|
|
|
|||||||||||||
|
||||||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:44 توسط
|
|
||||||||||||||
|
|
|
||||||||
|
|||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:42 توسط
|
|
|||||||||
|
|
|
|
|
غزلک
غزلک ، شکستنت کار کيه؟ به عزا نشستنت کار کيه ؟ عسلک ، نبينم افتادن تو بگو پرپر شدنت کار کيه؟ نگو ديو قصه تو فنجون فالت افتاد آسمون لهجه فيروزه رو ياد تو نداد غزلک گريه نکن ، گريه به چشمات نمی آد!
سنگ فيروزه ی اين رنگی به قاب کی شکست؟ زورق رهايی تو چه جوری به گل نشست؟ ای نگين از همه ستاره ها ، ستاره تر راست بگو سنگ سقوط و کی به پرواز تو بست؟ نگو ديو قصه تو فنجون فالت افتاد آسمون لهجه فيروزه رو ياد تو نداد غزلک گريه نکن ، گريه به چشمات نمی آد!
غزلک ، قشون قشون ستاره دنباله ی تو همه شون عاشق بدبخت هزار ساله ی تو پس کدوم گردنه بندی حرمت راه و شکست که نمی رسه کسی به داد شب ناله ی تو
گلکم ، بهار بی تو ، مرگ پاييزی مونه تن تنهايی مو ، گل زخم های تو می پوشونه کاری از دست غزل بر نمی آد ، "آينه دار" که حضورت غزل ها مو خط به خط می سوزونه!
شبدر پرپر از اقاقيا سر ، غزلک! از غزل گريه ، به بغض من خودی تر ، غزلک ! دلکم ، حريق ابريشم اين رفاقت و زير بارون غزل نداره باور ، غزلک!
جشن گل سوزان نذار عادت بشه ، عادت بشه ريشه ی بيشه ، به دست تيشه بی حرمت بشه وقتی هم صدايی ، اينجا يعنی "برپايی ی دار" پس بذار تنهايی ما ، بين ما قسمت بشه !
ناخوشم ، ناخوش ناخوش ، بی خود اما خود تو! داره من کم می شه از من ، می رسه تا خود تو! کی برای شونه هات غزل می بافه جای شال ؟ جز من من ، کيه نزديک مث تن با خود تو؟
غزلک شکستنت کار من و ما که نبود بغض تو ، گريه تو ، کار غزل ها که نبود غزلک هر چی که هس ، بدجوری خوبی واسه من هر چی بود شعرای من ، محض تماشا که نبود!
اگه تن پس می زنيم ، حرمت عشق و نشکنيم اگه چاوش نشديم ، به شب شبيخون نزنيم اگه من جفت تو نيس ، ترانه اندازه ی توست تو شبای " بی کسی " ما همه دنبال " منيم "
غزلک ، يار اگه آوار تو شد ، گريه نکن! اگه بر حق شدنت دار تو شد ، گريه نکن اگه هر پنجره ديوار تو شد ، گريه نکن يا پرستار اگه بيمار تو شد گريه نکن !
غزلک ، هر جا برم ترانه يعنی اسم تو ! خط هر منظره از جنس خط.ط جسم تو ته هر کوچه ی بن بست غزل ، خونه ی تو همه کس به اسم تو ، قصه ی ما طلسم تو !
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:41 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت عاشق شدن
دوباره ماهی سرخ دوباره آبی آب دوباره عيدی من غزل های ترد ناب دوباره دست های تو سفره هفت سين من وقت تحويل بهار ساعت عاشق شدن
ما بايد دوباره بچگی کنيم سبزی بهار و زندگی کنيم
دوباره مادربزرگ رخت نو ، سوزن زده تخم رنگی هم از قفس در اومده ساز پر ناز تو کو؟ نت به نت از ما بگو از ترانه چکه کن در بهار شست و شو قصه دوباره ها سکه ای به نام ما دوباره شهزاده ای عاشق مرد گدا دوباره لمس علف عطر زاييدن گل دوباره رنگين کمون روی تنهايی پل دوباره قايم موشک سر چهارراه شلوغ دوباره عيد ديدنی از غزل های "فروغ"
ما بايد دوباره بچگی کنيم سبزی بهار و زندگی کنيم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:41 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
مهربانی را بياموزيم
مهربانی را بياموزيم فرصت آيينه ها در پشت در مانده است روشنی را می شود در خانه مهمان کرد می شود در عصر آهن - آشناتر شد سايبان از بيد مجنون ، - روشنی از عشق می شود جشنی فراهم کرد می شود در معنی يک گل شناور شد
مهربانی را بياموزيم موسم نيلوفران در پشت در مانده است موسم نيلوفران يعنی که باران هست يعنی يک نفر آبی است موسم نيلوفران يعنی يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران دست در دست نجيب مهربانی می شود در کوچه های شهر جاری شد می شود با فرصت آيينه ها آميخت با نگاهی با نفس های نگاهی می شود سرشار - - از رازی بهاری شد
دست های خسته ای پيچيده با حسرت چشم هايی مانده با ديوار روياروی چشمها را می شود پرسيد آسمان را می شود پاشيد می شود از چشمهايش ... چشمها را می شود آموخت می شود برخاست می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد می شود دل را فراهم کرد می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد
جای من خالی است جای من در عشق جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار جای من در شوق تابستانی آن چشم جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت جای من خالی است من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟! من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!
می شود برگشت می شود برگشت و در خود جستجويی داشت در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟! در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟! می شود برگشت تا دبستان راه کوتاهی است می شود از رد باران رفت می شود با سادگی آميخت می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد می شود کيفی فراهم کرد دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد من بهار ديگری را دوست می دارم
جای من خالی است جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است جای من در درس نقاشی جای من در جمع کوکبها جای من در چشمهای دختر خورشيد جای من در لحظه های ناب جای من در نمره های بيست جای من در زندگی خالی است
می شود برگشت اشتياق چشم هايم را تماشا کن می شود در سردی سرشاخه های باغ جشن رويش را بيفروزيم دوستی را می شود پرسيد چشمها را می شود آموخت مهربانی کودکی تنهاست مهربانی را بياموزيم...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:40 توسط
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:40 توسط
|
|
||||
|
|
|
||||||||
|
|||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:39 توسط
|
|
|||||||||
|
|
|
|||||||||
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:39 توسط
|
|
||||||||||
|
|
|
||||||||
|
|||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:38 توسط
|
|
|||||||||
|
|
|
|
|
نگاهی يک جهان فرياد
نگاهی ، يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم قلب آسمان را سخت می کاويد، می کاويد ، می کاويد . زمين لرزيده بود اما نگاهی از شرنگ درد مالامال به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد ، می گرديد ، می گرديد . زمين لرزيده بود اما ، نگاهی آتشين ، چون خنجری خونبار ، چيزی از خدا انگار ، می پرسيد ، می پرسيد ، می پرسيد...
زمين ، همتای مادر ، قرن ها آن سادگان را با همه توش و توان خويش می پرورد . زگندم زار و شاليزار ،- پاس رنجهاشان - ، سفره می گسترد ، آب از چشمه می آورد! همه شب ، سر به دامانش ، کنار يکدگر ، افسانه می گفتند . زمين ، همتای مادر ، بر سر بالينشان بيدار ، تا آسوده می خفتند !
در آن دوران تاريک و تباه و تلخ بمباران ، - تگرگ مرگ - خزيده کنج پستوها به زير بال هم ، همچون پرستوها اگر خشت و گل آن بام ها - باری - نه چندان مرد ميدان بود زمين ، در زير پاشان ، تکيه گاهی کوه بنيان بود ! چه نيرويی به جان او شبيخون زد ؟ که اين سرگشته ناگاه از مدار خويش بيرون زد!
زمين ، آن شب ، چه بدهنگام و بی آرام ، می لرزيد ، می لرزيد ، می لرزيد... زمين ، آن تکيه گاه ، آن جان پناه ، آن کوه ، آن نستوه ، از بنياد می لرزيد ، می لرزيد .... می لرزيد !
می لرزاند ، می لرزيد می پيچاند ، می لرزيد می تاراند ، می لرزيد می چرخاند ، می لرزيد زمين آن شب ، چه وحشتناک ، ناهنجار ، می کوبيد ، می پاچيد ، می پيچيد ، می لرزيد ، می لرزيد...
صدای مهربان لای لايت کو ؟ لبت کو ؟ بوسه ات کو ؟ گونه هايت کو؟ نوازش های با جان آشنايت کو؟ بيا ، نور نگاهت را چراغ شامگاهم کن ! بيا آن دست های گرم را پشت و پناهم کن ! بيا در اين سياهی ها ، نگاهم کن ! نگاهم کن !...
صدا با گريه می آميخت صدا در گريه می آويخت نه تنها بام و ديوار و در و ايوان ، که گفتی تکيه گاهی آهنين بنيان فرو می ريخت .
زمين لرزيده بود اما نگاهی يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم نگاهی از شرنگ درد مالامال نگاهی غوطه ور در اشک نگاهی - همچنان تا جاودان نوميد - به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد می گرديد می گرديد.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:38 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاهی يک جهان فرياد
نگاهی ، يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم قلب آسمان را سخت می کاويد، می کاويد ، می کاويد . زمين لرزيده بود اما نگاهی از شرنگ درد مالامال به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد ، می گرديد ، می گرديد . زمين لرزيده بود اما ، نگاهی آتشين ، چون خنجری خونبار ، چيزی از خدا انگار ، می پرسيد ، می پرسيد ، می پرسيد...
زمين ، همتای مادر ، قرن ها آن سادگان را با همه توش و توان خويش می پرورد . زگندم زار و شاليزار ،- پاس رنجهاشان - ، سفره می گسترد ، آب از چشمه می آورد! همه شب ، سر به دامانش ، کنار يکدگر ، افسانه می گفتند . زمين ، همتای مادر ، بر سر بالينشان بيدار ، تا آسوده می خفتند !
در آن دوران تاريک و تباه و تلخ بمباران ، - تگرگ مرگ - خزيده کنج پستوها به زير بال هم ، همچون پرستوها اگر خشت و گل آن بام ها - باری - نه چندان مرد ميدان بود زمين ، در زير پاشان ، تکيه گاهی کوه بنيان بود ! چه نيرويی به جان او شبيخون زد ؟ که اين سرگشته ناگاه از مدار خويش بيرون زد!
زمين ، آن شب ، چه بدهنگام و بی آرام ، می لرزيد ، می لرزيد ، می لرزيد... زمين ، آن تکيه گاه ، آن جان پناه ، آن کوه ، آن نستوه ، از بنياد می لرزيد ، می لرزيد .... می لرزيد !
می لرزاند ، می لرزيد می پيچاند ، می لرزيد می تاراند ، می لرزيد می چرخاند ، می لرزيد زمين آن شب ، چه وحشتناک ، ناهنجار ، می کوبيد ، می پاچيد ، می پيچيد ، می لرزيد ، می لرزيد...
صدای مهربان لای لايت کو ؟ لبت کو ؟ بوسه ات کو ؟ گونه هايت کو؟ نوازش های با جان آشنايت کو؟ بيا ، نور نگاهت را چراغ شامگاهم کن ! بيا آن دست های گرم را پشت و پناهم کن ! بيا در اين سياهی ها ، نگاهم کن ! نگاهم کن !...
صدا با گريه می آميخت صدا در گريه می آويخت نه تنها بام و ديوار و در و ايوان ، که گفتی تکيه گاهی آهنين بنيان فرو می ريخت .
زمين لرزيده بود اما نگاهی يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم نگاهی از شرنگ درد مالامال نگاهی غوطه ور در اشک نگاهی - همچنان تا جاودان نوميد - به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد می گرديد می گرديد.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:36 توسط
|
|
||
|
|
|
||||||||
|
|||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:35 توسط
|
|
|||||||||
|
|
|
||||||||
|
|||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:34 توسط
|
|
|||||||||
|
|
|
||||||||
|
|||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:34 توسط
|
|
|||||||||
|
|
|
|||||||||
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:33 توسط
|
|
||||||||||
|
|
|
||||||||||
|
چه کسی کشت مرا ؟ همه با آينه گفتم ، آری همه با آينه گفتم ، که خموشانه مرا می پاييد ، گفتم ای آينه با من تو بگو چه کسی بال خيالم را چيد ؟ چه کسی صندوق جادويی انديشه من غارت کرد؟ چه کسی خرمن رويايی گل های مرا داد به باد؟ سر انگشت بر آيينه نهادم پرسان : چه کس آخر چه کسی کشت مرا که نه دستی به مدد از سوی ياری برخاست نه کسی را خبری شد نه هياهويی در شهر افتاد ؟! آينه اشک بر ديده به تاريکی آغاز غروب بی صدا بر دلم انگشت نهاد
|
|||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:33 توسط
|
|
|||||||||||
|
|
|
||||||||
|
|||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:32 توسط
|
|
|||||||||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:10 توسط
|
|
||||||
|
|
|
|
|
سرود نان
چنگی دوره گرد باز آمد نغمه زد ساز نغمه پردازش سوز آوازه خوان دف در دست شد هماهنگ ناله سازش
پای کوبان رسيد و دست افشان دلقک جامه سرخ چهره سياه تا پشيزی ز جمع بستاند از سر خويش برگرفت کلاه
گرم شد با ادا و شوخی او سور رامشگران بازاری چشمکی زد به دختری طناز خنده ای زد به شيخ دستاری
کودکان را به سوی خويش کشيد که: بهار است و عيد می آيد مقدمم فرخ است و فيروز است شادی از من پديد می آيد
اين منم ، پيک نوبهار منم که به شادی سرود می خوانم ليک آهسته نغمه اش می گفت : که نه از شاديم ... پی نانم!...
چنگی دوره گرد رفت و هنوز نغمه ای خوش به ياد دارم از او می دوم سوی ساز کهنه خويش که همان نغمه را برآرم از او ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:9 توسط
|
|
||
|
|
|
||||||||
|
|||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:8 توسط
|
|
|||||||||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:8 توسط
|
|
||||||
|
|
|
||||||||
|
|||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:7 توسط
|
|
|||||||||
|
|
|
||||||||
|
|||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:7 توسط
|
|
|||||||||
|
|
|
|||||||||
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:5 توسط
|
|
||||||||||
|
|
|
|
|
کم پیش میآید خیلی ترسیده بودم ثانیههای سختی گذشت ثانیههایی در جهان هستند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:5 توسط
|
|
||
|
|
|
|||||||||||
mars 18, 2005 | جمعه، 28 اسفندماه 1383mars 03, 2004 | چهارشنبه، 13 اسفندماه 1382
|
||||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:3 توسط
|
|
||||||||||||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:2 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سلمان هراتي
من هم مي ميرم اما نه مثل ... من هم مي ميرم من هم مي ميرم من هم مي ميرم من هم مي ميرم من هم مي ميرم من هم مي ميرم كسوف دل تازه مي شوم! تقاضاي سبز شدن عيد، «حول حالنا» است
جريمه بايد هزار بار براي رفتن فكري بكنيم يك روز وقتي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:0 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سهراب سپهري
از کتاب زندگي خواب ها مرغ مهتاب بيدارم
ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت. و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد. جهنم سرگردان شب را نوشيدهام . باغي در صدا در باغي رها شده بودم . خستگي در من نبود : بي پاسخ در تاريكي بي آغاز و پايان از کتاب مرگ رنگ در قير شب ديوار سپيده خطي ز نور روي سياهي است: مرگ رنگ خوابي شگفت ميدهد آزارش: از کتاب آوار آفتاب در بيداري لحظهها كو قطره وهم سر برداشتم: روزنهاي به رنگ در شب ترديد من، برگ نگاه!
در هواي دوگانگي تازگي چهرهها پژمرد. و نلرزيم ، پا در لجن نهيم، مرداب را به تپش درآييم. از کتاب شرق اندوه چه گذشت؟
در جوي زمان، در خواب تماشاي تو ميرويم.
ميرفتيم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سياه! از کتاب مسافر مسافر دم غروب، ميان حضور خسته اشيا. و حال شب شده بود. چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي. براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر، حياط روشن بود «اتاق خلوت پاكي است. و در كدام بهار شراب بايد خورد كجاست سمت حيات؟ درست فكر كن به يادگاري شاتوت روي پوست فصل ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس. كجاست سنگ رنوس؟ شراب را بدهيد. سفر مرا به در باغ چند سالگيام برد. و بار ديگر در زير آسمان «مزامير»، كنار راه سفر كودكان كور عراقي و در مسير سفر روزنامههاي جهان را از کتاب حجم سبز شب سرشاري بود. روشني ، من، گل، آب ابري نيست.
روزي از کتاب ما هيچ ما نگاه باران
سال ميان دو پلك را
امشب
آسمان پر شد از خال پروانههاي تماشا. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:59 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
مهدي اخوان ثالث
از کتاب از اين اوستا كتيبه قصه شهر سنگستان زمستان كاوه يا اسكندر ؟ کوچههاي تنگ پيچاپيچ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:57 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست ديگر دلم هواي پريدن نميکند تنها بهانه ي ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظي کنم بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:55 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند يادم باشد......! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:35 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
یادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را . يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست . يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ..... يادم باشد زندگي را دوست دارم . يادم باشد هرگاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم . يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد . يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم. يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم . يادم باشد , يادم باشد ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:32 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
"تلخ ترین اشک هایی که بر مزار رفتگان ریخته می شود به خاطر حرف های نا گفته و کارهای انجام نشده است." بگذریم ای دوست از زمینی که پیام فصل فصلش حرف اندوه است در زمانی که نبرد نیکی ونیرنگ چون مصاف کاه با کوه است راستی هیهات واژه تفریق آبروی جمع را برده است قاری بیگانگی ها بر ضریح سرد هر پیوند فاتحه خوانده است بگذریم ای دوست فصل فصل مرگ مردان است!!!! با عرض تسلیت |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:31 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
وجهان حاکمی دارد خدانام...به نام حاکم جهان... سلام... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:30 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:29 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
تو به من خندیدی و نمی دانشتی من به چه دلهره از باغچه همشایه شيب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید شيب را دشت تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه شيب دندان زده از دشت تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز شالهاشت که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما شيب نداشت |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:27 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
*** يک گدا يک بچه يک نگاه خسته چادري هم دارد سفت آن را بسته *** توي دستش کاسه *** يک جوان يک کودک *** ناگهان يک ماشين *** |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:26 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
************** می شوم من غرق دریا می زنم او را صدایش کشتی عشقست اینجا می رود با ناخدایش *** شعری از عمق وجودم *** چشمهایم خیس و خسته |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:25 توسط
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:9 توسط
|
|
||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:7 توسط
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد
اگر آسمان می توانست یکریز
شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر ردپای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نبود
اگر کوه ها کر نبودند
اگر آب ها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرف های دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم
تورا می توانستم
ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینم!
((قیصر امین پور))
روحشان شاد