ننه جون
تنها دليل من که خدا هست و پروردگارا به من ارامش ده تا بپذیرم انچه را که نمیتوانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم انچه را که میتوانم تغییر دهم بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم انرا مطابق میل من رفتار کنند دکتر علی شریعتی هبوط چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیباییها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن در بهشت تنهابودن سخت تر از تنهایی در کویر است جبران خلیل جبران چقدر از تو دور شده ام
از باغ باران زده چشمانت
به جنگل كه رسيدم
ديدم تمام درختها نماز شكسته مي خوانند
مي خواهم به تبر ها رشوه بدهم
تا نگاه ترا برايم پس بياورند
به باد بگو تقليد نمي كنم
من نمازم را فقط با تو تمام مي خوانم از در درآمدی و من از خود به درشدم "سعدی" من از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانهی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور "فروغ فرخزاد" آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا "شهریار" پرنده نالان تر از زخمی و زخمی اندوهگین تر از صدا آه داغدار تر از نفس و نفس بریده تر از هوا قلب ایستاده در بندرگاه عشق، عشق مبهوت از نگاه مرگ مرگ نشسته بر روی قلب او ، قلب او به دنبال نگاه آخر یاری بازی گرفته زندگی را، زندگی دیگری را او رفته اما هنوز آن یار دیدار نکرده ، آن یار نیامده برای واپسین می جست نگاه او یار را که حتی برای آخرین بار... از دور دید – آری او – اما او تکانی خورد و به مرگ سلام داد یار را دید – اما با کسی دیگر و آن جسم که مرده بود- روحش نیز جان داد
اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت ..... ؟! خودمانیم ... !!! زمین این همه نامرد نداشت! وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت میسوزم !!! عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق @@@@@@@ نبودش @@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم که تو می دونی،سرخاک تو می میرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گیرم دل از قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
نوشته شده توسط پردیس در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 2:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط پردیس در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 4:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چندی پیش حقیقت آمد حقیقتی که پیش از طلوع رویش به درک نمی نشست حقیقتی که ستاره هایش لحظه ای فریاد کردند که بر دیگر آسمانها ناگوار لیک بر آسمانش.... اکنون خورشید را دیدم خورشیدی که بود ولی.... من سایه بودم! چه شیرین می شود عمرت وقتی عمرت به جلوی چشم می رسـی به بی آرزویی مطـلـق همه معنا می پوشد ستاره ها ...تاریکی...کویر...باران... و تنها می توانی بخندی به خود ، به معنای پیشین ذهنت باز می پذیری ستاره ها را....کویر را و اما باران؟؟!!! همان باران میماند! نوشته شده توسط پردیس در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 2:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم
انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 4:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت عشق يـعـني شـادي و ســـرزندگي. عشق يــعني مـنـتـهـاي بـنــدگي
.عشق يـعني سـوخـتـن افروخـتن شـيـــوه دريــا دلان آمــوخــتــن عشق يـعني سـوزش پـــروانه هـا شورش دل،خون سرخ لاله ها .عشق يـعني صـوت بـلبـل در بهـار خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار عشق يـعـني وامـق و عَـذرا شـدن بهــر صــيد دُر سوي در يا شدن عشـق يـعـني زنــدگــي را سـاختن دل بـه مـعــبــود گــرامــي باختن عشـق يــعــني در ره او ســربــدار عشق يـعني لـحظه هاي بي قرار عشق يـعـنـي بــيــسـتون را تاختن چهــره زيـبـاي شـيـريـن ساختن عشق يعني همچو مجنون سوختن راه و رســم عـــاشــقــي آموختن عشـق يـعـني يــوسف کنعان شـدن از زلــيــخا هاي دون پنهان شدن عشق يـعـني جــاودانــي و غــرور درس مـهــرو عاطفه کردن مرور نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 4:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اگر روزی دانسته و ندانسته به احساس تو خندیدم و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم برای دیگران سبزو برای تو خزان بودم گناهم را ببخش در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايست نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 3:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 7:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط پردیس در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 3:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 3:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت سلام دوستای گلم این بار بجای اینکه براتون شعر بزارم می خوام یه چیزیو بگم چند روز پیش رفتم سراغ دفتر خاطراتم و خاطراتی که دوستام برام نوشته بودنو خوندم . خیلی دلم براشون تنگ شده !!! دلم می خواد این وبلاگ و ببینن تا حداقل نظر بدن بدونم اونا هم هنوز منو یادشونه از همین جا همشونو می بوسم نوشته شده توسط پردیس در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 9:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت از کدامین سرزمین میایی سرزمین پریان عاشق؟ یا از یک رویای کودکانه؟ ای هر لحظه با من آشناتر ای نزدیکتر از من با من از هر سرزمین و تباری که هستی رویای دیروز و آرزوی امروز و نیاز فردای منی پیامی کوتاه برای او که همیشه خسته است برای او که با خود تنها فصلی از غریبی برای من دارد پیامی بی جواب چون همیشه مثل تمام تنهاییهای من سر بر شانه ی غم میگذارم تنها مونس و همدم بی کسی من تا در آغوش او به وسعت یک دریا بگریم نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 1:8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
هفته من شنبـــه : من گذشته رو فراموش می کنم. حال رو غنیمت می شمارم و به فردا امیدوار هستم. یکشنبه : آنچه سرنوشت من رو تعیین می کنه، شرایط زندگیم نیست بلکه تصمیم های منه. دوشنبه : هیچوقت نمی گذارم که شکست من رو تعریف کنه، بلکه من شکست خودم رو تعریف می کنم. سه شنبه: من می دونم که در این دنیا باید سرزنده باشم، بعد از مرگ تا ابد فرصت دارم برعکس عمل کنم. چهار شنبه: گریه با من به دنیا اومد ولی خنده رو باید یاد بگیرم. پنجشنبه: من باور دارم که غیر ممکن ها ممکن خواهند شد. جمعـــــه: من هفته ای رو که گذشت مرور می کنم. نوشته شده توسط پردیس در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 1:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
من نشاني از تو ندارم، اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته نوشته شده توسط پردیس در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 10:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت سلااااااااااااااااااممممممممم خوبین؟اگه گفتین امروز چه روزیه؟؟ آره روز ملی دختران تبریک می گم به همه ی دخترا راستی امروز تولد یکی از دوستامم هست بهش تبریک می گم از همین جا هم می بوسمش نوشته شده توسط پردیس در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 6:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عشقت دروغ بود چشات فریب بود دلت شلوغ بود نگات دروغ بود حرفات دروغ بود دروغ دروغ بود پاییزنگات فریب فریب بود همه خنده هات من توغروب غم صدات نگات دروغ بود ظالــــــــــــــم نوشته شده توسط پردیس در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 1:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
صدهــــزار رحمت به تیر ناصواب دشـــمنم انـــدکی مرهـــم مـــــداوا می کـــــند زخم تنــــــمï ïتیر بی انصاف عشق تو نشست به قلب من کارگر نیست هر چه مرهم من به این زخم می زنم
غریبی را نباید در الفبای شهر غربت جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی نوشته شده توسط پردیس در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 1:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چشمانت پر از رؤياست. رؤياهاي غربت، خوشي و ناخوشي و من همانند قايقي كه در درياي بيكران غرق شده در رؤياي چشمانت غرق شدم. دوست دارم هميشه مانند قايقي بي سوار در درياي چشمان و خيال تو غرق شوم و نجات دهنده ي من دستان گرم و مهربان تو باشد. نوشته شده توسط پردیس در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 2:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت دیگر از تنهایی یخ زده ام نمیدانم دیگر چه کنم اما میدانم که با نگاهت آب میشوم بیا و با بودنت به من گرمی ببخش نوشته شده توسط پردیس در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 2:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت شب قدر آمد :
