست یکریز
      شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد
      اگر ردپای نگاه تو را باد و باران
      از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
      اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
      اگر خاک کافر نبود
      و روی حقیقت نمی ریخت
      اگر ساعت آسمان دور باطل نبود
      اگر کوه ها کر نبودند
      اگر آب ها تر نبودند
      اگر باد می ایستاد
      اگر حرف های دلم بی اگر بود
      اگر فرصت چشم من بیشتر بود
      اگر می توانستم از خاک
      یک دسته لبخند پرپر بچینم
      تورا می توانستم
      ای دور
      از دور
      یک بار دیگر ببینم!

      ((قیصر امین پور))

      روحشان شاد

      + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:29  توسط   | 

      تو به من خندیدی

      و نمی دانشتی

      من به چه دلهره از باغچه همشایه

      شيب را دزدیدم

      باغبان از پی من تند دوید

      شيب را دشت تو دید

      غضب آلوده به من کرد نگاه

      شيب دندان زده از دشت تو افتاد به خاک

      و تو رفتی و هنوز

      شالهاشت که در گوش من آرام آرام

      خش خش گام تو تکرار کنان

      می دهد آزارم

      و من اندیشه کنان

      غرق این پندارم

      که چرا

      خانه کوچک ما

      شيب نداشت

      + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:27  توسط   | 

      ***
      يک گدا يک بچه
      يک نگاه خسته
      چادري هم دارد
      سفت آن را بسته

      ***

      توي دستش کاسه
      چند تا هم سکه
      کودکش خوابيده
      دل به دريا بسته

      ***

      يک جوان يک کودک
      با نگاهي غمگين
      هرکسي در پي خود
      با سکوتي سنگين

      ***

      ناگهان يک ماشين
      روبرويش پيچيد
      بعد هم آهسته
      هرگدايي را چيد

      ***

      چهره آن ماشين
      ظاهرا زيبا بود
      گريه آن کودک
      داخلش پيدا بود.

      + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:26  توسط   | 

      **************
      می شوم من غرق دریا
      می زنم او را صدایش
      کشتی عشقست اینجا
      می رود با ناخدایش

      ***

      شعری از عمق وجودم
      می سرایم از برایش
      اشک هایم را ضمیمه
      می کنم با هر کلامش

      ***

      چشمهایم خیس و خسته
      می شود از اشک هایم
      ذکرهایم می شود گم
      لابلای گریه هایم......

      + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:25  توسط   | 

      + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:9  توسط   | 

       

       

      با همه لحن خوش آوايي ام

      در به در كوچه تنهايي ام

      اي دو سه تا كوچه زما دور تر

      نغمه تو از همه پرشورتر

      كاش كه اين فاصله را كم كني

      محنت اين قافله را كم كني

      كاش كه همسايه ما مي شدي

      مايه آسايه ما مي شدي

      هر كه به ديدار تو نائل شود

      يك شبه حلال مسائل شود

      دوش مرا حال خوشي دست داد

      سينه ما را عطشي دست داد

      نام تو بردم لبم آتش گرفت

      شعله به دامان سياوش گرفت

      نام تو آرامه جان من است

      نام تو خط امان من است

      اي نگه ات خاستگه آفتاب

      بر من ظلمت زده يك شب بتاب

      پرده برانداز ز چشم ترم

      تا بتوانم به رخت بنگرم

      اي نفست يار و مددكار ما

      كي و كجا وعده ديدار ما

      خبر آمد خبري در راه است

      سرخوش آن دل كه از آن آگاه است

      شايد اين جمعه بيايد، شايد

      پرده از چهره كشايد، شايد

       

       

         
       

      مرحوم آغاسي

       

      شايد اين جمعه بيايد، شايد

      + نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:7  توسط   | 

       

      انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس