|
|
|
|
بنشین به تماشای زمستون
فریدون مشیری
تنها دليل من که خدا هست و پروردگارا به من ارامش ده تا بپذیرم انچه را که نمیتوانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم انچه را که میتوانم تغییر دهم بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم انرا مطابق میل من رفتار کنند دکتر علی شریعتی هبوط چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیباییها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن در بهشت تنهابودن سخت تر از تنهایی در کویر است جبران خلیل جبران
پاییز بر باد رفته
واسه همتون آرزوی شادی و موفقیت میکنم
سلام
چقدر از تو دور شده ام
از باغ باران زده چشمانت
به جنگل كه رسيدم
ديدم تمام درختها نماز شكسته مي خوانند
مي خواهم به تبر ها رشوه بدهم
تا نگاه ترا برايم پس بياورند
به باد بگو تقليد نمي كنم
من نمازم را فقط با تو تمام مي خوانم
از در درآمدی و من از خود به درشدم "سعدی"
من از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانهی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور "فروغ فرخزاد"
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا "شهریار" ![]() ![]() ![]()
پرنده نالان تر از زخمی و زخمی اندوهگین تر از صدا آه داغدار تر از نفس و نفس بریده تر از هوا قلب ایستاده در بندرگاه عشق، عشق مبهوت از نگاه مرگ مرگ نشسته بر روی قلب او ، قلب او به دنبال نگاه آخر یاری بازی گرفته زندگی را، زندگی دیگری را او رفته اما هنوز آن یار دیدار نکرده ، آن یار نیامده برای واپسین می جست نگاه او یار را که حتی برای آخرین بار... از دور دید – آری او – اما او تکانی خورد و به مرگ سلام داد یار را دید – اما با کسی دیگر و آن جسم که مرده بود- روحش نیز جان داد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت ..... ؟! خودمانیم ... !!! زمین این همه نامرد نداشت!
وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت میسوزم !!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:32 توسط
|
|
||
|
|
|
|
نظرات (
1)ساعت ٤:۳٦ ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧
نظرات (
3)ساعت ٤:۳۱ ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:30 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق @@@@@@@ نبودش @@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم که تو می دونی،سرخاک تو می میرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گیرم دل از تو |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:28 توسط
|
|
||
|
|
|
|
قاصدکقاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:0 توسط
|
|
||
|
|
|
|
![]() ![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:0 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:59 توسط
|
|
||
|
|
|
||||
تنهایی منخدایا ان که در تنهاترین تنهاییم تنهایه تنهایم گذاشت تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذارکوچه (فریدون مشیری)
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ایینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای دردامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ![]() نوشته شده توسط پردیس در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 2:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من برای تو مينويسم برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست
برای تويی كه احساسم از آن وجود توست
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی
برای تويی كه وجودم را محو وجود خود كردی
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برايم مثل يك قرن است
برای تويی كه ســـكـــوتــــت سخت ترين شكنجه من است
برای تويی كه قلبت پاك است برای تويی كه در عشق ...
![]() حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد. حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان. و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است. و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد. و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد. و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند . و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به ...
![]() نوشته شده توسط پردیس در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 4:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چندی پیش حقیقت آمد حقیقتی که پیش از طلوع رویش به درک نمی نشست حقیقتی که ستاره هایش لحظه ای فریاد کردند که بر دیگر آسمانها ناگوار لیک بر آسمانش.... اکنون خورشید را دیدم خورشیدی که بود ولی.... من سایه بودم! چه شیرین می شود عمرت وقتی عمرت به جلوی چشم می رسـی به بی آرزویی مطـلـق همه معنا می پوشد ستاره ها ...تاریکی...کویر...باران... و تنها می توانی بخندی به خود ، به معنای پیشین ذهنت باز می پذیری ستاره ها را....کویر را و اما باران؟؟!!! همان باران میماند! ![]() نوشته شده توسط پردیس در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 2:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه
نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 4:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت عشق يـعـني شـادي و ســـرزندگي. عشق يــعني مـنـتـهـاي بـنــدگي .عشق يـعني سـوخـتـن افروخـتن شـيـــوه دريــا دلان آمــوخــتــن عشق يـعني سـوزش پـــروانه هـا شورش دل،خون سرخ لاله ها .عشق يـعني صـوت بـلبـل در بهـار خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار عشق يـعـني وامـق و عَـذرا شـدن بهــر صــيد دُر سوي در يا شدن عشـق يـعـني زنــدگــي را سـاختن دل بـه مـعــبــود گــرامــي باختن عشـق يــعــني در ره او ســربــدار عشق يـعني لـحظه هاي بي قرار عشق يـعـنـي بــيــسـتون را تاختن چهــره زيـبـاي شـيـريـن ساختن عشق يعني همچو مجنون سوختن راه و رســم عـــاشــقــي آموختن عشـق يـعـني يــوسف کنعان شـدن از زلــيــخا هاي دون پنهان شدن عشق يـعـني جــاودانــي و غــرور درس مـهــرو عاطفه کردن مرور
نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 4:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
![]() ![]() اگر روزی دانسته و ندانسته به احساس تو خندیدم و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم برای دیگران سبزو برای تو خزان بودم گناهم را ببخش
در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايست
نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 3:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردا یی وجود ندارد. سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی و یا شاید نمی فهمیدی. امروز حرف حقیقت را باور می کنی ...اما افسوس که خیلی زودتر از انچه فکر می کردی دیر شده
دوري عشق هاي كوچك را از بين ميبره ولي به عشق هاي بزرگ عظمت مي بخشه مثل باد كه كبريت را خاموش مي كنه ولي شعله هاي آتيش را بزرگتر ميكنه
نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 7:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
![]() سلام بچه ها خوبین؟
دلم خیلی گرفته
نوشته شده توسط پردیس در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 3:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ...هر که با ما بود از ما می گریخت ...چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 3:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت سلام دوستای گلم این بار بجای اینکه براتون شعر بزارم می خوام یه چیزیو بگم چند روز پیش رفتم سراغ دفتر خاطراتم و خاطراتی که دوستام برام نوشته بودنو خوندم . خیلی دلم براشون تنگ شده !!! دلم می خواد این وبلاگ و ببینن تا حداقل نظر بدن بدونم اونا هم هنوز منو یادشونه از همین جا همشونو می بوسم نوشته شده توسط پردیس در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 9:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از کدامین سرزمین میایی سرزمین پریان عاشق؟ یا از یک رویای کودکانه؟ ای هر لحظه با من آشناتر ای نزدیکتر از من با من از هر سرزمین و تباری که هستی رویای دیروز و آرزوی امروز و نیاز فردای منی پیامی کوتاه برای او که همیشه خسته است برای او که با خود تنها فصلی از غریبی برای من دارد پیامی بی جواب چون همیشه مثل تمام تنهاییهای من سر بر شانه ی غم میگذارم تنها مونس و همدم بی کسی من تا در آغوش او به وسعت یک دریا بگریم
نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 1:8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
هفته من
شنبـــه : من گذشته رو فراموش می کنم. حال رو غنیمت می شمارم و به فردا امیدوار هستم.
یکشنبه : آنچه سرنوشت من رو تعیین می کنه، شرایط زندگیم نیست بلکه تصمیم های منه.
دوشنبه : هیچوقت نمی گذارم که شکست من رو تعریف کنه، بلکه من شکست خودم رو تعریف می کنم.
سه شنبه: من می دونم که در این دنیا باید سرزنده باشم، بعد از مرگ تا ابد فرصت دارم برعکس عمل کنم.
چهار شنبه: گریه با من به دنیا اومد ولی خنده رو باید یاد بگیرم.
پنجشنبه: من باور دارم که غیر ممکن ها ممکن خواهند شد.
جمعـــــه: من هفته ای رو که گذشت مرور می کنم.
نوشته شده توسط پردیس در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 1:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
من نشاني از تو ندارم، اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته
نوشته شده توسط پردیس در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 10:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت سلااااااااااااااااااممممممممم خوبین؟اگه گفتین امروز چه روزیه؟؟ آره روز ملی دختران تبریک می گم به همه ی دخترا راستی امروز تولد یکی از دوستامم هست بهش تبریک می گم از همین جا هم می بوسمش
نوشته شده توسط پردیس در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 6:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عشقت دروغ بود چشات فریب بود دلت شلوغ بود نگات دروغ بود حرفات دروغ بود دروغ دروغ بود پاییزنگات فریب فریب بود همه خنده هات من توغروب غم صدات نگات دروغ بود ظالــــــــــــــم
نوشته شده توسط پردیس در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 1:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
صدهــــزار رحمت به تیر ناصواب دشـــمنم انـــدکی مرهـــم مـــــداوا می کـــــند زخم تنــــــمï ïتیر بی انصاف عشق تو نشست به قلب من کارگر نیست هر چه مرهم من به این زخم می زنم
غریبی را نباید در الفبای شهر غربت جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی
نوشته شده توسط پردیس در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 1:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چشمانت پر از رؤياست. رؤياهاي غربت، خوشي و ناخوشي و من همانند قايقي كه در درياي بيكران غرق شده در رؤياي چشمانت غرق شدم. دوست دارم هميشه مانند قايقي بي سوار در درياي چشمان و خيال تو غرق شوم و نجات دهنده ي من دستان گرم و مهربان تو باشد.