شب رهایی از قفس تنگ دنیا شب عروج مولا علی (ع) شب وصال علی با زهرا و رسول الله شب پیوند عشق با الله یاعلی نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 7:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سیر چشمی به کار عشق استاد به من درس محبت یاد می داد مرا برد ازیاد ولی من به جز او عالمی را بردم از یاد نوشته شده توسط پردیس در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 4:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دنبال قلبی نباش که خیلی بزرگه شاید اونقدر جا داشته باشه که غیر از تو کسی دیگه توش جا بشه. دنبال قلبی هم نباش که خیلی کوچیکه چون ممکن اصلا توش جا نشی. باید دنبال قلبی باشی که اندازه ی خودت باشه نه زیاد نه کم. پس باید همیشه اندازه ی خودت و بدونی. نوشته شده توسط پردیس در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 3:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت آخرین نوشته ها درباره وبلاگ ای یادگار روزهای زرد پاییز فهرست اصلی دوستان نوشته های پیشین طراح قالب POWERED BY
This free script provided by روز غریبی ست امروز..روزهای غریبی ست فرداها.... آری.... روز غریبی ست فردا.... چه بر سرمان خواهد آمد؟؟؟ دشت هایی چه فراخ روزگاری وب سرایی داشتیم وب سرای رو به رایی داشتیم !
یا بلگفا رمز را مسدود کرد ! یا هکر وبلاگ را نابود کرد !
ای بلگفا رمزمان را رد مکن کار زشت و نا پسند و بد مکن !
اولا صد جا برای احتیاط با مداد و رنگ و خودکار و دوات
با هر آن چیزی که بتواند نگاشت ! رمز خود را کرده بودم یادداشت
دوما در رمزگاهِ وب سرا رمز آن را سیو (
ای بلگفا جان ، تو قاطی کرده ای اشتباهی بس حیاتی کرده ای !
ما ز نو وبلاگ راه انداختیم خویشتن را توی چاه انداختیم !
ای هکر جان رمز ما را پس بده مصطفی خان را ببوس و دس بده !
عذر خواهی کن ز غصب محفلم ! گل بیاور تا شود راضی دلم !
بنده هم از لطف می بخشم تو را تا شوی آدم ! کنم قدری دعا !!
تا نماند در میان گل خرت هک نکن اینبار جان مادرت ! .. هوا بس نا جوان مردانه خوب است !! و جاری آب در پهنای جوب است .. گلستان پر ز گلهای بهاریست غروب آسمان رنگ غروب است ! بود موجد زنده هر درختی ولیکن گوشتش از جنس چوب است ! شمال مملکت دریا و آب است همین برنامه هم اندر جنوب است ! تمام تیرهای چله ی عشق .. جمیعا یدخلون فی القلوب است !! (۱) دل کتری پر است از آب ، بد جور .. که در دیواره اش یک من رسوب است ! بهار و طنز و شعر و مصطفی خان میان خانه گرم رفت و روب است .. (۱) : نور را پیمودیم, دشت طلا را در نوشتیم افسانه را چیدیم, و پلاسیده فکندیم کنار شن زار, آفتابی سایه بار, ما را نواخت.درنگی کردیم بر لب رود پهناور رمز, رؤیاها را سر بریدیم ابری رسید, و ما دیده فرو بستیم ظلمت شکافت, زهره را دیدیم, و به ستیغ بر آمدیم آذرخشی فرود آمد, و ما را در نیایش فرو دید لرزان گریستیم. خندان, گریستیم رگباری فرو کوفت: از در همدلی بودیم سیاهی رفت, سر به آبی آسمان سودیم, در خور آسمان ها شدیم سایه را به درّه رها کردیم. لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم سکوت ما به هم پیوست, و ما "ما" شدیم تنهایی ما تا دشت فلا دامن کشید آفتاب از چهره ی ما ترسید دریافتیم, و خنده زدیم نهفتیم و سوختیم هر چه به هم تر, تنهاتر از ستیغ جدا شدیم: من به خاک آمدم, و بنده شدم. تو بالا رفتی, و خدا شدی زندگی شستن یک بشقاب است زندگی یافتن یک سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است زندگی مجذور آبنه است زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دلها زندگی هندسه ی ساده و یک سان نفس ها دنگ...، دنگ .... رفته بودم سر حوض به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن به سوی ابر های تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم ز دل فریاد کردم کای خداوند من اورا دوست دارم دوست دارم صدایم رفت تا اعماق ظلمت به هم زد خواب شوم اختران را غبار آلوده و بیتاب کوبید در زرین قصر آسمان را ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگین را کشیدند ز توفان صدای بی شکیبم به خود لرزیده در ابری خزیدند ستون ها همچو ماران پیچ در پیچ درختان در مه سبزی شناور صدایم پیکرش را شستشو داد ز خاک ره درون حوض کوثر خدا در خواب رویا بار خود بود به زیر پلک ها پنهان نگاهش صدایم رفت و با اندوه نالید میان پرده های خوابگاهش ولی آن پلک های نقره آلود دریغا تا سحر گه بسته بودند سبک چون گوش ماهی های ساحل به روی دیده اش بنشسته بودند صدا صد بار نومیدانه برخاست که عاصی گردد و بر وی بتازد صدا می خواست تا با پنجه خشم حریر خواب او را پاره سازد صدا فریاد میزد از سر درد بهم کی ریزد این خواب طلایی من اینجا تشنه یک جرعه مهر تو آنجا خفته بر تخت خدایی مگر چندان تواند اوج گیرد صدایی دردمند و محنت آلود؟ چو صبح تازه از ره باز آمد صدایم از صدا دیگر تهی بود ولی اینجا به سوی آسمانهاست هنوز این دیده امیدوارم خدایا این صدارا میشناسی؟ من او را دوست دارم دوست دارم فروغ فرخزاد عمري كه عجل در پي ان ميتازد هر كس غم ان روبخورد ميبازد دراين دنيا كه عصا از كور مي دزدند من ساده به خيال خود محبت ميطلبم خوب رويان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر كه شود عاشقشان هم سفر خاطرهات با خدا باشو پادشاهي كن بي خدا باشو هر چه خواهي كن تنگي قفس بخاطر كفران نعمتي است كه در باغ كردم الا اي رهگذرمنگر چنين بيگانه بر گورم كزين بر خاك جستن اخرچيست منظورم چه سان گويم چه سان گويم حديث قلب رنجورم چه ميخواهي چه ميجويي در اين كاشانه عورم تن من لاشه فقراست غم زنداني زورم كجا خواستم مردن حقيقت كرد مجبورم سكوتم رنج بود و درد بود وماتم و زندان هر ان باري كه از شاخسار زندگي چيدم چه شبها تا سحر عريان بسوز فقر لرزيدم چه سا عتها كه سر گردان به سار مرگ رقصيدم فتادم در شب ظلمت به فقر خاك بوسيدم ز بس كه با لب محنت زمين فقر بوسيدم کسی جزغم نمیگیرد سراغ خانه ی مارا به زحمت جغد پیدا میکند ویرانه ی مارا از آن شادم که هرشب غمش می آید به بالینم از آن ترسم که غم هم گم کند کاشانه ی مارا
بودنم را هيچ کس باور نداشت هيچ کس کاري به کار من نداشت بر خاك ميخوابم چون تختي نيست اواره شدنم حكايت سختي نيست من از اشكهاي خود فهميدم لبخند هميشه راز خوشبختي نيست همنفس با مرگم ودنيا مرا از ياد برده ناله اي هستم كنون در چنگ يك فرياد مرده وه! زبانم لال اين خون دل افسرده حالم گر كه شير توست مادر... بيگناهم ! كن حلالم زير ان سنگ سيه گسترده مادر. رختخوابم الهی ! به هر صفت که هستم ، به خواست تو موقوفـم! به هر نام که مرا خوانند ، به بندگی تو معروفـم! تا جـان دارم ، رخت از اين کوی بر ندارم! او که تو آن اويی بهشت او را بنده است! او که تو در زندگانی اويی ، جـاويدان زنده است! لطيفـا ! همه از تو ترسنـد و من از خود ! از تو همه نيکی ديده ام و از خويش همه بد... ای دير خشم زود آشتی ! به بهشت و حور چه نازم ؟ مرا نظری ده ؛ که از هر نظری بهشتی سازم. خدايـا ! حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار. برحمتک يا عزيز و يا غفار ! بي تو برگي زردم به هواي تو ميگردم كه مگر بيوفتم در پايت سهم من از شب شاید تو را گم ميکنم هر روز و پيدا ميکنم هر شب بدينسان خوابها را زيبا ميکنم هر شب دلم فرياد ميخواهد ولي در گوشه اي تنها که بي آزار و با ديوار نجوا ميکنم هر شب کجا دنبال عشق مي گردي که من اين واژه را معنا ميکنم هر شب پاسخ لبخند رابا یاس داد می توان جای غروب عشق را به طلوع ساده احساس داد می توان در خلوت شب های راز فکر رسم آبی پراوز بود می توان تا فرصت ادارک هست با خلوص یاس ها همراز بود می توان با لهجه سرخ دعا مدتی با آسمان خلوت نمود می توان با حرفی از جنس بلور شوق را باهر دلی دعوت نمود می توان در آرزوهای کودکی با حضور یک عروسک سهم داشت می توان گاهی به رسم یادبود در دلی یک شاخه نیلوفر گذا می توان در کوچه های زندگی پاسخ لبخند رابا یاس داد می توان جای غروب عشق را به طلوع ساده احساس داد می توان در خلوت شب های راز فکر رسم آبی پراوز بود می توان تا فرصت ادارک هست با خلوص یاس ها همراز بود می توان با لهجه سرخ دعا مدتی با آسمان خلوت نمود می توان با حرفی از جنس بلور شوق را باهر دلی دعوت نمود می توان در آرزوهای کودکی با حضور یک عروسک سهم داشت می توان گاهی به رسم یادبود در دلی یک شاخه نیلوفر گذاشت می توان از شهر شب بوها گذشت عابر پس کوچه های نور بود می توان همسایه مهتاب شد فکر زخم غنچه ای رنجور بود شت می توان از شهر شب بوها گذشت عابر پس کوچه های نور بود می توان همسایه مهتاب شد فکر زخم غنچه ای رنجور بود
باور نکن تنهاییت را اگر دلت شکسته است اگر ز راه خسته ای اگر به سنگ یکدلی جام هوس شکسته ای خدای را صدا بزن ز جان و دل صدا بزن وگر دلت شکسته است و گر زمانه ی غریب دو پای جان دو دست دل به بند غصه بسته است خدای را صدا بزن زجان و دل صدا بزن کمک بکن به روح خود که او اسیر جسم توست بیا به یک وضوی جان عبادتت بگستران نماز را به پای دار خدای را صدا بزن


اين جهان
زيباست،
وين حيات عزيز و گرانبهاست،
لبخند چشم توست!
هر چند با تبسم شيرينت،
آن چنان از خويش مي روم
که نميبينمش درست!
لبخند چشم تو
در چشم من، وجود خدا را
آواز مي دهد.
در جسم من
تمامي روح حيات را پرواز مي دهد.
جان مرا، - که دوريت از من گرفته است -
شيرين و خوش
دوباره به من باز مي دهد.


گوبی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودی به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهی خوشبخت بنگرم
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بیحبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا 




نظرات (
1)
نظرات (
3)
قاصدک
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
تبليغات
X تنهایی من
خدایا ان که در تنهاترین تنهاییم تنهایه تنهایم گذاشت تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار
کوچه (فریدون مشیری)
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم



























![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
.خوبین؟![]()
![]()
![]()


![]()

![]()
![]()
![]()

به نام خداوند گیتار عشق


دروغ دروغ بود
















![]()
![]()
![]()



مهم نیست که اکنون دلت به هوای کسی دیگر می تپد
مهم ان است که من برای همیشه تنهایم
ان هم فقط به خاطر تو...
ای کاش می فهمیدی
هنوزم تو شبهات اگه ما هو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
اینم ایدی منه:
peranses_mamisa
بهترینها برای ایرانیان

![]()

درگلستانه
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
در این کوچه پس کوچه های حیرانی
در این لحظات دلواپسی
در این ثانیه های صبوری
در این سالهای مهجوری
دل ها به هوای تو در تلاطم است.
از آن هنگام که عقد خود بر سینه ام افکندی
وشکوفه ی محبتت بر درخت خزان زده ی دلم نشاندی
در مجمر جانم آتش عشق تو افتاده
تو روزی هزار بار از گذرگاه دلم عبور می کنی.
در فراقت یعقوب وار می گریم و ایوب گونه شکیب دارم.
مهدی جان
..
...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.
دنگ...، دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.
پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ :
دنگ...، دنگ ....
دنگ...
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
هنوزم ز خردي به خاطر در است
كه در لانـﮥ ماكيان برده دست
به منقارم آنان به سختي گَزيد
كه اشكم چو خون از رگ آن دم جهيد
پدر خنده بر گريه ام زد كه هان!
وطن داري آموز از ماكيان
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای از امروزها دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمر های سرد 
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم دست هایم فارغ از افسون شعر
یاد میآرم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو میروند پرده های تیره دنیای من
چشم های ناشناسی می خزند روی کاغذ ها و دفتر های من
در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای
میرهم از خویش و میمانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب روز ها و هفته ها و ماه ها 
چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامن گیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ

