ننه جون
در دلم بود که آدم شوم اما نشدم بی خبر از همه عالم شوم امّا نشدم بود در پیرخرابات نهم روی نیاز تا به این طایفه محرم شوم اما نشدم هجرت از خویش کنم خانه به محبوب دهم تا به اسماء معلّم شوم اما نشدم از کف دوست بنوشم همه شب باده ی عشق رسته از کوثر و زمزم شوم اما نشدم فارغ از خویشتن و واله رخسار حبیب همچنان روح مجسّم شوم اما نشدم سر و پا گوش شوم پای به سر هوش شوم کز دَمِ گرم تو مُلهَم شوم اما نشدم از صفا راه بیابم به سوی دار فنا در وفا، یار مُسلّم شوم اما نشدم خواستم برکنم از کعبهی دل، هرچه بُت است تا بَرِ دوست مکرّم شوم اما نشدم آرزوها همه در گور شد ای نفس خبیث در دلم بود که آدم شوم اما نشدم روح الله الموسوی الخمینی(ره) هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم حکايتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصيحت مردم حکايت است به گوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم من رميده دل آن به که در سماع نيايم که گر به پای درآيم بدر برند به دوشم بيا به صلح من امروز در کنار من امشب که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشم مرا به هيچ بدادی و من هنوز برآنم که از وجود تو مويی به عالمی نفروشم به زخم خورده حکايت کنم زدست جراحت که تندرست ملامت کند چو من بخروشم مرا مگوی که سعدی طريق عشق رها کن سخن چه فايده گفتن چو پند میننيوشم به راه باديه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نيابم بقدر وسع بکوشم خانه دوست کجاست؟
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن در آورم نعره نیستند تا ز نای جان برآورم. دردهای من نگفتنی است... دردهای من نهفتنی است.. دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است.. . مردمی که چین پوستینشان .. مردمی که روی آستینشان.. مردمی که نام هایشان ... جلد کهنه شناسنامه هایشان... درد میکند....... من ولی تمام استخوان بودنم.. لحظه های ساده سرودنم.. درد میکند. دسته گلاي بي زبون بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت!!! ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم نفس را بر گلویم سخت بفشارد و خواب زندگان خفته را آشفته تر سازد بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را دکتر علی شریعتی آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بعد از مرگ سهراب آمدی من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ناز كن با ما چرا در شگفتم من در شگفتم من

"سعدی"
گمشده هاي بي نشون
يه ريزه خاكسترشون
دو حلقه انگشترشون
يه تيكه استخون سر
يه شاخه گل يه بال و پر
يه دكمه ي پيرهنشون
يه ذره خاك تنشون
تابوتاي يه اندازه
تو هر كدوم يه سربازه
باده كه شيون ميزنه
ابره كه بر تن ميزنه
تا بوتا خيس آب ميشن
دسته گلا خراب ميشن
مي پيچه تو شهر و دهات
عطر سلام و صلوات
آآآي مادراي مهربون
بچه هاتون بچه هاتون
شاخه گلايي كه دادين
به جبهه ها فرستادين
حالا با تابوت اومدن
با بوي باروت اومدن
سر ندارن پا ندارن
شوق تماشا ندارن
مادرا از خدا ميخوان
با گريه و دعا ميخوان
تابوتاشونو باز كنن
بچه هاشونو ناز كنن
اما بوي عجيبي مياد
بو كني بوي سيب مياد
ميگن كسي كه پا بشه
راهي جبهه ها بشه
سر به بيابون بذارن
تو عاشقي جون بذارن
اونجا كه آفتاب ميشينه
باغ گلستون ميبينه
بچه هاي قشنگ
باغ گلاي سيب
رو عشقتون پا نذارين
ايرانو تنها نذارين
ايرانو تنها نذارين
کوچه
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا بی وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا
نوشدارویی نوشدارویی نوشدارویی و
سنگدل سنگدل سنگدل این
زودتر میخواستی حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
نازنينا نازنينا نازنينا ما به ناز تو
جوانی داده ايم
ديگر اكنون با جوانان
وه كه با اين عمر های كوته بی اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون منی شيدا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
نمی پاشد ز هم دنيا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمی كردی سفر
راه عشق است اين يكی بي مونس و تنها چرا
بی مونس و تنها چرا؟؟
| Design By : Night Skin |


هر روز دگر حسرت آن روز کشیدیم
تنها نه ز سستی هنری سرنزد از ما
در بیهنری نیز به جایی نرسیدیم
آزادی ما دام گرفتاری ما بود
از بهر فقس بود گر از بند پریدیم
پیری به رخ ما خط از آن روی کشیدهست
تا خوانی از این خط که ز دنیا چه کشیدیم
صبح دگری خواست شب نیستی ما
دردا که پس از مرگ هم آرام ندیدیم
تنها نه بریدیم از دوستی خلق
کز دوستی خویش هم امید بریدیم