نوشته شده توسط پردیس در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 2:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دیگر از تنهایی یخ زده ام نمیدانم دیگر چه کنم اما میدانم که با نگاهت آب میشوم بیا و با بودنت به من گرمی ببخش نوشته شده توسط پردیس در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 2:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت شب قدر آمد : شب رهایی از قفس تنگ دنیا شب عروج مولا علی (ع) شب وصال علی با زهرا و رسول الله شب پیوند عشق با الله
یاعلی نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 7:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سیر چشمی به کار عشق استاد به من درس محبت یاد می داد مرا برد ازیاد ولی من به جز او عالمی را بردم از یاد
نوشته شده توسط پردیس در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 4:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دنبال قلبی نباش که خیلی بزرگه شاید اونقدر جا داشته باشه که غیر از تو کسی دیگه توش جا بشه. دنبال قلبی هم نباش که خیلی کوچیکه چون ممکن اصلا توش جا نشی. باید دنبال قلبی باشی که اندازه ی خودت باشه نه زیاد نه کم. پس باید همیشه اندازه ی خودت و بدونی.
نوشته شده توسط پردیس در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 3:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت آخرین نوشته ها درباره وبلاگ
ای یادگار روزهای زرد پاییز فهرست اصلی دوستان نوشته های پیشین طراح قالب POWERED BY
This free script provided by ![]() |
|||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:57 توسط
|
|
|||||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:53 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:48 توسط
|
|
||
|
|
|
|
در این غروب بی کسی در این کوچه پس کوچه های حیرانی در این لحظات دلواپسی در این ثانیه های صبوری در این سالهای مهجوری دل ها به هوای تو در تلاطم است. از آن هنگام که عقد خود بر سینه ام افکندی وشکوفه ی محبتت بر درخت خزان زده ی دلم نشاندی در مجمر جانم آتش عشق تو افتاده تو روزی هزار بار از گذرگاه دلم عبور می کنی. در فراقت یعقوب وار می گریم و ایوب گونه شکیب دارم. مهدی جان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:41 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
برای شروع
روزگاری وب سرایی داشتیم وب سرای رو به رایی داشتیم !
یا بلگفا رمز را مسدود کرد ! یا هکر وبلاگ را نابود کرد !
ای بلگفا رمزمان را رد مکن کار زشت و نا پسند و بد مکن !
اولا صد جا برای احتیاط با مداد و رنگ و خودکار و دوات
با هر آن چیزی که بتواند نگاشت ! رمز خود را کرده بودم یادداشت
دوما در رمزگاهِ وب سرا رمز آن را سیو ( save) کردم ، به خدا !
ای بلگفا جان ، تو قاطی کرده ای اشتباهی بس حیاتی کرده ای !
ما ز نو وبلاگ راه انداختیم خویشتن را توی چاه انداختیم !
ای هکر جان رمز ما را پس بده مصطفی خان را ببوس و دس بده !
عذر خواهی کن ز غصب محفلم ! گل بیاور تا شود راضی دلم !
بنده هم از لطف می بخشم تو را تا شوی آدم ! کنم قدری دعا !!
تا نماند در میان گل خرت هک نکن اینبار جان مادرت ! ..
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:15 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
هوا بس نا جوان مردانه خوب است !! و جاری آب در پهنای جوب است .. گلستان پر ز گلهای بهاریست غروب آسمان رنگ غروب است ! بود موجد زنده هر درختی ولیکن گوشتش از جنس چوب است ! شمال مملکت دریا و آب است همین برنامه هم اندر جنوب است ! تمام تیرهای چله ی عشق .. جمیعا یدخلون فی القلوب است !! (۱) دل کتری پر است از آب ، بد جور .. که در دیواره اش یک من رسوب است ! بهار و طنز و شعر و مصطفی خان میان خانه گرم رفت و روب است ..
