تبليغاتX
ننه جون -
                  


 

بنشین به تماشای زمستون

   

فریدون مشیری

تنها دليل من که خدا هست و
اين جهان
زيباست،
وين حيات عزيز و گرانبهاست،
لبخند چشم توست!
هر چند با تبسم شيرينت،
آن چنان از خويش مي روم
که نميبينمش درست!
لبخند چشم تو
در چشم من، وجود خدا را
آواز مي دهد.
در جسم من
تمامي روح حيات را پرواز مي دهد.
جان مرا، - که دوريت از من گرفته است -
شيرين و خوش
دوباره به من باز مي دهد.

پروردگارا

به من ارامش ده

تا بپذیرم انچه را که نمیتوانم تغییر دهم

دلیری ده

تا تغییر دهم انچه را که میتوانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم انرا

مطابق میل من رفتار کنند

دکتر علی شریعتی

هبوط

چه رنجی است لذتها را تنها بردن

و

چه زشت است زیباییها را تنها دیدن و

چه بدبختی  آزار دهنده ای  است تنها خوشبخت بودن 

 در بهشت تنهابودن

سخت تر از

تنهایی در کویر است

جبران خلیل جبران


 

پاییز بر باد رفته
واسه همتون آرزوی شادی و موفقیت می‌کنم

خداحافظ


 

سلام

چقدر از تو دور شده ام

  از باغ  باران زده چشمانت

    به جنگل كه رسيدم

        ديدم تمام درختها نماز شكسته مي خوانند

  مي خواهم به تبر ها رشوه بدهم

تا نگاه ترا برايم پس بياورند

به باد بگو تقليد نمي كنم

              من نمازم را فقط با تو تمام مي خوانم


از در درآمدی و من از خود به درشدم
گوبی کز این جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم

بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودی به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

"سعدی"


 


 

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه‌ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم

                                                          "فروغ فرخزاد"


 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر ا
کنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

                                                              "شهریار"

bofmensbofmensbofmensbofmens

پرنده نالان تر از زخمی و زخمی اندوهگین تر از صدا

 آه داغدار تر از نفس و نفس بریده تر از هوا

 قلب ایستاده در بندرگاه عشق، عشق مبهوت از نگاه مرگ

مرگ نشسته بر روی قلب او ، قلب او به دنبال نگاه آخر

یاری بازی گرفته زندگی را، زندگی دیگری را

او رفته اما هنوز آن یار دیدار نکرده ، آن یار نیامده برای واپسین

می جست نگاه او یار را که حتی برای آخرین بار...

از دور دید – آری او – اما او تکانی خورد و به مرگ سلام داد

یار را دید – اما با کسی دیگر

و آن جسم که مرده بود- روحش نیز جان داد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:3  توسط   | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس