|
|
|
|
|
مرد نابینا روز خوشی را در خانه دوستش گذراند. شب هنگام که می خواست به خانه برگردد از دوستش تقاضای فانوس کرد. دوستش با تعجب پرسید: فانوس؟ فانوس که در دیدن و ندیدن تو تاثیری ندارد؟ مرد نابینا جواب داد: فانوس را برای خودم نمی خواهم، برای مردم می خواهم که مرا ببینند و به من برخورد نکنند. فانوس را از دوستش گرفت و به راه افتاد. مسافتی نرفته بود که مردی با شدت با او برخورد کرد. مرد نابینا فریاد زد: نمی توانی حواست را جمع کنی؟ مگر فانوس مرا نمی بینی؟ مرد بسیار مودبانه جواب داد: متاسفانه خیر آقا . همانطور که می بینید من نابینا هستم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12:17 توسط
|
|
||
|
|
|
|
ای پیک راستان خبر یار ما بگو احوال گل به بلبل دستان سرا بگو ما محرمان خلوت انسیم غم مخور با یار آشنا سخن اشنا بگو بر هم چو می زد آن سر زلفین مشکبار با ما سر چه داشت بهر خدا بگو هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست گو این سخن معاینه در چشم ما بگو آن کس که منع ما زخرابات می کند گو در حضور پیر من این ماجرا بگو گر دیگرت بر در آن دولت گذر بود بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر شاهانه ماجچرای گناه گدا بگو بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان با این گدا حکایت آن پادشا بگو جان ها زدام زلف چو بر خاک می فشاند بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو جان پرورست قصه ارباب معرفت رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو حافظ گرت به مجلس او راه می دهند می نوش و ترک رزق بهر خدا بگو
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:12 توسط
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:3 توسط
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
من از کجا شروع کنم وقتی سرآغاز ندارم یک قلم و یک کاغذ و یک درد همیشگی نمیشه با نوشته ها که همه دردها رو بگی یه بغض خام توی گلوم یک دنیا حرف نا تموم آرزو ها پشت سرم نگاه من به روبروم حرفهای پر شکایتی رو کاغذ های خط خطی از من فقط مونده به جا قلب پر از شکایتی این کاغذای خط خطی نامه دردای منه جای پای اشک من از گریه های نم نمه غمی نشسته تو دلم اشک چه زیبا شده باز ترانه هام زمزمه مستی شبها شده باز غم شکستن روبروم که عاشقانه دیده ام با اشک غزل شکفتم با بغض غزل چیده ام از کس گله نمیکنم شکایت از دل منه دلم هنوز در حسرت یک آرزوی باطله رفتن من حتمی شده موندمن بی حاصله |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:44 توسط
|
|
||
|
|
|
|
![]() نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که او یکریزو پی در پی دم گرم خوشش را
در آن بی هیچ فریادی رها سازد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم
سکوت مرگبارم را |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:23 توسط
|
|
||
|
|
|
|
آدمك مرگ همينجاست ، بخند آن خدايي كه بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست ، بخند دست خطي كه تو را عاشق كرد شوخي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند فكر كن درد تو ارزشمند است فكر كن گريه چه زيباست ، بخند صبح فردا به شبت نيست كه نيست تازه انگار كه فرداست ، بخند راستي آنچه به يادت داديم پر زدن نيست كه درجاست ، بخند آدمك نغمه ي آغاز نخوان به خدا آخر دنياست ، بخند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:24 توسط
|
||
|
|
|
|
|
ای کاش می دانستم
بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی میسپارد چه کسی خواهد بود |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:7 توسط
|
|
||
|
|
|
||||
ای کاش می دانستم
بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی میسپارد چه کسی خواهد بود |
|||||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:5 توسط
|
|
|||||
|
|
|
|
|
****************** افسانه حیات چیزی جز این دو نبود یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ... ******************** **************************
مراقب باش.. مراقب افكارت باش، چون افكارت ، گفتارت را ميسازد. مراقب گفتارت باش، چون گفتارت، اعمالت را ميسازد. مراقت اعمالت باش، چون اعمالت، عادت هايت را ميسازد. مراقت عادت هايت باش، چون عادت هايت ، شخصيتت را ميسازد. مراقب شخصيتت باش، چون شخصيتت، سرنوشتت را ميسازد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 11:37 توسط
|
|
||