(۱) : |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:14 توسط
|
|
||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:10 توسط
|
|
|||||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:9 توسط
|
|
||||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:8 توسط
|
|
||||
|
|
|
|
|
پیغام ماهی ها
رفته بودم سر حوض
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:3 توسط
|
|
||
|
|
|
|
وطن داري
هنوزم ز خردي به خاطر در است كه در لانـﮥ ماكيان برده دست به منقارم آنان به سختي گَزيد كه اشكم چو خون از رگ آن دم جهيد پدر خنده بر گريه ام زد كه هان! وطن داري آموز از ماكيان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:50 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
در آنجا بر فراز قله کوه دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن به سوی ابر های تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم ز دل فریاد کردم کای خداوند من اورا دوست دارم دوست دارم صدایم رفت تا اعماق ظلمت به هم زد خواب شوم اختران را غبار آلوده و بیتاب کوبید در زرین قصر آسمان را ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگین را کشیدند ز توفان صدای بی شکیبم به خود لرزیده در ابری خزیدند ستون ها همچو ماران پیچ در پیچ درختان در مه سبزی شناور صدایم پیکرش را شستشو داد ز خاک ره درون حوض کوثر خدا در خواب رویا بار خود بود به زیر پلک ها پنهان نگاهش صدایم رفت و با اندوه نالید میان پرده های خوابگاهش ولی آن پلک های نقره آلود دریغا تا سحر گه بسته بودند سبک چون گوش ماهی های ساحل به روی دیده اش بنشسته بودند صدا صد بار نومیدانه برخاست که عاصی گردد و بر وی بتازد صدا می خواست تا با پنجه خشم حریر خواب او را پاره سازد صدا فریاد میزد از سر درد بهم کی ریزد این خواب طلایی من اینجا تشنه یک جرعه مهر تو آنجا خفته بر تخت خدایی مگر چندان تواند اوج گیرد صدایی دردمند و محنت آلود؟ چو صبح تازه از ره باز آمد صدایم از صدا دیگر تهی بود ولی اینجا به سوی آسمانهاست هنوز این دیده امیدوارم خدایا این صدارا میشناسی؟ من او را دوست دارم دوست دارم فروغ فرخزاد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:46 توسط
|
|
||
|
|
|
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:45 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
بو داملاردا چوخلى جزيخ آتمشام اوشاقلارين آشيقلارين اوتمشام قورقوشوملى سقه آلوپ ساتمشام اوشاق نجه هيچ زادينان شاد اولار ايندى بيزيم غمى دوتمور دنيالار مكتب قالير اوشاقلار درس آليلار هى يازيلار هىپوزيلار، ياليلار ملا ابراهيم اوزى اوى قاليلار آما بيزيم يولداشلاردان قالان يوق بونلاردان بير بيزى يادا سالان يوق بير وقتينده بو مكتب پرگار ايدى بير مسيب بير ممدسن وار ايدى بيرى خلفه، بيرى ورزشكار ايدى آخود بيزله اويناماغا گدردى ازى بيزه اويناماق ارگدردى |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:34 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
عمري كه عجل در پي ان ميتازد هر كس غم ان روبخورد ميبازد
دراين دنيا كه عصا از كور مي دزدند من ساده به خيال خود محبت ميطلبم
خوب رويان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر كه شود عاشقشان
هم سفر خاطرهات با خدا باشو پادشاهي كن بي خدا باشو هر چه خواهي كن
تنگي قفس بخاطر كفران نعمتي است كه در باغ كردم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:32 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
الا اي رهگذرمنگر چنين بيگانه بر گورم كزين بر خاك جستن اخرچيست منظورم
چه سان گويم چه سان گويم حديث قلب رنجورم چه ميخواهي چه ميجويي در اين
كاشانه عورم
تن من لاشه فقراست غم زنداني زورم كجا خواستم مردن حقيقت كرد
مجبورم
سكوتم رنج بود و درد بود وماتم و زندان هر ان باري كه از شاخسار زندگي چيدم
چه شبها تا سحر عريان بسوز فقر لرزيدم چه سا عتها كه سر گردان به سار مرگ
رقصيدم
فتادم در شب ظلمت به فقر خاك بوسيدم ز بس كه با لب محنت زمين فقر
بوسيدم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:30 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
کسی جزغم نمیگیرد سراغ خانه ی مارا به زحمت جغد پیدا میکند ویرانه ی مارا از آن شادم که هرشب غمش می آید به بالینم از آن ترسم که غم هم گم کند کاشانه ی مارا