اوشاقلارين آشيقلارين اوتمشام
قورقوشوملى سقه آلوپ ساتمشام
اوشاق نجه هيچ زادينان شاد اولار
ايندى بيزيم غمى دوتمور دنيالار
مكتب قالير اوشاقلار درس آليلار
هى يازيلار هىپوزيلار، ياليلار
ملا ابراهيم اوزى اوى قاليلار
آما بيزيم يولداشلاردان قالان يوق
بونلاردان بير بيزى يادا سالان يوق
بير وقتينده بو مكتب پرگار ايدى
بير مسيب بير ممدسن وار ايدى
بيرى خلفه، بيرى ورزشكار ايدى
آخود بيزله اويناماغا گدردى
ازى بيزه اويناماق ارگدردى
دراين دنياي بي حاصل چرامغرور ميگردي سليمان گرشوي اخر خوراك مور ميگردي
درجواني انقدر اه كشيدم كه زجان سير شدم صورتم گر چه جوان است ولي پير شدم
دوستي با هركه كردم خم مادرزاد شد اشيان هرجا گرفتم لانه صياد شد
رفيقي كه با خون دل پروردمش به پاي دارامدو جلاد شد
توئي قبله گاه وزائر توام تشنه ام تشنه لحظه هاي ديدار توام
تو شدي عبادت وتسبيح وسجاده من از حالا ولم نكن عشق خدا داده من
تو نيمه راه زندگي دل من پرخونه دنيا با اين همه قشنگيهاش براي من زندونه
وقتي نيستي گل هستي خشك بي رنگ ميشه نميدوني چقدر دلم برات تنگ ميشه

خسته ام
اي هواي ناگه به هواي تو ميبارم
كه دمي نفس كنم تا زه در هوايت
تا فدا كنم جان و دل برايت جان و دل برايت
يارا يارا گاهي دل ما را به چراغ نگاهي روشن كن
چشم تار دل را چو مسيحا به دميدن آهي روشن كن
به نسيم كويت اي گل به شميم مويت اي گل
در سينه داغي دارم ازلاله باغي دارم
با يادت اي نور افكن
در دل چراغي دارم
با غم بهار باش موجم كنارم باش
يارا يارا گاهي دل مارا به چراغ نگاهي روشن كن
چشم تار دل را چو مسيحا به دميدن آهي روشن كن
الهی دل بلا بی دل بلا بی
گنه چشمان کره دل مبتلا بی
اگر چشمان نکردی دیده بانی
چه داند دل که خوبان در کجابی □
بیا سوته دلان گردهم آئیم
سخنها واکریم غم وانمائیم
ترازو آوریم غمها بسنجیم
هر آن سوته تریم وزنین تر آئیم □
ته کت نازنده چشمان سرمه سائی
ته کت زیبنده بالا دلربایی
ته کت مشکین دو گیسو در قفائی
بمو واجی که سرگردان چرائی □
جهان بیوفا زندان ما بی
گل غم قسمت دامان ما بی
غم یعقوب و محنتهای ایوب
همه گویا نصیب جان ما بی □
خوش آن ساعت که یار از در آیو
شو هجران و روز غم سر آیو
زدل بیرون کنم جانرا بصد شوق
همی واجم که جایش دلبر آیو □
زشورانگیزی چرخ و فلک بی
که دایم چشم بختم پر نمک بی
دمادم دود آهم تا سما بی
پیاپی سیل اشکم تا سمک بی □
خوشا آنان که با ته همنشینند
همیشه با دل خرم نشینند
همین بی رسم عشق و عشقبازی
که گستاخانه آیند و ته بینند □
هر آنکس با تو قربش بیشتر بی
دلش از درد هجران ریشتر بی
اگر یکبار چشمانت بوینم
بجانم صد هزاران نیشتر بی □
شوان استارگان یکیک شمارم
براهت تا سحر در انتظارم
پس از نیمه شوان که ته نیایی
زدیده اشک چون باران ببارم □
خوشا آنانکه هر از بر ندانند
نه حرفی وانویسند و نه خوانند
چو مجنون سر نهند اندر بیابان
ازین گو گل روند آهو چرانند
همان ستاره ای باشد
که همیشه پنهان است
همیشه
و یا به قول قاصدکها
ستاره ی من
همان است
که پیدا نیست

من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هرجای ای دنیا که باشی
من با توئم تنهای تنها
من با توئم هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توئم منزل به منزل
| Design By : Night Skin |

