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:28 توسط
|
|
||
|
|
|
|
خسته ام
بودنم را هيچ کس باور نداشت
هيچ کس کاري به کار من نداشت
بر خاك ميخوابم چون تختي نيست
اواره شدنم حكايت سختي نيست
من از اشكهاي خود فهميدم
لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
همنفس با مرگم ودنيا مرا از ياد برده
ناله اي هستم كنون در چنگ يك فرياد مرده
وه! زبانم لال اين خون دل افسرده حالم
گر كه شير توست مادر... بيگناهم ! كن حلالم
زير ان سنگ سيه گسترده مادر. رختخوابم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:26 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
الهی ! به هر صفت که هستم ، به خواست تو موقوفـم! به هر نام که مرا خوانند ، به بندگی تو معروفـم! تا جـان دارم ، رخت از اين کوی بر ندارم! او که تو آن اويی بهشت او را بنده است! او که تو در زندگانی اويی ، جـاويدان زنده است! لطيفـا ! همه از تو ترسنـد و من از خود ! از تو همه نيکی ديده ام و از خويش همه بد... ای دير خشم زود آشتی ! به بهشت و حور چه نازم ؟ مرا نظری ده ؛ که از هر نظری بهشتی سازم. خدايـا ! حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار. برحمتک يا عزيز و يا غفار ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:23 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
بي تو برگي زردم به هواي تو ميگردم كه مگر بيوفتم در پايت
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 توسط
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
□
□
□
□
□
□
□
□
□
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:13 توسط
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:4 توسط
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:59 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سهم من از شب شاید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:57 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را گم ميکنم هر روز و پيدا ميکنم هر شب بدينسان خوابها را زيبا ميکنم هر شب دلم فرياد ميخواهد ولي در گوشه اي تنها که بي آزار و با ديوار نجوا ميکنم هر شب کجا دنبال عشق مي گردي که من اين واژه را معنا ميکنم هر شب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:51 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
می توان در کوچه های زندگی
پاسخ لبخند رابا یاس داد می توان جای غروب عشق را به طلوع ساده احساس داد می توان در خلوت شب های راز فکر رسم آبی پراوز بود می توان تا فرصت ادارک هست با خلوص یاس ها همراز بود می توان با لهجه سرخ دعا مدتی با آسمان خلوت نمود می توان با حرفی از جنس بلور شوق را باهر دلی دعوت نمود می توان در آرزوهای کودکی با حضور یک عروسک سهم داشت می توان گاهی به رسم یادبود در دلی یک شاخه نیلوفر گذا می توان در کوچه های زندگی پاسخ لبخند رابا یاس داد می توان جای غروب عشق را به طلوع ساده احساس داد می توان در خلوت شب های راز فکر رسم آبی پراوز بود می توان تا فرصت ادارک هست با خلوص یاس ها همراز بود می توان با لهجه سرخ دعا مدتی با آسمان خلوت نمود می توان با حرفی از جنس بلور شوق را باهر دلی دعوت نمود می توان در آرزوهای کودکی با حضور یک عروسک سهم داشت می توان گاهی به رسم یادبود در دلی یک شاخه نیلوفر گذاشت می توان از شهر شب بوها گذشت عابر پس کوچه های نور بود می توان همسایه مهتاب شد فکر زخم غنچه ای رنجور بود شت می توان از شهر شب بوها گذشت عابر پس کوچه های نور بود می توان همسایه مهتاب شد فکر زخم غنچه ای رنجور بود |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:40 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
باور نکن تنهاییت را |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:37 توسط
|
|
||
|
|
|
|
اگر دلت شکسته است اگر ز راه خسته ای اگر به سنگ یکدلی جام هوس شکسته ای خدای را صدا بزن ز جان و دل صدا بزن وگر دلت شکسته است و گر زمانه ی غریب دو پای جان دو دست دل به بند غصه بسته است خدای را صدا بزن زجان و دل صدا بزن کمک بکن به روح خود که او اسیر جسم توست بیا به یک وضوی جان عبادتت بگستران نماز را به پای دار خدای را صدا بزن
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:35 توسط
|
|
||